...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

آخرین مطالب

قسم به روشنایی

پنجشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۳۶ ق.ظ
دتاچمنت مثل داست آف تایم ، جز معدود فیلم هاییه که می تونم باهاش ژاپنی اششک بریزم . 

داشتم به این فکر می کردم که یه روزی شاید هر کسی شبیه اون دخترس که اسمش یادم نیست . بعد میشه هنری بعد ...

یه روزی خیلی آسیب خورده ای و نیاز به کمک داری اما شور و شوقی داری 

یه روزی هم بعدش اتفاقات زندگی و گذر روزها باعث میشن کسی بشی که قوی و بی نیاز از دیگرانه ظاهرا و دلش میخواد یه معلم باشه . کسی که به دیگران راه و چاهو نشون بده و به قول هنری راهنما باشه و از پیچیدگی های زندگی بگه 

ولی دقیقا همون موقع که شدی یه معلم یه روزی می بینی !!! وای چه قدر پوچ شدی و چه قدر هنوزم به شدت آسیب پذیری

یه لحظه مسخره م اومد ! اینکه خوشبینانه ترین حالت قابل تصور برای ما زخم خورده ها اینه که بشیم یه معلم بازنده ؟ یکی که احساساتشم دیگه باخته ؟ 

این روزها خیلی حرف نارضایتی بچه ها از استاد هاست ! من که سیر تحولات انگیزشی آقای صاد رو دیدم یا فراموش شدن خانم ی ... یا خشم های خانم شین و ... ، به همه میگم استاد های ما خیلی جوونن . اصلا آدم جوون نباید استاد بشه . باشه برای بالای 40 سال ! نه اینقدر زود . باعث میشه زندگی خودشونم ببازن . درواقع پرونده زندگی خودشونو بسته بدونن

جامعه و امروز حال همه ی جهان دیگه اینقدر نیاز نداره به این همه معلم بازنده که یه روز همه آرزو ها و شوق هاشونو دفن کردن و نقاب زدن . 

اشتراک گذاری تجربیات خود با دیگران یه جور مکانیزم دفاعیه برای سنین کم . کاملا تاسف دار و غم انگیزه و تمایلش توی هممون هست . خصوصا آدمایی که آرزو های بلندی دارن یا داشتن . خود منم یکی از همین آدما 

چرا خوابیدیم؟ ما خیلی افسرده و بدبخت و اهمال کار شدیم . نشون به اون نشون این همه انسان های رها شده و یرخی و زیر بوته به عمل آمده در این جهان و این همه مسائل حل نشده ی جهان خودمون

وقتی به اوج و نهایت آرزو های این روزهام نگاه می کنم ، می بینم هیچی توش نیست جز تکرار غم انگیزی برای خودم و تلاش برای ساختن یه قهرمان از خودم . یه قهرمان برای دیگران . از اون قهرمان ها که ممکنه قلبشون تیر بکشه ولی هیچی نگن به هیچ کس

فقط نمی دونم اون قهرمان که داره همه عصب هاش از داخل نابود میشه ، کی قراره بترکه . 

ما آدم ها خیییییییلی آسیب پذیریم . در هر جایی ... 

این انگیزه قهرمان گوشه نشین شدن اون قدر قوی و ناگزیره که حتی در حالی که دارم این کلماتو تایپ می کنم ، جز این راهی برای خودم نمی تونم تصور کنم . 

متاسفم که بعضی چیزها اینقدر اجتناب ناپذیره . متاسفم که نمیشه از دیگران طلب کار بود . متاسفم که خودکشیش انتخاب خودش بود و هنری با اون میزان از آسیب پذیری و شرایط خودش نمی تونست کاری براش بکنه و نمی شد . 
متاسفم که واقعا راهی براش نبود که اون دخترو نفرسته مرکز نگهداری . خیلی عجیبه و بی رحمانه که هرچه قدرم بدبخت باشی هیچ کس قرار نیست مسئولیتت رو قبول کنه . 

نمی دونم این زخم های ما آدما تا کی و کجا میخواد از گلوی ما دستاشو برنداره . 
دارم به این فکر می کنم هر آدمی می تونه برای دیگران کارهای زیادی انجام بده و کمکشون کنه و تجربیات ارزشمند بهشون بده اما اولش خودشم زندگیش پوچ نشده باشه . درواقع پرونده زندگیشو نبسته باشه و یه فاتحه هم روش . 

اما همین حالا که دارم می نویسم ، فکر نمی کنم بتونم برای زندگیم کاری انجام بدم به جز همون تلاش های قهرمانانه و آرزو های بلندی که مایه ی خنده و تمسخر دیگرانه . 

دارم به این فکر می کنم که توی این دنیای در هم و بر هم کسی هست که بخواد ماها رو کمکمون کنه غیر از خودمون؟ تقدیر هم هست ؟ یا به قول بعضی ها فقط تقدیره که ما رو رقم می زنه؟ ( حرفی که کاممو تللللللللخ می کنه)

نمی دونم کجام و دارم چه کار می کنم . فقط می دونم این ساحل ، ساحل قابل اعتمادی نیست! یا حداقل به نظر من حالا نیست . ممکنه هر لحظه هر جایی زیر پاهات خالی بشن چون فقط تو نیستی که توی این جهانی و همه ی آدم های دور و برت هم دقیقا با تو هم داستانن ...! چون این جا اتفاقات غیر قابل پیش بینی وجود دارن . چون تو حتی خودتم نمیشناسی چه برسه به جهانت . 


+ حالا که نوشتم احساس می کنم یه کمی سقف این بالاتر رفته و می تونم یه کمی هوا بخورم یا نوری ببینم

+ بعدا نوشت : از این قهرمان های گوشه نشین غم انگیز از نوع پدر و مادرش هم کم نداریم توی این مملکت و جهان . زییییییییاااد داریم . همه مدلشو داریم
۹۶/۱۰/۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰
شیرین ***

نظرات  (۱)

خیلی دوست داشتم این پستتو
به نظر من باید پشت رویاها رو گرفت و هو هو چی چی... رففففففت
حیفه خیلی حیفه. به عدد فکر کن. به اینکه الان بیستی. ۱۰ سااااال دیگه ۳۰. میدونی؟ مثل ۱۰ سااااال پیش که کلاس چهارم بودی. همین قدر فاصله. حداقل همین قدر اتفاق و بالا و پایین و فرصت.
من میگم هرچی دلمون میخواد سفت بچسبیم و بریم. حیفه تو بیست ، چهل بشیم. نه؟
ما میدونیم ته رسیدنشم چیه... درسته... این انگیزه رو کم میکنه. ولی بذار بریم که ببینیم و بچشیم. نه بدونیم فقط.
وقت برای کارای چهل سالگی و پنجاه سالگی و شصت سالگی و ... هست. الان وقت کارای بیست سالگیه... میگم بپرسیم از خودمون چه کاریه که ۳۰ سالگی دیگه نمیشه یا سخت میشه انجامش داد؟
من یکمی امید دارم.

پاسخ:
آخ که واقعا زندگی چه قدر تند تند میگذره 

منم امید دارم شاید به هیچی شاید یه چیزایی 
نمی دونم ...

فقط مساله مون این شده که دقیقا نمی دونیم چه جوری باید جوون باشیم 

باز خوبه هنوز نیش بازمون هست و می تونیم بخندیم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی