...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

آخرین مطالب

پس چرا زنده ایم هنوزم ؟ 


برای اینکه زندگی قشنگی ها و دلخوشی های خودشو داره 

حتی اگه کوچولو کوچولو ..‌.



× تا کی غم دنیای دنی ای دل دانا 


+ یه چیزی تو بدن ما هست اسمش غم دونیه 

یه وقتایی لازمه که بهش بپردازی 

ولی حجمش برای بعضیا خییییلی گنده س ‌. یکی برای نوجوونای تازه (سن مهم نیس) ، یکی هم برای اینا که بد عاشق شدن 

یه وقتایی هم کوچیک و بی ظرفیت تر میشه 

در هر صورت غم دونی ، چیز خوب و لازمیه حتی لازم تر از آپاندیس


شیرین ***
۲۲ دی ۹۶ ، ۰۱:۳۹ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

یه جوری میگفت قمار که انگار صد ساله قمار بازه . چقدرم بهش میاد .
من که روزای اول شبیه مردهای صحرایی توی فیلم های گانگستری می دیدمش

می گفت توی بحث تقویت کننده های رفتار ، نکته مهم اونجاس که کدوم مدل از تقویت کننده ها مقاوم ترن
یعنی رفتار مورد نظر ما بدون اون تقویت کننده چه قدر ادامه دار میشه و کی خاموش میشه؟

تقویت کننده نسبتی متغیر ، متغیر ترین تقویت کننده س . اصلا معلوم نیست که کی پیش میاد . دقیقا عین قمار که کسی تا اونجایی که شپش ها ته جیبش جفتک بندازن به بازی ادامه میده . با اینکه می دونه ممکنه همه چیشو و همه چیشو از دست بده بازم ادامه میده
با خودش میگه شاید این ورق روزگارش برگرده

او میگفت قمار و من می شنیدم زندگی ! و من می دونستم ته ذهن خودش هم نوشته زندگی !

#آقای_ماه

× وقتی امتحانشو داریم و تازه جزوه رو باز می کنیم و پاک نویس😋

× قمار بازانیم ... ای باد شرطه برخیز

شیرین ***
۲۱ دی ۹۶ ، ۲۱:۲۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد 
شعری بخوان که با او رطل گران توان زد 

بر آستان جانان گر سر توان نهادن 
گلبانگ سربلندی بر آسمان توان زد ... 

+ از سری یهوییاتی که به حافظه می آیند از حافظ 

& گر راه زن تو باشی صد کاروان توان زد ...
شیرین ***
۲۱ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
دتاچمنت مثل داست آف تایم ، جز معدود فیلم هاییه که می تونم باهاش ژاپنی اششک بریزم . 

داشتم به این فکر می کردم که یه روزی شاید هر کسی شبیه اون دخترس که اسمش یادم نیست . بعد میشه هنری بعد ...

یه روزی خیلی آسیب خورده ای و نیاز به کمک داری اما شور و شوقی داری 

یه روزی هم بعدش اتفاقات زندگی و گذر روزها باعث میشن کسی بشی که قوی و بی نیاز از دیگرانه ظاهرا و دلش میخواد یه معلم باشه . کسی که به دیگران راه و چاهو نشون بده و به قول هنری راهنما باشه و از پیچیدگی های زندگی بگه 

ولی دقیقا همون موقع که شدی یه معلم یه روزی می بینی !!! وای چه قدر پوچ شدی و چه قدر هنوزم به شدت آسیب پذیری

یه لحظه مسخره م اومد ! اینکه خوشبینانه ترین حالت قابل تصور برای ما زخم خورده ها اینه که بشیم یه معلم بازنده ؟ یکی که احساساتشم دیگه باخته ؟ 

این روزها خیلی حرف نارضایتی بچه ها از استاد هاست ! من که سیر تحولات انگیزشی آقای صاد رو دیدم یا فراموش شدن خانم ی ... یا خشم های خانم شین و ... ، به همه میگم استاد های ما خیلی جوونن . اصلا آدم جوون نباید استاد بشه . باشه برای بالای 40 سال ! نه اینقدر زود . باعث میشه زندگی خودشونم ببازن . درواقع پرونده زندگی خودشونو بسته بدونن

جامعه و امروز حال همه ی جهان دیگه اینقدر نیاز نداره به این همه معلم بازنده که یه روز همه آرزو ها و شوق هاشونو دفن کردن و نقاب زدن . 

اشتراک گذاری تجربیات خود با دیگران یه جور مکانیزم دفاعیه برای سنین کم . کاملا تاسف دار و غم انگیزه و تمایلش توی هممون هست . خصوصا آدمایی که آرزو های بلندی دارن یا داشتن . خود منم یکی از همین آدما 

چرا خوابیدیم؟ ما خیلی افسرده و بدبخت و اهمال کار شدیم . نشون به اون نشون این همه انسان های رها شده و یرخی و زیر بوته به عمل آمده در این جهان و این همه مسائل حل نشده ی جهان خودمون

وقتی به اوج و نهایت آرزو های این روزهام نگاه می کنم ، می بینم هیچی توش نیست جز تکرار غم انگیزی برای خودم و تلاش برای ساختن یه قهرمان از خودم . یه قهرمان برای دیگران . از اون قهرمان ها که ممکنه قلبشون تیر بکشه ولی هیچی نگن به هیچ کس

فقط نمی دونم اون قهرمان که داره همه عصب هاش از داخل نابود میشه ، کی قراره بترکه . 

ما آدم ها خیییییییلی آسیب پذیریم . در هر جایی ... 

این انگیزه قهرمان گوشه نشین شدن اون قدر قوی و ناگزیره که حتی در حالی که دارم این کلماتو تایپ می کنم ، جز این راهی برای خودم نمی تونم تصور کنم . 

متاسفم که بعضی چیزها اینقدر اجتناب ناپذیره . متاسفم که نمیشه از دیگران طلب کار بود . متاسفم که خودکشیش انتخاب خودش بود و هنری با اون میزان از آسیب پذیری و شرایط خودش نمی تونست کاری براش بکنه و نمی شد . 
متاسفم که واقعا راهی براش نبود که اون دخترو نفرسته مرکز نگهداری . خیلی عجیبه و بی رحمانه که هرچه قدرم بدبخت باشی هیچ کس قرار نیست مسئولیتت رو قبول کنه . 

نمی دونم این زخم های ما آدما تا کی و کجا میخواد از گلوی ما دستاشو برنداره . 
دارم به این فکر می کنم هر آدمی می تونه برای دیگران کارهای زیادی انجام بده و کمکشون کنه و تجربیات ارزشمند بهشون بده اما اولش خودشم زندگیش پوچ نشده باشه . درواقع پرونده زندگیشو نبسته باشه و یه فاتحه هم روش . 

اما همین حالا که دارم می نویسم ، فکر نمی کنم بتونم برای زندگیم کاری انجام بدم به جز همون تلاش های قهرمانانه و آرزو های بلندی که مایه ی خنده و تمسخر دیگرانه . 

دارم به این فکر می کنم که توی این دنیای در هم و بر هم کسی هست که بخواد ماها رو کمکمون کنه غیر از خودمون؟ تقدیر هم هست ؟ یا به قول بعضی ها فقط تقدیره که ما رو رقم می زنه؟ ( حرفی که کاممو تللللللللخ می کنه)

نمی دونم کجام و دارم چه کار می کنم . فقط می دونم این ساحل ، ساحل قابل اعتمادی نیست! یا حداقل به نظر من حالا نیست . ممکنه هر لحظه هر جایی زیر پاهات خالی بشن چون فقط تو نیستی که توی این جهانی و همه ی آدم های دور و برت هم دقیقا با تو هم داستانن ...! چون این جا اتفاقات غیر قابل پیش بینی وجود دارن . چون تو حتی خودتم نمیشناسی چه برسه به جهانت . 


+ حالا که نوشتم احساس می کنم یه کمی سقف این بالاتر رفته و می تونم یه کمی هوا بخورم یا نوری ببینم

+ بعدا نوشت : از این قهرمان های گوشه نشین غم انگیز از نوع پدر و مادرش هم کم نداریم توی این مملکت و جهان . زییییییییاااد داریم . همه مدلشو داریم
شیرین ***
۲۱ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

افلح از ماده فلح و فلاح در اصل به معنای شکافتن و بریدن است . اما سپس به هر نوع پیروزی و رسیدن به مقصد و خوشبختی اطلاق شده است . در حقیقت افراد پیروزمند ، رستگار و خوشبخت موانع را از سر راه بر می دارند و راه خود را به سوی مقصد می شکافند و پیش می روند . 


×🍃🍃🍃


شیرین ***
۱۶ دی ۹۶ ، ۱۲:۵۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ژاپنی که دوستشو توی ساعات ممنوعه ی نزدیک امتحان دیده و چند ساعت اضافه هم پیشش مونده ، طبیعتا میشه یه ژاپنی خوشحال! حتی اگه کتابشو برای اولین بار باشه میخونه ! 


پومم حال و هوامون عوض شد 

شیرین ***
۱۵ دی ۹۶ ، ۱۹:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
اگه سنگ بارید 
اگه سیل اومد ............ !




+ الان قشنگ دارم از شدت ضعف فوت می کنم . از دیشب تا حالا هم کیلو کیلو اششششک ژاپنی ریختم . نمی دونم دقیقا رابطه ضعف جسمی و کیلو کیلو اشک ژاپنی چیه اما تا دلتون بخواد دلم برای هر چیز ممکنی تنگ شد 
درس هم می خونم تازه مثلا :/ 

ولی خییلی کم خوردم این روزها . سرماخوردگیم خوب شد اما خوردنم خوب نشد . معده خانوم خودشو جممممع کرده مثل عقده ای های قهرو نشسته یه گوشه 

اشششک ژاپنی رو کجای دلم بزارم . باید بودید و می دید تحقق کارتون های بچگیمونو :/ 

فردا هم مریم دعوت کرده خانه اش . منم که نمی تونم که نرم . خونم حلال می شه اگر نرم . 

شیرین ***
۱۵ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

امروز فهمیدم زمستون که میشه دلم میخواد سبک سبک سبک باشم . 

تازه فهمیدم چی شد اینقدر یهویی همین روزها یه سال پیش تصمیم گرفتم وگان باشم (جالبه که دقیقا موقع امتحانامم بود!!)

کاری به درستی و غلطیش ندارم ، خیلی چیزا از این شیوه زندگی یاد گرفتم و سالم تر زندگی کردم . خیلی بهم کیف داد . خیلی باحال بود . با اینکه یه عالمه قیافه متعجب و جبهه گیر دیدم ‌. 


امروز دیدم چند روزه از غذا خوردنام دارم بیزار میشم و یادم افتاد که چی شده بود . 


وگان بودن برای من برابر بود با تجربه طعم های جدید و متفاوت که برای خیلیامون در درجه اول شاید خیلی جذاب نباشه یا ناشناخته باشه . تجربه و خرابکاری و غاطی کردن چیزایی که نباید😥😁 یا کشف یه چیز خیلی لذت بخش یا فهمیدن لذت میوه خوردن توی وعده های مهم😄 ، سبکی و آرامش ، تنوع ، دوست داشتن گربه ها ، فهمیدن محیط پیرامون ، لذت بردن از چیزای طبیعی و بوها ، عشق کردن با ساده ترین ها ، فهمیدن اینکه دقیقا وقتی دارم میخورم چی میخورم ، غالب کردن جایگزین های گیاهی به جای لبنیات به ملت و ذوق از اینکه نفهمیدن یا بیشتر دوست داشتن🤓 ، وا رفتن استرس زای کتلت ها ، حرص خوردن از اینکه چرا فر نداره مامان😣 ، پیچیدن بوهای خوشمزه توی خونه ، جمعه های تنهایی و اکتشافات ، حال خوب یه جوری که انگار می دونی با چی و چه جوری خوب میشی و کمتر از مریضی ها می ترسی😊😄 


بر من مبارک این یک سال تلاش لذت بخش که هیچ کس فکرشو نمی کرد همین قدر هم طول بکشه . واقعا خیلیا کمک بودن . از خارجی تا ایرانی و خصوصا ایرانی های مقیم اروپا و غیره 😊 


و خیلی خوشحال ترم که مثل بعضی یا خیلی یا گروهی از وگان ها و گیاهخورای دیگه عقده ای نبودم و فهمیدم که این یه انتخاب شخصیه 

البته دلایلی هست این وسط که باعث میشه اینو مربوط به بقیه هم بدونیم . چون سبک زندگی و مصرفشون روی محیط زندگی هممون و آیندگانمون تاثیر میزاره. اما اینکه دقیقا چه طور ، انتخاب هرکسیه اما طبیعتا یه حد و مرز درستی و غلطی وجود داره . 

البته فقط همین مساله نیست و یه عالمه از این طور مسائل زنجیره وار به هم وصلن


× دو هفته پیش قصد داشتم برای خودم جشن بگیرم بدین مناسبت😁 و تو گویی یه حالی به خودم بدم . اما خب فعلا وقتش نیست و به همین کفایت می کنم. 

مسلما سال یا سال های پیش رو از مرحله احساس های خوب رد میشم و میل به منطق های منصفانه می کنم . شایدم سر از کتاب های ارزشمند کار با جامعه در بیارم!!! 

شعار امسال روز جهانی مددکاری هم مربوط به محیط زیسته 😍

ولی اونا کجان و ما کجا


+ البته فعلا تا سال های بعد ترجیح میدم به همه چیز فکر کنم فقط 

وقتی استاد میگه : منم وقتی هم سن تو بودم خیلی انگیزه و شوق برای کار با جامعه داشتم ولی اینقدر به درای بسته خوردم ، راضی شدم به این روزمرگی 


طبیعتا ترجیح میدم با دیدن این تجربه ها ، از سرعتم کم کنم و فقط فکر کنم. تا شوق هام‌ نمیرن

که اگر هم به هدف های بزرگ نرسیدم حداقل احساس شکست و له شدن نداشته باشم و قوی جلو رفته باشم


+ درسته که شرایط خیلی سخته ولی تا وقتی عشق توی وجودمون هست و امید داریم ، می تونیم زنده بمونیم 

اگر هم نموندیم... حداقل می دونیم که خوب زندگی کردیم و همه تلاشمونو به کار گرفتیم


× چه قدر زمستون فصل مهمیه برای من! فصل تغییرات!


شیرین ***
۰۸ دی ۹۶ ، ۲۲:۳۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
صدای ماشینا بود ، صدای چراغایی که به خاطر شب چشم باز می کنن و گه گاهی صدای بچه های شیفت بعدازظهر که از مدرسه تعطیل می شدن 

ساعت وهم آلود و مورد علاقه ی من برای عکاسی 

همیشه از این اطراف رد می شدم اما نمی دونستم اون بالا و اون طرف چه خبره . با خودم می گفتم این کوهه خیلی احساسیه 

از پله ها رفتم بالا و خیلی زودتر از اونچه که فکرشو می کردم رسیدم 

سرمو که گرفتم بالا ، فرو ریختم از شکوه صحنه ای که دیدم . افق رو به روم بدون هیچ مزاحمتی از کوه ها پر شده بود . یه خط کوه . یه نیم دایره ی بزرگ کوه! با تیر های چراغ برق دوست داشتنی ، ابرهای نازک پنبه ای ، یه ماه ازوناش که دراز می کشن رو هوا ، وایت بالانس غروبی که به آبی می زد ، فضایی که مه داشت! (راستش نمی دونم مه بگم یا آلودگی ولی خب برای من مه آلود بود) 

بعد کمی ترسیدم چون خیلی خلوت بود! اما اصلا نمی شد از اون صحنه های عجیب و قشنگ گذشت .

عاشق کوه هاش شدم . کم کم موسیقی شروع شد . عکاسی اصلی برای من از اون جایی شروع میشه که ذهنم با نیکی هماهنگ میشه و یه موسیقی شروع میشه به خوندن و بعد میاد رو لب های من و تمام وجودمو میگیره 

آتشی 
در سینه دارم 
جاودانی ...

عمر من مرگیست
نامش زندگانی 

رحمتی کن کز غمت جان می سپارم 
بیش از این من طاقت هجران ندارم 

و...
( با تشکر از آیدا خلیلی به خاطر بازخوانی خوشگل متناسبش ) 


+ البته این که چه موسیقی پخش میشه توی ذهنم انتخاب مستقیم و آگاهانه م نیست . همینطوری حسی برای خودشه

+ شدت درون گرایی آدمیه که از خستگی داره نصف میشه ولی بیدار می مونه تا خلوتی با خودش داشته باشه 

+ این روزها به شدت توی حلق خانواده م . امیدوارم بنزین تموم نکنم . والدین جفتشون درحال درست کردن دندوناشونن . و مامان حسابی داره ضعیف میشه و من نگرانم برای جسم و روانش . امیدوارم این دوره رو خوب بگذرونه .
الان من یه کودک کارم :)) !!! مسئولیت های خانگی !!!

شیرین ***
۰۴ دی ۹۶ ، ۰۱:۰۰ موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱ نظر
این روزها خیلی فشرده ن . و خیلی چیزا تو خودشون دارن . اما نمی تونم بنویسمشون . 
یه جورایی هم وقت نیست هم اینکه احساس می کنم باید زندگی کرد و چرخ دنده ی روزها رو چرخوند . البته چرخ دنده روزها خودشون می گردن . درواقع باید با چرخ دنده روزها گردید!! درواقع انرژی ها رو سیو کرد مال خود تا بشه هم پای روزها گردید . وگرنه روزها برای خودشون می گردن و ما هیچی . 


شیرین ***
۰۲ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۳ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر