...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

برای جنگجوی نترس ما

جمعه, ۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۴۷ ب.ظ

یه پست بلندبالا برای ملیکا نوشتم ولی منصرف شدم 


دختر تو زیادی همه چیزو عریان می بینی (خوبه) (عریان دیدن یعنی خیلی راحت نمی ترسی و زوایایی رو درنظر می گیری که هرکسی توی شرایط تو باشه و واقعا چشماش نمی تونه ببینه. تو شبیه جنگجویی هستی که شمشیر فرو کردن توی شکمش و داره خون فواره می زنه ازش ولی چشماشو بالا می گیره و همه جا رو می بینه و حواسش به دردش پرت نمیشه. حتی در اون حالتم از اتفاقات اطرافش غافل نمیشه . بعد باز بدون ترس شمشیر از دلش می کشه بیرون و نمی ترسه اگر جیگر و قلوه ش بریزه بیرون و ببینه!!!! حقیقتو می بینه . دردشو تحمل می کنه چون دوست داره ببینه همه چیزو و تا تهش بره و جنگجویانه هم بره نه منفعلانه) 


مشکلی که توی زندگیت به نظرم داری اینه که هیچ چیزی که برای بقیه جالبه برای تو جالب نیست.( اسم روش نزار به نظرم. اسامی مارو بدبخت می کنن. نزار یه تفاوت که تو با بقیه داری ، اون ویژگی خاص تو ، بشه اسم یه بیماری!!!! نزار بشه یه انگ یا برچسب که جلوی حرکتتو بگیره) 


هرکسی ویژگی های خاص و متفاوتی داره برای تو خیلی دیده میشه و بارزه 


تو با این عریان بینی ها و نترسی هات دستت به جاهایی و برداشت هایی از زندگی می رسه که هرکسی بهش موفق نمیشه 


خوشحالم که در این سال های کوتاه گذشته ، اینقدر میزان خودمدیریتی ات افزایش پیدا کرده 


راستش من خودم بدون رویا داشتن نفس کشیدن برام ممکن نیست . جدی میگم . خیلی وابستگی دارم به رویاهام و لحظاتی که تو اینچنینی تجربه کردی برای من خیلی کوتاه بوده دوره ش 


یه رویا یه داستان یه قصه ... شاید کمی میل تو به زندگی افزایش بده 


یا شایدم همین توانایی شفاف دیدنی که داری یه حس جستجوگری و حل معمای زندگی در تو ایجاد کنه (که فکر کنم همینم نگهت داشته وگرنه می دونم از نابود کردن خودت نمی ترسی) 


+ دیشب گفتی هفت هزارساله شدی! گفتی ما افسرده ایم ولی من اگر به خودم بگم افسرده باید برم بمیرم 

اما من به این حس و حال حالام میگم : هزینه ای که برای بزرگ شدنم دادم یا مکانیزمی که برای حفظ انرژی هام و جلوگیری از هدررفت انرژی هام ازش استفاده می کنم و به نظر حس و حال الانم با رویاهایی که برای خودم درنظر دارم و زندگی که برای خودم می پسندم همخوانی داره. 


من هیچ وقت قرار نبوده بشم یه دختر بیست ساله خوش که قراره یکی با اسب سفید بیاد ببرتش و همش باهم بخندن و شاد و جوون. از روزی که به دنیا اومدم قرار نبوده همچین کسی باشم . 


قرار بوده همین باشم. من رویاهامو توی چیزای دیگه ای می بینم حالا. شاید اون دختره همسربشه مادر بشه و توی جامعه تایید بشه ولی من چیزایی خواهم دید که اون هیچ وقت ندیده. و البته اون هم چیزهایی می بینه که من نمی بینم .  


اما مشکلی نیست من زندگیمو دوست دارم حتی الان که بی حالم یا شب هایی که گریه می کنم یا روزهایی که به حد مرگ می برم و میخوام نباشم!! چون لحظه هایی توی زندگی هست که می ارزه . وگرنه تو خودت ده سال پیش خودتو از زندگی خلاص کرده بودی. 


ما مشکلی نداریم فقط زندگی خاص خودمونو داریم. مگه نه اینکه همیشه خودمونو کشتیم و می کشیم که خاص باشیم و اگر نباشیم ناراحت میشیم واقعا!!!! ؟؟؟





۹۶/۰۴/۰۹ موافقین ۱ مخالفین ۰
شیرین ***

نظرات  (۱)

چرا منصرف؟
پاسخ:
آخه یکی از مطالب کانالشو برام گذاشت. اونو که خوندم فهمیدم اصلا دنبال اون چیزی که اول نوشته بودم نیست
من درباره درکم از عشق نوشته بودم خیلی انتزاعی ولی ملیکا حرف شخصی تری میخواست و اونا براش مهم نبودن 
ولی دیشب فکر کردم نقطه مبهمش درباره خود عشقه 

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی