...dust of time...

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

آخرین مطالب

یارا یارا گاهی 

دل ما را 

به چراغ نگاهی روشن کن ... 


+ تولدهامونم نزدیکه 


+ بی تو برگی زردم 

به هوای تو می گردم ... 


+ آخی ... یادش بخیر 


+ موجم ... کنارم باش


+ ح!! این حرف خیلی برازنده شه ! جذاب و بی قید و بند!! از اون آدماس که به دنیا آمده که تا هر روز یکی رو بدبخت و آواره کنه و خودشم حالشو ببره 

درکش می کنم! مستی و بی قید بودنشو .

ولی این سکه دو رو داره و من دقیقا توی زندگیم فعلا اون روی سکه رو انتخاب کردم ...

چون چیزایی این طرف سکه دیدم که پابندم می کنه . آرامش واقعی همین وریه که منم 

مثل این می مونه که انتخاب کنی که یه گرگ سفید توی کوهستون برفی باشی یا ... 

راستش دقیقا نمی دونم اون یکی دسته گرگ ها کجان . نه ازون خیلی زشتا ... اون بهتراشون!! 

بعد مدت ها امروز زنشو دید و اصلا انگار نه انگار !!!!!!!!!!!!!!!!! و هیچ نشانی از ناراحتی هم نداشت 

حالا هی بیاد به قصد اصلاح فی مابین برای شوهر جذابش ، چه فایده؟؟ اصلا نیست . مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد 

این جور مردها یه زنی میخوان که اسیرش بشن تا شاید وایسن بالاخره و استاپ بدن به تنوع طلبیشون . البته شاید خیلی تفکر خاله زنکی باشه. نمی دونم . 

هر چی که هست دور و بر من نباشه که دیدنش به همم می ریزونه . خوشم نیاد توی این شرایط که دارم پایه هامو محکم می کنم ، یه آدم بی قید جذاب الکی خوش راضی ، دور و برم بپلکه 


+ پ! تا حالا ندیده بودم پسر به این دوستی ! خیلی ماهه . خیلی کول . خییییلی راحت و آسون گیر. خاکی . زحمت کش . خیلی صاف و صادق . گپ زدن باهاش خیلی صفا داره و تنها چیزی هم که توی وجودش نداره شیوه های مخ زنیه !! 

منو یاد اون پسره توی سریال سیزده دلیل برای ... ، میندازه که آنا نوارکاست هاشو قبل خودکشی داده بود بهش. البته به اون اندازه حکیمانه نیس اصلا!! 


+ این دوتا رو این چند وقته خیلی دیدم ... برام سوژه های جالبی بودن . دوست داشتم درباره شون بنویسم اما فقط همینقدر خلاصه میشه اینجا درباره شون گفت و گفتن باقیش شاید درست نباشه . فضای مجازی است دیگر 


+ یارا .. یارا .. گاهی ... 


+ چه قدر حیفه که آدما عشق رو نشناسن (با همه تلخی ها و سوختن هاش حتی) ... این تجربه فرازمینی رو ... 

اگر حرفای سهیل رضایی رو نخونده بودم ، فکر می کردم توی یه فکر اشتباه تنهام ولی اینطور نبود ... حداقل از نگاه من 


+ اصلا عشق ذاتش آمیخته با غمه ... یه شراب غمناک دلتنگ مست کننده ... 


+ چه قدر دوست دارم طرحواره هام بهشون اضاف می شه 


+ انصافا آدمی در خسرانه اگه به کار اداری تکرار شونده بدون خلاقیت عصر حاضر ما تن در بدهد همه عمر شیرین را !! 

خیلی در خسران ... خیلی 



شیرین ***
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
زنده باد فاطمه ای که همون چیزی شد ... که هیچ کس توی خوابش هم نمی دید !!

ولی خودش این خوابو چه قدر می دید!! گرچه شیرین تر و رنگی تر 


+ حتی میونه ی این تلخی ها و تنهایی ها و شلوغی ها 

+ نمی دونم چی شد چرا یهویی یارا یارا گاهی دل ما را ... افتاد توی ذهنم . بعد جالب بود که یادم نمیاد کی خونده فقط یاد ماشین بابا توی بچگی میفتادم 
جدیدا خیلی پیش میاد یه چیزی میاد توی ذهنم ولی نمی تونم به یاد بیارم صداش برای کی بوده 


شیرین ***
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر

منو با خودت نبر دریا 

بزار شنا کنم... صبر کن ... صبرکن یاد بگیرم شنا کنم


+ با این ذهن داستان ساز ... زندگیمونم داستانی شد 

روز به روز ....


+ من غرق می شدم ، زنده می شدم ، تو نبودی 


+ شرقی ترین زن هم که باشی ، سردت که بشه ، غربی میشی 

غربی

غربی ...



شیرین ***
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

بخششت نتیجه مشهودی در بر نداره 

اما حالا دوباره قلبم احساس می کنه و می تونه ذوق زده بشه و چشم هام برق بزنه و...


شیرین ***
۱۹ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۰۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
شیرین ***
۱۸ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

حامد ابراهیم پور اعتراف می کند : 


روزهایی که غم زندگی از هزارسو به سمتم هجوم می‌آورد، بی‌جهت طبع طنزم گل می‌کند ! دست خودم نیست! غمم که زیاد باشد، این‌طور خودش را نشان می‌دهد. 

استعداد هنری غالب هنرمندان در روز های افسردگی شکوفا می‌شود! کمتر شاعری را پیدا می کنید ،که در روزهای خوشی بتواند شعر خوبی بنویسد. بالاخره هجرانی، غم نانی ،خفقانی، چیزی برای شعر شدن لازم است ! تا غم تازه‌ای نباشد، تا زخم تازه‌ای نباشد ، شعر تازه‌ای نمی‌آید. به همین دلیل، بقای خیلی از ما وابسته به بقای افسردگی است! سعی می‌کنیم غم داشته باشیم تا بتوانیم شعری بنویسیم. اگر هم نباشد، می‌گردیم و بالاخره از  جایی برای خودمان پیدا می‌کنیم! 

کمتر رابطه‌ی زناشویی یا حتی ارتباط عاطفی میان ما دوام داشته است. شریک زندگی یا شریک عشقی‌مان را دیوانه می‌کنیم! کدام آدم عاقلی می‌تواند با کسی که غم را به شادی ترجیح می‌دهد، سر کند؟!

برای شاعر ماندن نیاز به شکست خوردن داریم و هرچه بیشتر شکست بخوریم، بیشتر ذوق شعری‌مان گل می‌کند! فقط دورنما داریم ! کسی نمی‌تواند از نزدیک تحمل مان کند. خودمان هم نمی‌توانیم!

بعضی وقت‌ها با خودم می گویم: شعر نوشتن به چه قیمت ؟ مگر ما چقدر زنده‌ایم و احتمال حضور نام مان در تاریخ ادبیات چقدر است که حاضریم به خاطرش زندگی خود و اطرافیان مان را تا این اندازه تلخ کنیم؟!

چند روز پیش ، بعد از دو ماه و اندی حضور نیافتن در مجالس شعری، میهمان جلسه‌ای بودم و شعری خواندم. اواخر شعر احساس کردم که میزان اندوه و اضطراب این کلمات ،ضربان قلبم را بالا برده است! پیشانی‌ام عرق کرده است و  نمی‌توانم نفس بکشم! 

در مسیر بازگشت با خود فکر می‌کردم که مخاطبین ما بعد از خواندن این شعرها چه فشاری را متحمل می‌شوند! 

هر اثر هنری نوعی تخلیه‌ی روانی است. جوری باید این جنون خالی شود! برخی از دوستان شاعر، آدم‌های بعضاً بی اخلاق، پرخاشجو یا ناسازگاری هستند. اگر شعری ننویسند،حتماً آشوبی به راه می اندازند و به خود و دیگران آسیب می‌رسانند. اگر سرشان خلوت باشد ، بالاخره به جایی بند می‌کنند یا پاچه‌ی کسی را می‌گیرند ! مثل آن‌هایی که دیده‌اید، در خیابان به مردم تنه‌ی محکمی می‌زنند و منتظرند تا کسی اعتراضی کند و بگیرند -یک دل سیر -مادرمرده را کتک بزنند! 

بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم چه خوب است که این‌ها شاعر شده‌اند و خدا کند که مدام پرکارتر و شاعرتر باشند.این‌طور لااقل آمار جرم و جامعه ستیزی پایین‌تر می‌آید!

حالا ببینید، اگر مخاطب با خواندن برخی شعرهای ما آزار می بیند، خودمان که آن‌ها را خلق کرده ایم ، چه زجری می‌کشیم؟! 

به زاییدن دیو می ماند! دل و جگر آدم را پاره می‌کند تا بیرون بیاید!

این دیوانگی‌های موسمی من در روزهای غم ، این تکه‌پرانی‌ها و خاطره گفتن‌های گاه و بی گاه، به‌نوعی برایم مکانیزمی دفاعی است تا زیر این فشار خرد نشوم. تا بتوانم دوباره خودم را جمع‌وجور کنم و برای مدت بیشتری خود، دنیای اطراف و شعرهایم را تاب بیاورم...

.

.

.

حامد ابراهیم پور

اعترافات


@hamedebrahimpouroriginal


+ خیلی جالب بود... خیلی خیلی جالب بود

+می فهممش اما من اینجوری نبودم ... یعنی نخواستم ولی شکست ها با شدت منو خواستن

یه متنی هم در خیلی نوجوانی هام نوشته بودم و هنوزم گوشه موشه ها هست و مضمونش همین بود که دلم نمیخواد به هر قیمتی ... در واقع به قیمت حال زندگیم ، بنویسم . 

امیدوارم باشه 


+ این اعتراف رو من خیلی عاشق میشم چون یه سنت شکنی عزیزه !


+ به هیچ اعترافی هم هیچ عیب و نقدی وارد نیست مگر اینکه نیتش اعتراف نباشه


+ چه قدرم بانمک گفته😂 


+ البته به نظرم مردها بیشتر درگیر این ماجران . زن های شاعرحالت ، بیشتر گرایش به ساختن دارن . شایدم اشتباه فکر می کنم

شیرین ***
۱۴ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۲۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
ما وفادار نمی مانیم به کسی که رهایمان کرده 

ما وفادار می مانیم به قلبی که آزموده در این شهر بخت خویش 

که بیرون خواهد کشید از این ورطه رخت خویش 

ما وفادار می مانیم به گودی زیر چشم ها 

به دست های خسته و شسته از زندگی 

به ایستایی تیره ی نگاهمان 

به ایمانمان به فصل سرد ... 

ما ایمان آورده ایم به آغاز فصل سرد ... 


 
+ اگه تنهایی مساوی باشه با سرسپردگی به شخصی خاص ، همون بهتر که جایگزینی براش باشه . احتیاط!!

+ اگر هنوز نیرو داری ، اگر هنوز شوق داری ، اگر هنوز حسرت داری ، اگر چشمت به اطراف گردونه ، اگر به اون اندازه نگاهت ایستا و زیر چشمات پایین نرفته ... ادامه بده!! حق توعه که ادامه بدی ... و آدمی یا آدم های جدید رو در قلبت ببینی . 

+ امروز داشتم به این فکر می کردم که لطیییییییییییییییییییف طبع ترین مرد جهان هم که باشی ، هیچ وقت نمی تونی مادر باشی و مادرانه رفتار کنی. مادرانه بودن فقط مختص یه زنه حتی مردترین زن! (زنی با ویژگی های زیاد منتسب به مردانگی که البته تصورش از خودش زن بودنه)

اگر مردها می تونستن مادر باشن ، حتی یه لحظه هم برای ساختن خانواده شون و باهم بودن ، درنگ نمی کردن

مسلما منظورم از مادری ، صرفا فرزند نیست! چیز هایی مثل مراقبت ، دلواپسی ، دلبستگی ، پذیرش ، مسوولیت پذیری و یه لبخند مهربان خاص 

مردها مادر نمیشن چون زن نیستن ... عیبی نیست!


+ علت نوشتن این پست متنی بود که توی تلگرام خوندم و میزارمش ادامه مطلب...

شیرین ***
۱۴ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
شیرین ***
۱۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰
دیشب که از داد و فغان مسخره بازی های معده رفتم دکتر و زیر سرم ... بهترم و دیگه توی تاریکی ها غوطه ور نیستم. بازگشتم به وضعیت سابق

چند روز هم هست با موز و سیب زمینی آب پز و بیسکوییت زنده م

بازم خوبه و بازم خداروشکر ویروس نبود


+ می گذرد زندگی 

+ دوست دارم چندتا پنجره جدید باز کنم توی زندگی تا بشه بیشتر و بهتر و با لذت تر در حال زیست و حالشو برد 

+ دیشب که قند به مغزم رسید با خودم گفتم : زندگی با عذابی که بخواد سال به سال گندتر شه فایده نداره
یا با حالی نرمال و خوب زندگی کن یا خودتو خلاص کن
دو تا راه بیشتر نیست 


شیرین ***
۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
شیرین ***
۱۲ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۳۹ موافقین ۰ مخالفین ۰