...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

وقتی از من گفتن

دوشنبه, ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ۱۲:۱۰ ق.ظ
می دونم توی این جهان کم تر آدمی پیدا میشه تا بتونه وجه عاشق منو برتابه . 

می دونم که هرکسی اینو بدونه قشنگ ده پله از چشماش می افتم 

می دونم توی چشم خیلیا این خاصیتم یه ضعف بوده 

اما کسی ندونست من باهاش نفس می کشم 

آقای ماه خیلی خوشحالم که منو دوست دارید(چون من هم همینطور همیشه) ولی امیدوارم این وجه منو نبینید چون اون وقت با تمام درماندگی ها و آسیب پذیری هام رو به رو می شید 

امروز سر کلاس آسیب شناسی ، شده بودم سوژه مثال ها . بچه ها و استاد درباره شخصیتم نظر می دادن . بازخوردهای جالبی گرفتم. البته مهربونانه تقریبا مثبت بود! بحث سر شخصیت بود و اینکه شخصیت یه الگو و پترنه که در ما تکرار میشه و باعث میشه از همدیگه متمایز بشیم و رفتارهامون قابل پیش بینی باشه . یعنی فلانی می دونه اگر فلان چیزو بهم بگه من فلان احساس بهم دست میده و فلان حرفو می زنم(بعد چند سال آشناییت)

خانم کاف گفت : آدم وقتی باهاش حرف می زنه آرامش میگیره . کلا با همه سن آدمی می تونه خوب ارتباط برقرار کنه
(البته نمی دونه برای برقراری ارتباط هام گاهی چه فشاری بر خود هموار می کنم که لازمم هست)

زهره گفت : خیلی برای خودش یه سری عقایدی داره که سفت و سخت پاشون وایمیسته . بعد استاد گفت که آره من هم توی این سال ها فهمیدم . از لحاظ شخصیتی خیلی اصولگراس!! 

زهره گفت : خیلی درونگراس و خیلی سخت از زندگیش میگه . 
استاد گفت آره و در واقع ابرازگری پایینی داره و هیجاناتشو نشون نمیده 

و زهره باز گفت که خیلی بیشتر از سنش می فهمه . خیلی هم خلاقه و از چیزهای جدید استقبال می کنه (کلا زهره خیلی دوست دارم شده ها:)) 

آقایون هم از اون آخر می خندیدن و مسخره می کردن که خیلی هم زود گریه می کنه :)))) (هفته پیش که مامان حالش بد شده بود ، همون روز یه استاد سیبیلو بهم از روی نامردی و به خاطر مشکل بچه ها تشر بدی زد . منم گریه م گرفت خب بی اراده:)))

بعد خانم کاف گفت نه چند وقتیه زود عصبانی میشه و بحث می کنه . انگار خورد شده 

(کلا خانم کاف معتقده که از یک سال و نیم پیش من حالم خرابه و اعصاب مصابم سرجاش نیست و خیلی هم ربطش میده به انجمن رفتنم . اما قبول دارم انجمن منو خیلی پرروتر کرد و باعث شد جاهایی که باید بتونم حرفمو بزنم ولی خب خانم کاف خیلی از پرروگری خوشش نمیاد :))) هم اینکه اون عوامل دیگرو نمی دونه همه چی رو میندازه گردن خانم شین بیچاره :))) 

استاد هم گفت خب یه وقتا یه سری مشکلاتی پیش میاد آدم ها به صورت مقطعی یه سری نشانه هایی رو پیدا می کنن . خخخ :))) 

+ حرف های دیگه ای هم گفتنا ولی یادم نیست . کلا سوژه بودم امروز 

+ ترجیح میدم آقای ماه و بقیه آدما ، آسیب پذیری هامو نبینن یا کم ببینن

آقای ماه با همه روانشناسایی که دیدید فرق می کنه . زندگی کرده و زندگی دیده س و همه چی براش نسبیه اما قشننگ از روزی که دیدمش تا خود امروز 3643 بار قصد کردم برم پیشش کمی دردی از دلم وا کنم و شاید حرف روشن کننده ای برام داشته باشه اما تا امروز مقاومت کردم . توی تموم اون شیش هفت ماهی هم که پیشش کار می کردم هم سنگرو حفظ کردم . ترجیح میدم همین شکلی قوی و معمایی توی ذهنش باشم .

+ بعد از اون تجربه مشاوره ای که داشتم دیگه از شوک کردن آدما و وارد کردنشون به ماز درونم لذت نمی برم
نه که نبرم ولی دردسرهاش بیشتره و یه چیزایی داره که می فرسایدم :/ خسته  میشم
اون قدر انرژی ندارم که بخوام راحت سر چیزای بی نتیجه بدمش به فنا 

با شعار یه مددکار که میگه : هر کسی کارشناس زندگی خود است ، زندگی خود را ادامه میدم :))) 
یعنی من عاشق این آدم خواهم شد . دوست دارم بیشتر باهاش آشنا بشم ( نمی دونم زنده س یا نه ولی کتاب هاشو میگم)


+ چند وقته تا میام بنویسم میگم ولش کن نمی خواد . اما دوست داشتم این خاطره ثبت بشه . برای بعدا جالبه 
کلا بازخورد گرفتن خیلی چیز خوب و جالبیه . 
درسی که از عطیه حسینی گرفته بودم که زیر تکلیفم نوشته بود : همون طور که خودت میخوای باش ولی از دیگران بازخورد بگیر
۹۶/۱۲/۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰
شیرین ***

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی