...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

یکی چراغ ها رو روشن کنه

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۱ ق.ظ

یکی از همکلاسی هامون خیلی ماشالله برعکس من خوش صحبته و فکش جابه جا نمیشه از حرف زدن و خیلی یه دست و یه ریز و بی وقفه و بی لکنت و حتی بدون اینکه خسته ت کنه حرف می زنه


ولی با وجود این خوش صحبت بودنش اصلا با کسی گرم نمی گیره به اون صورت و به شدت هم توی شغلش جاگیر شده و حسابی تمامی ابعاد زندگیشو گرفته .


امشب تو راه توی اتوبوس فرصتی شد که حسابی برام حرف بزنه از کار و زندگیش و به طرز ناباورانه ای فهمیدم که مجرده! اصلا فکرشم نمی کردم . به خاطر حرفایی که سرکلاس می زد و حالتش و تیپش که شبیه یه خانم کامل با سه تا بچه بود. 

و من به خاطر مدرکش و جایی که توش قبل از این دانشگاه آموزش دیده خیال می کردم یه موجود افراطی خشک دینی باشه که هیچ کسو درک نمی کنن .


اما میون حرف هاش و مثال هایی که از این چند سال کارش می گفت و مسئولیت سنگینی که الان توی اداره شون داره و حقوق بسیار اندکی که میگیره و احساس مسئولیت عجیبش و جسارت بیش از حد آرومش ، کاملا وا رفتم و نگاهم چیزی نداشت جز تحسین!!!


زنی با چنان چهره و تن صدای آروم و ظریفی ، با شمایل یه زن جاافتاده ، با جسارت بیش از حدی و نماینده تمام و کمال کلمه تلاش!!! با هزاران ایده و هدف برای آینده!!! اون هم اهداف سنگین و شکننده مستقیما اجتماعی!! 


واقعا لذت بردم! و نکته جالبی رو یادم آورد و بهم یاد داد! این آدم نه تنها توی شغل و حرفه اش عالی بود بلکه به عنوان یه شهروند هم حقوق خودشو میشناخت و به شدت ازش دفاع می کرد و روی اتفاقات اطرافش حساس بود! طوری که با این دقت هاش و اصرار روی خواسته هاش تونسته بود مثلا موفق بشه اتوبوس های فلان منطقه شهر نظم بگیرن! یا فلان باند کلاهبرداری کشف بشه!! یا اون گرون فروشه جریمه بشه


اما این آدم و امثال این آدم ها که به انواع مختلف دارن توی جامعه کار مستقیم اجتماعی انجام میدن و با مشکلات و معضلات مردم سر کار دارن ، باید بار چند تنی رو به روی دوششون بزارن که برای همه ی مردم جامعه هست و روی دوش یه نفر افتاده . 


یه روز توی انجمن نشسته بودم و حسابی خسته و کلافه . منتظر خانم شین که بیاد زودتر بریم خونه . اون روز خیلی به این فکر کردم و توی یادداشت هام نوشتم که چرا باید عده ی کمی از افراد یک جامعه با زشت ترین و زننده ترین صورت هایی که یک جامعه از خودش نشون میده به تنهایی رو به رو بشن ، از خیلی از لذت های زندگی بگذرن ، در این زمینه احساس مسئولیت کنن ، زود پیر و خسته و عصبی و بازنشسته بشن و ...! درحالی که این زشتی ها و کژی ها سهم همه ی مردم یک جامعه هست و روی همه ی اون ها تاثیر میزاره . همون طور که خوشگلی ها و خوبی ها هم برای همه هست . 


حداقل اقلش توی کشور ما یه مددکار ، یه روانشناس دلسوز و همه ی مشاغل یاورانه ، با یه فشار کاری عجیب و غریب کاملا دست تنها هستن . تا وقتی که مردم فلان منطقه برای مردم فلان منطقه شهر اخ و تف میندازن و بدشون میاد نگاهشون کنن ، چه طور انتظار داریم وضعیتی بهتر بشه؟ تا وقتی معلولین جزو آدمیزاد هم حساب نمیشن توی این کشور چطور انتظار داریم کار کنن و بیان وسط جامعه ، چطور براشون راه و جاده و امکانات بسازن؟ تا وقتی اینقدر همه بی مسئولیت باشن ، مسئولیت پذیری 10 درصد توی ارگان ها و سازمان های پر از محدودیت چه فایده بزرگی می تونه داشته باشه؟ تا وقتی ما مردم حتی نمی تونیم و بلد نیستیم در برابر بسته شدن یه جاده خیلی مهم و پرتردد شهرمون معترض موثری باشیم چه طور جامعه مونو تغییر بدیم و بهتر بشیم ؟؟؟ 


توی قلب همه ی ما مردم این جامعه که به شدت با هم پیوند نداریم و از هم گسیخته ایم ، یه ناامیدی و خب که چی و تاریکی عجیبی لونه کرده!


چرا باید عده ای تا ایییییین حد دست تنها باشن و از تمام زندگی و خانواده شون بزنن چون بقیه این بار رو برنمی دارن!؟ نه این انصاف نیست . حداقل من که مثل خانم همکلاسیمون تاب تحمل این بی عدالتی رو ندارم و نمی تونم توی همچون شرایطی دوباره کار کنم . نمی تونم خودمو بترکونم و پیر کنم و زندگی کوتاهمو توی این سازمان های مثلا حمایتی بی نظم و تاریک بگذرونم . 

اگر بروم دیگه کسی نیست که با اون خانم همکلاسی لبخند بزنه و با تمام وجود تحسینش کنه ! یه آدم غرغروی عصبی ناامید به وجود میاد که توی چهارچوبش قلبشو کشته


مددکاری برای من خیلی مفهوم عاشقانه و زیبایی داشت اما تجربه ش توی این کشور ، توی این شهر ، حالمو خوب نکرد . 

این روزها مطالبه گر بودن و مسئولیت پذیری اجتماعی و سرمایه های اجتماعی حرف اول و آخرو می زنن 


من هم دوست ندارم از جامعه و مسائلش دور باشم . دوست ندارم بی تفاوت باشم . اما اون طوری هم دوست ندارم . دوست ندارم برای شخص خودم 10 سال دیگه ، استاد شین ، استاد ی عزیز و استاد صاد خسته باشم . 


ما هممون از درون و باهم افسرده و داغون و ناامیدیم . یکی باید چراغ ها رو روشن کنه


× سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل 

علاجی بکن کز دلم خون نیاید

۹۶/۰۹/۲۴ موافقین ۰ مخالفین ۰
شیرین ***

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی