...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

بهار ما گذشته شاید

يكشنبه, ۴ تیر ۱۳۹۶، ۰۱:۳۶ ق.ظ

و بدین صورت ... پرونده ترم چهار هم بسته شد ! کاردانی هم بسته شد 

آخ راستی گزارشام مونده! :( 


امروز باید حسش غریب تر می بود ولی خب وقتش نبود. تازه میخواستم از اول اون راهی که همیشه می رفتم عکس بگیرم که دیدم پ زیر یکی از درختا روی موتورش نشسته :)))) دیگه ادامه دادم به راهم . نشد از این جلف بازی های عکس گرفتنی در بیارم 

ولی عاقا یه دونه خیلی خیلی خفنشو از کلاس 302 گرفتم . اینقدر حسش درومده که دوست دارم چاپش کنم . 


+ همه شاهدن که هیچ وقت تو نرفتی از دل من 

خیلی جالبه ... توی کوچه خیابون یهو مردها رو شکل تو می بینم . بعد می بینم که ای بابا ... این که یکی دیگه اصن ..ربطی هم نداره اصن 


+ همش یه جوری میشه که نمی دونیش . 

پارسال توی تردیدهام با خودم میگفتم ، فوق فوقش هزینه ی این علاقه تا یک سال دیگه طول می کشه ولی خب نمی دونستم قراره دریچه های جدیدی به زندگیم وا شه .

من فقط تغییرات شرایط رو می دیدم. تغییر خودم رو حواسم نبود بهش 

درحالی که اتفاقا برخلاف چیزی که نشون میدم ، یه انعطاف و سازگاری عجیبی توی وجودم هست 


+ برای این رها شدن اسم منو صدا بزن ... 


+ بغضی که داره می شکنه ... موسیقی روح منه 


+ ملت ازم شیرینی میخوان به خاطر تموم شدن این ماه پر از چالش ! :)) 

فقط استاد ماهو عشق است:)) 

البته خانم شین هم انصافا دوست داشتنی ست!! 


+ بابا این خانم خیلی خودشو می گیره :/ حوصله شو ندارم. آخه چرا اووومد ... فقط به خاطر جیب استاد تحملش موکونم :( تازه خوبه مثلا از قبل منو می شناسه 

خوبه حالا دقیقا از اولین باری که دیدمش ، سرکلاس پرسید حستون به من چیه!! منم گفتم : مدرسه :| 

فکر کنم فوش بدم به کسی بهتره تا اینکه به کسی بگم منو یاد مدرسه میندازی :))) . تازه من میخواستم برم به خاطر کم دانش بودنش و نوع تدریسش اعتراض کنم . خوب شد نرفتم :/ 

البته مراجعاش باحالن. طلاق و ازدباج و بچه های جیگر 


یکیشون که هر هفته میاد داستان تعریف می کنه . اینقدرم باهوش و خلاق و پر از کلمه س. مامانش میفرستادتش کلاس شاهنامه خوانی!!! واه نشنیده بودم !! بعد مامانش کلا براش داستان می خونه و ... 


کلا تخیلی و پر از اکته. بدنش اینقدر با احساس و جوندار. خیلی هم با محبته . چشماشم سبزه. درکل یه ناز جیگریه برای خودش. 

مامانش هم اینقدر نازه 


+ جدا اون چیزایی که اونجا می بینم میشه خاطره نوشت . اما همش یادم میره .


+ باید تکلیف این تابستون رو روشن کنم که میخوام چه جوری بگذره . نمی دونم صبح و بعدازظهر سرکار رفتن به صلاحه یا نه . البته بعدازظهر خب خیلی فان تر و بیکار تره ولی خب صبحش انرژی می بره ولی اونا هم هنوز شرایطشون رو به من نگفتن . 

الان باید برم تو نخ مشخص کردن تکلیفم .


+ امشب یه کیک خام گیاهی درست کردم گذاشتم یخدون (همون فریزر شما)ببنده . امیدوارم خوب بشه ^_^


+ خیلی دوست دارم سرانه مطالعه م بالا باشه :( حداقل این چند ماه . این ترمم اینقدر درسامون مزخرف بود که اصلا کتاب خونم پایین اومده. دوست دارم چیزای جدید بدونم . دیگه دانسته هام دارن قدیمی مشن . 


+هر نفس آواز عشق می رسد چپ و راست .. 



۹۶/۰۴/۰۴ موافقین ۱ مخالفین ۰
شیرین ***

نظرات  (۱)

۰۴ تیر ۹۶ ، ۱۵:۲۱ حمیدرضا وجدانی
سلام
دوران دانشجویی از بهترین دوران ها است
موفق و سربلند باشی در زندگی
یا علی
پاسخ:
بله درسته 
ممنونم . همچنین برای شما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی