...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

اگه سنگ بارید 
اگه سیل اومد ............ !




+ الان قشنگ دارم از شدت ضعف فوت می کنم . از دیشب تا حالا هم کیلو کیلو اششششک ژاپنی ریختم . نمی دونم دقیقا رابطه ضعف جسمی و کیلو کیلو اشک ژاپنی چیه اما تا دلتون بخواد دلم برای هر چیز ممکنی تنگ شد 
درس هم می خونم تازه مثلا :/ 

ولی خییلی کم خوردم این روزها . سرماخوردگیم خوب شد اما خوردنم خوب نشد . معده خانوم خودشو جممممع کرده مثل عقده ای های قهرو نشسته یه گوشه 

اشششک ژاپنی رو کجای دلم بزارم . باید بودید و می دید تحقق کارتون های بچگیمونو :/ 

فردا هم مریم دعوت کرده خانه اش . منم که نمی تونم که نرم . خونم حلال می شه اگر نرم . 

شیرین ***
۱۵ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز فهمیدم زمستون که میشه دلم میخواد سبک سبک سبک باشم . 

تازه فهمیدم چی شد اینقدر یهویی همین روزها یه سال پیش تصمیم گرفتم وگان باشم (جالبه که دقیقا موقع امتحانامم بود!!)

کاری به درستی و غلطیش ندارم ، خیلی چیزا از این شیوه زندگی یاد گرفتم و سالم تر زندگی کردم . خیلی بهم کیف داد . خیلی باحال بود . با اینکه یه عالمه قیافه متعجب و جبهه گیر دیدم ‌. 


امروز دیدم چند روزه از غذا خوردنام دارم بیزار میشم و یادم افتاد که چی شده بود . 


وگان بودن برای من برابر بود با تجربه طعم های جدید و متفاوت که برای خیلیامون در درجه اول شاید خیلی جذاب نباشه یا ناشناخته باشه . تجربه و خرابکاری و غاطی کردن چیزایی که نباید😥😁 یا کشف یه چیز خیلی لذت بخش یا فهمیدن لذت میوه خوردن توی وعده های مهم😄 ، سبکی و آرامش ، تنوع ، دوست داشتن گربه ها ، فهمیدن محیط پیرامون ، لذت بردن از چیزای طبیعی و بوها ، عشق کردن با ساده ترین ها ، فهمیدن اینکه دقیقا وقتی دارم میخورم چی میخورم ، غالب کردن جایگزین های گیاهی به جای لبنیات به ملت و ذوق از اینکه نفهمیدن یا بیشتر دوست داشتن🤓 ، وا رفتن استرس زای کتلت ها ، حرص خوردن از اینکه چرا فر نداره مامان😣 ، پیچیدن بوهای خوشمزه توی خونه ، جمعه های تنهایی و اکتشافات ، حال خوب یه جوری که انگار می دونی با چی و چه جوری خوب میشی و کمتر از مریضی ها می ترسی😊😄 


بر من مبارک این یک سال تلاش لذت بخش که هیچ کس فکرشو نمی کرد همین قدر هم طول بکشه . واقعا خیلیا کمک بودن . از خارجی تا ایرانی و خصوصا ایرانی های مقیم اروپا و غیره 😊 


و خیلی خوشحال ترم که مثل بعضی یا خیلی یا گروهی از وگان ها و گیاهخورای دیگه عقده ای نبودم و فهمیدم که این یه انتخاب شخصیه 

البته دلایلی هست این وسط که باعث میشه اینو مربوط به بقیه هم بدونیم . چون سبک زندگی و مصرفشون روی محیط زندگی هممون و آیندگانمون تاثیر میزاره. اما اینکه دقیقا چه طور ، انتخاب هرکسیه اما طبیعتا یه حد و مرز درستی و غلطی وجود داره . 

البته فقط همین مساله نیست و یه عالمه از این طور مسائل زنجیره وار به هم وصلن


× دو هفته پیش قصد داشتم برای خودم جشن بگیرم بدین مناسبت😁 و تو گویی یه حالی به خودم بدم . اما خب فعلا وقتش نیست و به همین کفایت می کنم. 

مسلما سال یا سال های پیش رو از مرحله احساس های خوب رد میشم و میل به منطق های منصفانه می کنم . شایدم سر از کتاب های ارزشمند کار با جامعه در بیارم!!! 

شعار امسال روز جهانی مددکاری هم مربوط به محیط زیسته 😍

ولی اونا کجان و ما کجا


+ البته فعلا تا سال های بعد ترجیح میدم به همه چیز فکر کنم فقط 

وقتی استاد میگه : منم وقتی هم سن تو بودم خیلی انگیزه و شوق برای کار با جامعه داشتم ولی اینقدر به درای بسته خوردم ، راضی شدم به این روزمرگی 


طبیعتا ترجیح میدم با دیدن این تجربه ها ، از سرعتم کم کنم و فقط فکر کنم. تا شوق هام‌ نمیرن

که اگر هم به هدف های بزرگ نرسیدم حداقل احساس شکست و له شدن نداشته باشم و قوی جلو رفته باشم


+ درسته که شرایط خیلی سخته ولی تا وقتی عشق توی وجودمون هست و امید داریم ، می تونیم زنده بمونیم 

اگر هم نموندیم... حداقل می دونیم که خوب زندگی کردیم و همه تلاشمونو به کار گرفتیم


× چه قدر زمستون فصل مهمیه برای من! فصل تغییرات!


شیرین ***
۰۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
صدای ماشینا بود ، صدای چراغایی که به خاطر شب چشم باز می کنن و گه گاهی صدای بچه های شیفت بعدازظهر که از مدرسه تعطیل می شدن 

ساعت وهم آلود و مورد علاقه ی من برای عکاسی 

همیشه از این اطراف رد می شدم اما نمی دونستم اون بالا و اون طرف چه خبره . با خودم می گفتم این کوهه خیلی احساسیه 

از پله ها رفتم بالا و خیلی زودتر از اونچه که فکرشو می کردم رسیدم 

سرمو که گرفتم بالا ، فرو ریختم از شکوه صحنه ای که دیدم . افق رو به روم بدون هیچ مزاحمتی از کوه ها پر شده بود . یه خط کوه . یه نیم دایره ی بزرگ کوه! با تیر های چراغ برق دوست داشتنی ، ابرهای نازک پنبه ای ، یه ماه ازوناش که دراز می کشن رو هوا ، وایت بالانس غروبی که به آبی می زد ، فضایی که مه داشت! (راستش نمی دونم مه بگم یا آلودگی ولی خب برای من مه آلود بود) 

بعد کمی ترسیدم چون خیلی خلوت بود! اما اصلا نمی شد از اون صحنه های عجیب و قشنگ گذشت .

عاشق کوه هاش شدم . کم کم موسیقی شروع شد . عکاسی اصلی برای من از اون جایی شروع میشه که ذهنم با نیکی هماهنگ میشه و یه موسیقی شروع میشه به خوندن و بعد میاد رو لب های من و تمام وجودمو میگیره 

آتشی 
در سینه دارم 
جاودانی ...

عمر من مرگیست
نامش زندگانی 

رحمتی کن کز غمت جان می سپارم 
بیش از این من طاقت هجران ندارم 

و...
( با تشکر از آیدا خلیلی به خاطر بازخوانی خوشگل متناسبش ) 


+ البته این که چه موسیقی پخش میشه توی ذهنم انتخاب مستقیم و آگاهانه م نیست . همینطوری حسی برای خودشه

+ شدت درون گرایی آدمیه که از خستگی داره نصف میشه ولی بیدار می مونه تا خلوتی با خودش داشته باشه 

+ این روزها به شدت توی حلق خانواده م . امیدوارم بنزین تموم نکنم . والدین جفتشون درحال درست کردن دندوناشونن . و مامان حسابی داره ضعیف میشه و من نگرانم برای جسم و روانش . امیدوارم این دوره رو خوب بگذرونه .
الان من یه کودک کارم :)) !!! مسئولیت های خانگی !!!

شیرین ***
۰۴ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
این روزها خیلی فشرده ن . و خیلی چیزا تو خودشون دارن . اما نمی تونم بنویسمشون . 
یه جورایی هم وقت نیست هم اینکه احساس می کنم باید زندگی کرد و چرخ دنده ی روزها رو چرخوند . البته چرخ دنده روزها خودشون می گردن . درواقع باید با چرخ دنده روزها گردید!! درواقع انرژی ها رو سیو کرد مال خود تا بشه هم پای روزها گردید . وگرنه روزها برای خودشون می گردن و ما هیچی . 


شیرین ***
۰۲ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر


باری دل در این برهوت

دیگرگونه چشم اندازی می طلبد . . . 





دوست دارم این روزها جوری سپری شن که بعد از گذشتشون نگم : اصلا چی شد؟ یا بگم : خب گذشت!

ما که داریم دست و پامونو می زنیم توی این دریای مواج ! حداقل شنا کنیم که بعدا بگیم اینجوری شنا کردم که اینجوری شد و خوشبختانه هوا هم بهتر شد . نه که بگیم دست و پا زدم و داشتم خفه می شدم نمی دونم چی شد یهو اومدم بالا 


وقتی توانشو دارم که شنا کنم چرا خودمو غرق کنم و چشمامو ببندم و قدرتمو از دست بدم 

یه روزایی می دونم که توانشو نداشتم ولی امروز می دونم که کمی شنا کردن بعد کلی خفه شدن یاد گرفتم و دیگه عظمت دریا کمتر می ترسونتم



تا وقتی شنا رو یاد نگیریم ... اگر پیش نریم ... اگر غرق نشیم و نجات پیدا نکنیم ... اگر به اعماق مختلف نریم ... اگر بالا نیایم ... اگر به جزیره ها نرسیم ... اگر دریا رو نبینیم ... اگر دریا رو نشناسیم ... اگر ترسمونو از دریا کم نکنیم ... چه طور می تونیم به بالا برسیم ؟ 




ما ز بالاییم و بالا می رویم 

ما ز دریاییم و دریا می رویم 

ما از آن جا و از این جا نیستیم 

ما ز بی جاییم و بی جا می رویم


شیرین ***
۲۷ آذر ۹۶ ، ۱۲:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

در این روزگار فقط عشق ما رو زنده نگه می داره 

و ازمون محافظت می کنه

.

.

× 

و این یه حس متفاوته

شیرین ***
۲۵ آذر ۹۶ ، ۱۳:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

یکی از همکلاسی هامون خیلی ماشالله برعکس من خوش صحبته و فکش جابه جا نمیشه از حرف زدن و خیلی یه دست و یه ریز و بی وقفه و بی لکنت و حتی بدون اینکه خسته ت کنه حرف می زنه


ولی با وجود این خوش صحبت بودنش اصلا با کسی گرم نمی گیره به اون صورت و به شدت هم توی شغلش جاگیر شده و حسابی تمامی ابعاد زندگیشو گرفته .


امشب تو راه توی اتوبوس فرصتی شد که حسابی برام حرف بزنه از کار و زندگیش و به طرز ناباورانه ای فهمیدم که مجرده! اصلا فکرشم نمی کردم . به خاطر حرفایی که سرکلاس می زد و حالتش و تیپش که شبیه یه خانم کامل با سه تا بچه بود. 

و من به خاطر مدرکش و جایی که توش قبل از این دانشگاه آموزش دیده خیال می کردم یه موجود افراطی خشک دینی باشه که هیچ کسو درک نمی کنن .


اما میون حرف هاش و مثال هایی که از این چند سال کارش می گفت و مسئولیت سنگینی که الان توی اداره شون داره و حقوق بسیار اندکی که میگیره و احساس مسئولیت عجیبش و جسارت بیش از حد آرومش ، کاملا وا رفتم و نگاهم چیزی نداشت جز تحسین!!!


زنی با چنان چهره و تن صدای آروم و ظریفی ، با شمایل یه زن جاافتاده ، با جسارت بیش از حدی و نماینده تمام و کمال کلمه تلاش!!! با هزاران ایده و هدف برای آینده!!! اون هم اهداف سنگین و شکننده مستقیما اجتماعی!! 


واقعا لذت بردم! و نکته جالبی رو یادم آورد و بهم یاد داد! این آدم نه تنها توی شغل و حرفه اش عالی بود بلکه به عنوان یه شهروند هم حقوق خودشو میشناخت و به شدت ازش دفاع می کرد و روی اتفاقات اطرافش حساس بود! طوری که با این دقت هاش و اصرار روی خواسته هاش تونسته بود مثلا موفق بشه اتوبوس های فلان منطقه شهر نظم بگیرن! یا فلان باند کلاهبرداری کشف بشه!! یا اون گرون فروشه جریمه بشه


اما این آدم و امثال این آدم ها که به انواع مختلف دارن توی جامعه کار مستقیم اجتماعی انجام میدن و با مشکلات و معضلات مردم سر کار دارن ، باید بار چند تنی رو به روی دوششون بزارن که برای همه ی مردم جامعه هست و روی دوش یه نفر افتاده . 


یه روز توی انجمن نشسته بودم و حسابی خسته و کلافه . منتظر خانم شین که بیاد زودتر بریم خونه . اون روز خیلی به این فکر کردم و توی یادداشت هام نوشتم که چرا باید عده ی کمی از افراد یک جامعه با زشت ترین و زننده ترین صورت هایی که یک جامعه از خودش نشون میده به تنهایی رو به رو بشن ، از خیلی از لذت های زندگی بگذرن ، در این زمینه احساس مسئولیت کنن ، زود پیر و خسته و عصبی و بازنشسته بشن و ...! درحالی که این زشتی ها و کژی ها سهم همه ی مردم یک جامعه هست و روی همه ی اون ها تاثیر میزاره . همون طور که خوشگلی ها و خوبی ها هم برای همه هست . 


حداقل اقلش توی کشور ما یه مددکار ، یه روانشناس دلسوز و همه ی مشاغل یاورانه ، با یه فشار کاری عجیب و غریب کاملا دست تنها هستن . تا وقتی که مردم فلان منطقه برای مردم فلان منطقه شهر اخ و تف میندازن و بدشون میاد نگاهشون کنن ، چه طور انتظار داریم وضعیتی بهتر بشه؟ تا وقتی معلولین جزو آدمیزاد هم حساب نمیشن توی این کشور چطور انتظار داریم کار کنن و بیان وسط جامعه ، چطور براشون راه و جاده و امکانات بسازن؟ تا وقتی اینقدر همه بی مسئولیت باشن ، مسئولیت پذیری 10 درصد توی ارگان ها و سازمان های پر از محدودیت چه فایده بزرگی می تونه داشته باشه؟ تا وقتی ما مردم حتی نمی تونیم و بلد نیستیم در برابر بسته شدن یه جاده خیلی مهم و پرتردد شهرمون معترض موثری باشیم چه طور جامعه مونو تغییر بدیم و بهتر بشیم ؟؟؟ 


توی قلب همه ی ما مردم این جامعه که به شدت با هم پیوند نداریم و از هم گسیخته ایم ، یه ناامیدی و خب که چی و تاریکی عجیبی لونه کرده!


چرا باید عده ای تا ایییییین حد دست تنها باشن و از تمام زندگی و خانواده شون بزنن چون بقیه این بار رو برنمی دارن!؟ نه این انصاف نیست . حداقل من که مثل خانم همکلاسیمون تاب تحمل این بی عدالتی رو ندارم و نمی تونم توی همچون شرایطی دوباره کار کنم . نمی تونم خودمو بترکونم و پیر کنم و زندگی کوتاهمو توی این سازمان های مثلا حمایتی بی نظم و تاریک بگذرونم . 

اگر بروم دیگه کسی نیست که با اون خانم همکلاسی لبخند بزنه و با تمام وجود تحسینش کنه ! یه آدم غرغروی عصبی ناامید به وجود میاد که توی چهارچوبش قلبشو کشته


مددکاری برای من خیلی مفهوم عاشقانه و زیبایی داشت اما تجربه ش توی این کشور ، توی این شهر ، حالمو خوب نکرد . 

این روزها مطالبه گر بودن و مسئولیت پذیری اجتماعی و سرمایه های اجتماعی حرف اول و آخرو می زنن 


من هم دوست ندارم از جامعه و مسائلش دور باشم . دوست ندارم بی تفاوت باشم . اما اون طوری هم دوست ندارم . دوست ندارم برای شخص خودم 10 سال دیگه ، استاد شین ، استاد ی عزیز و استاد صاد خسته باشم . 


ما هممون از درون و باهم افسرده و داغون و ناامیدیم . یکی باید چراغ ها رو روشن کنه


× سرشک از رخم پاک کردن چه حاصل 

علاجی بکن کز دلم خون نیاید

شیرین ***
۲۴ آذر ۹۶ ، ۰۰:۱۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دیگه احساس می کنم قد دانشگامون برام خیلی کوتاه شده! البته شاید خاصیت ترم یک باشه:/

همه ی کلاس ها حوصله سر بری و هیچ چیز جدیدی یاد نمی گیرم! البته به جز استاد ماه جان که استثناس کلا . اون همینجوری یه جا وایسه یه گوشه آدم یاد می گیره


+ دوست دارم امسال بهار قشنگی داشته باشیم! باشه؟


+ فکر کنم سه چهارسالی می شد که دلم بهار نمیخواست . 


+ حالم خوب شد از فکرش . داشتم داون می شدم .


+ فردا صبح قبول کردم نامه رسون شم!! نههههه 

- آرههههههه


+ دیش دیش زندگی ادامه دارد 

بوم بوم



شیرین ***
۲۱ آذر ۹۶ ، ۰۰:۱۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

چرا روز به روز حرف ها نگفتنی تر شد ...!؟

.

.

چرا روز به روز آدم تنها تر شد ... ؟!

.

.

چرا روز به روز بیشتر کلید قلبتو دادی فقط به یه نفر ... !؟

.

.

چرا روز به روز یه نفر برای تو دور تر شد ... ؟! 

.

.

چرا ریشه های قلبم رو به ریشه های تو بستن وقتی که هنوز نهال بودم ... !؟ 

.

.

چرا تو از خانواده هم برای من عزیز تر شد ... ؟! 

.

.

چرا تاریخ زندگی به قبل از تو و بعد از تو تقسیم شد ... !؟ 

.

.

چرا ترک تو شبیه یک شوخی است ... !؟

.

.

چرا روز به روز آدم تنها تر شد ... ؟! 

.

.

چرا لب ها بر هم دوخته تر شد ... !؟ 

.

.

.

.

.

.

ز تمام بودنی ها....


شیرین ***
۱۷ آذر ۹۶ ، ۱۱:۲۶ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰ نظر

بر من ببار باران .....

بر من ببار باران‌..........


خدایا تو که می دونی بعضی آدم ها بدون بارون و بوی بارون و هوای ابری ممکنه از غصه یهو بی خبر از خودشون و تو ... نفسشون بگیره و دیگه درنیاد....... تو که می دونی


کاش بارون چشم هام هم به این زودی بند نیاد. خیلی وقته رو دل کردم


شیرین ***
۱۶ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر