...dust of time...

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

آخرین مطالب

۷ مطلب با موضوع «فلسفه بافی» ثبت شده است

یه چیزایی هست که اختیارا فراموش می کنم! 
یه لحظه هایی از زندگیم احساس می کنم خوابم! چون یه کارایی انجام میدم که باورم نمیشه دارم انجامشون میدم 
و شاید در حد توانمم خوب پیش ببرمشون ولی بعد که فکرشو می کنم انگار خواب دیدم!! 

+امروز رفتم ارشاد پوستر نمایشگاه عطیه شونو بدم . همچونین درباره خودمم پرسیدم. دستاوردمم یه شماره شخصی از خانم کارمند اونجا و یه کتاب کادو گرفتم(دیوان رودکی)!! سعی کردم بخونمش ولی انصافا نمی شد بفهمم:)) 
به خانم شین گفتم جمع کن بریم ارشاد . اونا خیلی توی استراحتن. با حوصله برام سخنرانی می کردن !!! 
ولی به نتیجه خاصی نرسیدم. گفتن این چیزی که میگی ما نداریم. باید بری وزارت خونه! خانمه به اون آقاهه گفت بازم زنگ بزنه بپرسه. که من زنگ بزنم دوشنبه بهش بپرسم چی شد. 

+بهم گفتن برم انجمن های فلان و فلان! ولی من حس خوبی به هیچی ندارم. کلا توی ذهنم یه خب که چی گنده میاد. البته می دونید دلیل اصلیش چیه؟؟ این که هیییییییییییییچ امیدی ندارم آدم هایی ببینم که فازمو بفهمن!! جدی میگم!! وگرنه کی بدش میاد که آدمای از جنس خودش ببینه!!؟ روی بعضی تفکرات حساسم ولی شاید حساسیتم بی جاست. اما به یاد میارم ژان کریستف رو که همیشه تنها بود. با وجود ناب بودن بی اندازه هنرش توی اون کشور پرهنر...آلمان و فرانسه! ... همیشه تنها بود. گه گاه با یه عده می پرید و منصرف می شد. تازه اون با اون همه شور وحال و امیدهایی که داشت. من که واقعا خیلی وقته دیگه خیلی چیزا برام مهم نیست و خیلی شور و حال ها و آرزوها در من مرده . 

+ ولی خب حقیقت اینه که توی این بیست سالی که عمر کردم و حداقل ده ساله که به سر سودای عنوانی به نام هنر دارم و با فراز و فرودهایی واقعا مساله جدی بوده برام ، تنها جمعی که توش حس کردم واو آدمایی که منو می فهمن ،  جمع مجازی بچه های رادیو بود. که اون جمع و اون روزها انتظارمو خیلی بالا برد. گرچه واقعا حتی اون موقع ش هم خیلی اهل دل و جمع و فلان و بهمان نبودم ولی واقعا موجودات استثنایی رو باهاشون آشنا شدم. 
همیشه این پیش داوری درست یا غلط باهام بوده که دنیای واقعی اون هم به خصوص توی این شهر، نمی تونه خیلی جای جذابی برای من باشه و به جز فشار روحی روانی چیزی بهم نمی رسه. 

+ حس کسی رو دارم که می ترسه با دیگران حرف بزنه و حرف زدن با خدا یادش بره 
من اصلا آدم پاکی نیستم ولی می ترسم درگیر نظر دیگران شدن باعث بشه دیگه کائنات باهام حرف نزنه و فقط بشم یه بافنده ی لغات 

+ چه نبرد سختیه ... وقتی فکر می کنی وارد شدن به این دنیا می تونه مساوی بشه با افزایش احتمالات دیدن عشقت ولی نخوای ... یا ندونی میخوای یا نمیخوای ... یا حتی میخوای آزمایشش کنی یا نمیخوای 

+ چون واردش نشدم تصوری هم ازش ندارم و هیچ کس هم وقتی ترسامو میگم منظورمو نمی فهمه که بتونه برام توضیح بده. یا بگه ترست بی خودیه یا بگه هرچی ...!!

+ کاش کسی می فهمید حرفامو!! کاش ... 

+ ولی با وجود همه این حرف ها و حس ها ... شاید آزمایش کردن این فضاها بد نباشه. حداقل به سمتش برم که بعدا نگم چرا خودمو توی معبد متروکه م نگه داشتم. شکل انسان های نخستین! که بعد با خودم بگم واو تو چه قد انسان نخستین خوبی هستی لکن عقده ای!! 
همین ژان کریستفش هم که همیشه تنها بود ، اما همیشه درحال آزمون و خطا بود که یه عده آدم همچون حال و هوای خودش پیدا کنه. با اینکه همیشه شکست میخورد:)) 
فوق فوقش این می تونه باشه که بدم میاد از همه چی و دممو می زارم روی کولمو برای همیشه از جلوی چشمای همه ناپدید می شم. کلاااا البته دوره زمونه ای شده که بمیری هم کسی نمی فهمه. چه برسه که محو شی! واسه همین همه چی خیلی راحت شده 
راحت یه پل می سازی و سپس هروقت نخواستی خرابش می کنی


+ ولی تو فرق داشتی ... لطفا بگو که فرق داشتی ...

+ شاید یه روزی همه این حرفای بالا رو بخونم خنده م بگیره ... شایدم نه! 
نمی دونم 

+ خلاصه که یه همچین وضعیتی هستش...بله! 

+ خود درگیر فقط خودم :)) و خودتون!!!!!! می دونم شما هم به وقتش از من بدترین 

+ وای امشب عطیه گم شده بود! تازه یادم اومد که من چهههه قددددددد دوستش داشتم و خبر نداشتم . 
راستش یه مدت بود گم کرده بودم اونی رو که عطیه رو به خاطر خود خودش خالص دوست داشت. البته الان فکر نورا هم هست. فهمیدم که نورا که شاده و خیالش راحته و لوسه و هرچی که هست فقط به خاطر اینه که مامان عطیه رو داره  :** 
به همه بچه های نازنازی فکر کردم که مامانشون یه بار رفت بیرون و هیچ وقت برنگشت خونه :((((( چه روح غمگنانه ای...

+مادری واقعا فداکاریه 
خانم شین برای همه شاخه اما واسه بچه هاش... یه همیشه نگراااان 
مادر یه خدای بی اختیاره که در قبال همه چی بچه ش احساس مسئولیت می کنه

+ من کلا خودم به شخصه قبل و بعد یلدا هیچ حسی نسبت به مادر بودن نداشتم و ندارم! :))) یه حسی بود اومد و بعد به دنیا اومدن یلدا تموم شد!!:)) منم همراه مامان داستانیش خسته شدم از زندگی و دلبستگی!!!! 
شیرین ***
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

راننده ی لیسانسه ریزه پیزه مون زندگیش پر حسرته ...

جالب ترش اینه که وقتی منو می بینه یاد اون دختری میفته که دورون جوونیش عاشقش بود ولی بهش نرسید😶


+ جالب ترش اینه که اون دختره همشهری تو بود 

+ جالب تر ترش این که این چندمین باره منو میخوان ربط بدن به شماها 

+ سوالم از خودم اینه که از اولش اینجوری بوده یا این شکلی شدم😶 

+ زندگی کوتاه است بابا

+ این روزها که میریم خونه های آدما... 

× این روزها هم خاطره میشن ... می دونم

.

.

+ مرسی که توی آشغالا زندگی نمی کردین ... مرسی که اینقدر خانوم و مسئولیت پذیری... مرسی که یه زن قدرتمند توی اون چشم های معصومت نشسته... مرسی که تو و برادرت اینقدر خوبین...مرسی و ببخشید که نمیشه ساعت ها با تو بود...که زنی نیست تا بتونی دختربچه شیطون باشی... وای که تو چه زیبایی...

.

.


شیرین ***
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
مشکل اونجاست که دیگه هزارجور حرف روی منطق و اصولم برات بی رنگه چون می دونی همشون از مغز قناص یه انسان درومده 
چون مغز خودتو میشناسی 
جنس انسانو دریافتی!! 


شیرین ***
۰۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
دوست داشتن برای من همیشه یه معنایی رو تداعی می کنه!

اونم اینکه دلم میخواد معمولی باشم و یه گوشه از دنیا زندگی کنم

اما معمولا همه چی برعکس می شه 

تو میخوای برای اینکه همه چی رو خوب پیش ببری خودتو خاص نشون بدی

تو میخوای برای پذیرفته شدن خاص باشی

میخوای خودتو اثبات کنی

هر چه قدر جلو تر می ری بدتر و بیشتر میشه حست و دیگه کلا فاصله می گیری از اون حس پاک 

یهو خودتو جاهایی می بینی که نباید باشی ... یا نمیخواستی که باشی!

و اصلا کلا بازی عوض میشه . میشی یه موجود ایراد گیر به خودت و دیگری و دیگران 

همش استرس بالاتر رفتن و بالا موندن داری 

در حالی که روز اول دلت می خواست کف ترین نقطه زمین باشی


+ رومی میگه که آدما از سن بیست تا سی سالگی می میرن! بعد از اون کلا فقط با دانسته ها و داشته های گذشته شون زندگی می کنن و گند می زنن و کله پوک می شن 
حالا چرا واقعا؟
به خاطر اینکه ما از موقعی که به دنیا میایم منتظر روز موعود بیست تا سی سالگی میزارنمون. جایی که قبلش باید خودمونو توی کسب تجارب و علم غرق کنیم تا زمونی که به اون سن رسیدیم بالاخره بگیم آخیش ما بزرگ شدیم. میشه لطفا به ما اجازه حرف زدن و فکر کردن و اظهار عقیده بدید؟ خلاصه منتظریم تا آدمیزاد شناخته شیم. همه زندگی واسه اینه که به اون موقع برسیم.
بعد ازمون می پرسن چند سالته؟ میگیم رنج بیست تا سی! میگن جوجویی هنوز ... ولی خب ببنیم چی میشه 
بعد ما برای این که اثبات کنیم جوجو نیستیم می ریم فکرامونو می کنیم و میایم با دستی پر از تمام تجربیات و دانسته های گذشته مون و سفره دلمونو واز می کنیم. بعد بهمون میگن آفففررررررررین جوجووو ... بهترم تازه قراره بشی
و ما چون دیگه خسته ایم و به غرورمونم برخورده با همون دیفالت نگه داشتن یادگیری های گذشته سعی در اثبات و ادامه خود می کنیم تا زمونی که به سنی برسیم که همه بیان به پابوسمونو برامون دست بزنن و نگنمون جوجو .. تازه به دوران رسیده خاک تو سر. خودمون به دیگرون ولی میگیم و هرگونه نبوغ و استعدادی رو از بالا به پایین می بینیم و می پوکونیمش

+ این در بهترین حالتش بود تازه 

+ درواقع از دوران جوانی به بعد که احساس کردیم بالاخره از یه سدی گذشتیم ، شروع می کنیم صرفا به مطرح کردن خودمون. کاری که باید سال ها پیش برای خانواده و اطرافیانمون انجامش می دادیم و واکنششم می گرفتیم و تمام . 

+ قراره فردا یکی از کتابای ترم یکمو بدم به یکی! داشتم ورقش می زدم. صفحه اولش نوشتم : این فکر خوب که هر هنر و فکری که ایجاد میشه از خودت نیست . ایجاد شده. زیبایی دوست داشتنیه (تفکر قدیمی خودم)

+ شبیه اینه که طبیعت یا خدا یا اتفاق ... از ابتدا به ما چند تا بذر گل زیبا هدیه داده باشه. 
بعد خب محیط به یه سریش آب میده یا نمیده یا خودمون میدیم یا نمیدیم. خلاصه ... رشد می کنه بعضیاش یا یکیش یا هرچی
بعد ما کلی ذوق زده و خوشحال از داشتن گل روی سیارکمون هستیم و حالشو می بریم
بعد هی ملت میان رد میشن از گلمون تعریف می کنن . بعد ما هی میگیم ممنون خیلی هدیه خوشگلی واقعا بهم دادن. ازشون ممنونم
بعد هی ملت میان و میرن و میگن که نچ! این گل ها مال تو هستن. باورشون کن. خودت اصن کلا بذرشم تولید کردی و کمپلت مال توعن و خیلی خوبه. هی گنده تر و گنده ترش کن 
بعد تو هم دیگه کم کم باورت می شه که این گل ها رو خودت ساختی!!!!!!!!!!

+ وقتی نوجوون بودم و تازه وبلاگ زده بودم و نوشته هامو به اشتراک میزاشتم چند وقت یه بار خیلی تشویقم می کردن. یه بار یه خانم شاعر جوانی باهام دوست شده بود فکر کنم اسمش ستاره بود. بعد گفتمان ها و روابط اندکمون یه بار ازم تعریف کرد و منم تشکر کردم و گفتم ولی اینا از من نیست . من فقط نگارنده شونم و انگار از یه جایی بیرونی میاد. بعد کلی ذوق کرد که من اینجوری فکر می کنم و کاش همینجوری بمونم و ... 
اون خب طبیعتا آفتی که قرار بود به من و گلم بزنه رو می دید و پیش بینی می کرد .. 

+ انسان همیشه درگیر عاطفه و احساساتشه 
لقمه رو هزاااااااااااااااار بار دور سر خودش می گردونه جای اینکه بگه : من دوستت دارم و نیاز دارم که دوستم داشته باشی. لطفا دوستم داشته باش!

به هزار شکل خودمونو بزک می کنیم و هزار جور فلسفه می بافیم ولی نمیگیم که دوست دارم دوست داشته شوم و دوست بدارم . کاش کسی مرا همان طور که هستم و هستم میخواست... کاش کسی این بار را از دوشم برمی داشت. 

من برای اینکه تو منو لایق بدونی خودمو به هزار شکل درمیارم و به هزارجا می برم جز اینکه خودم باشم . خودمی که توی خلوتش یه آدمه با خوبی ها و بدی هایی و با کلی ویژگی معمولی و روتین 

+ حالا پرسش اینجاست که من واقعا چه کسی هستم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چه جمله ای من را توصیف می کند؟ 
چه آینده ای برای خودم ترسیم می کنم؟

+ تازه یه چیزی ! یه بت خوشگل از خودمون می سازیم دراون سنین و تازه معشوقمونو با اون متر می زنیم و سعی در اصلاحش داریم(معشوق) تا اونم بشه شکل بت ما. درحالی که اون نمی تونه بشه بت. شاید بتش بشه شکل بت ما ولی خودش به طور کلی نمی تونه بشه شکل بت ما وگرنه خب ما چرا خودمون به طور کلی نشدیم بتمون و خودمون هستیم؟ همون گندی که بودیم

جالب اینجاست که به هنگام عاشق شدن خودمون عاشق می شیم اما در ادامه بتمونو می فرستیم جلو . چه کار اسفناکی . چون به نظرمون اون بته درسته و زندگیه نه ما. خودمون قراره گند بزنیم و چیز مزخرفی هستیم. 

+ همه یعنی اینجورین؟ 
مثلا یکی که فاصله حرف و عملش کمه و کم ادعاس و خیلیم خودشو درگیر چیزی نمی کنه اونم داره؟ یا کمرنگه ؟ یا ...

+ ما کی هستیم و متعلقاتی که به خودمون آویزون کردیم چه قدر مهمن؟ 

+ بریم بخوابیم که فردا کار داریم^_^
شیرین ***
۳۱ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
موندم به معنای این زندگی!!! 

آدم های دنیا انگار از نگاهی و زاویه ای دو دسته ن .شایدم سه دسته 
ولی دو دسته اصلی ... یکی اونایی که قهرمانن و داستان وار زندگی می کنن یا زندگیشون عین داستان هاست از بس دشواری یا آسانی!! 
دسته دوم اما اون عده ای هستن که داستان و قصه ی دسته اول رو به تصویر یا قلم و یا هر رسانه دیگه ای می کشن!!
دسته سومم احتمالا خنثی ها باشن. بلاتکلیف ها!! 

اما در حال حاضر و اکنون معتقدم که هرکسی زندگیش از دید دیگران مهیج یا غیر مهیج ، جالب یا ناجالب ، عادی یا غیرعادی و ... ! به هر حال داستان خاص خودشه و قهرمان اصلی زندگیش هم خودشه . 

خب اینم شد یه جور تناقض بین این فکر و اون دسته بندی ها؟؟؟ 

یعنی یه سری آدمایی به نظرشون زندگیشون با زندگی دیگران رنگ و لعاب می گیره و همه زندگیشون باید صرف بیرون و جامعه و پیشرفت و حرف زدن و ... بشه؟؟ 
یعنی از نوشتن زندگی خودشون غافل میشن و رهاش می کنن؟؟ 

حالا یه چیز دیگه 
اینکه این داستان چه جور داستانی باشه؟؟ اصلا خودمون می نویسیمش؟

به نظرم آره ولی اسباب و مسببات هم دخیلن. درواقع محیط هم روش تاثیر می گذاره . یعنی هر کنش و حرکتی از ما ، همون واکنش ما رو در پی نداره یا دقیق تر اینکه همون واکنشی که دلمون میخواد رو بهمون نمیده 
چون متاسفانه ما خدا نیستیم!! و کاری از دستمون برنمیاد و چیزی برامون نیست!!

حالا ... 
من همیشه دلم میخواست زندگی خودم عین داستان ها باشه یا زندگیم سرشار باشه به جای اینکه زندگیم ودردهام ابزاری بشه برای پیشرفتم در جامعه. 

اما همه برعکس اینو بهم گفتن! و یه جورایی ازم خواستن. خودمم حتی همینطور. 

این فکرها شاید به نظر بقیه مهم نباشن 

ولی برای خودم مهم هستن 

چون مهمن!!! چون روی تصمیم هام و رویه ای که برای زندگیم انتخاب می کنم موثره . تفاوت ها خییییییییلی ریز و جزئی هستن. 

خیلی فرق هست بین فاطمه ای که زندگی و همه لذت ها و استعدادهاشو برای زندگی و حال خودشو و آدم های دوروبرش و کسایی که کاری از دستش براشون برمیاد میخواد با فاطمه ای که سعی می کنه خودشو مجبور کنه مثل بولدوزر بخونه و بنویسه و ... تا بتونه به یه سطح قابل مطرحی برسه و حرفایی برای گفتن داشته باشه. به آدما کمک کنه تا بتونه حرف داشته باشه برای دیگران!

به نظرم بین این دوتا خیلی فرقه 

توی دومی همیشه از خودم ناراضی خواهم بود و همیشه به خودم نهیب می زنم که باید بهتر و سریع تر باشم و من باید یه موجود خاص و استثنایی باشم که هرچی سنش بالاتر میره بیشتر چشم نداره نبوغ مردمو بیینه!! و مدام باید ذهنش زاینده باشه چون باید باشه وگرنه موقعیتش رو از دست میده . تمام زندگیشو از دست میده . 
درحالی که توی خلوت خودش دقیقا یکیه عیییین بقیه!!!

عین بقیه بودن اصلا بد نیست ولی خب یه تغییر ظاهری و ویترینی که عمقی نداره 

البته این فکرا لزوما برای همه مساله نیست اما برای من هست 

حالا سوال بعدیم اینه که یه آدم باید چه جوری باشه و لزوما چه کنه که بهش بگن آدم عمیق که تکلیف داره؟ یعنی حتما باید کتاب بوف کور بخونه؟ ینی من اگه بوف کور نخوندم تا الان باید همتون با تعجب بهم بنگرید و بگویید وا اسفاا!؟؟؟؟ 

موجودات حرص درار !!! در این عصر و دوره ... در سال 2017 مسخره ترین چیز اینه که برای کسی تاسف بخورید که چرا فلان چیزو نخونده و ندیده!!!
چون ایییینقدر منابع زیادن که هرکسی یه طرفشو می گیره و می بینه . هرچی که دوست داره 

مهم اینه که حالش توی زندگی خودش خوب باشه و سر جای خودش باشه. بقیه ش چه ارزشی داره؟

حالم به هم میخوره از این تفکر رسوب کرده که از ما میخواد چیزی غیر از آدم باشیم و ما رو چیزی نشون میده خاص تر و خارق العاده تر از دیگران!!!!!! 

متاسفانه هممون هم داریمش...



شیرین ***
۲۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۴۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

زندگی کردن برای تویی که نیست...

زندگانی خودخواهانه 

زندگانی در خود مانده... غر زننده...خود محورانه

با نفهمی... با درد های تکراری

.

.

این روزها به این فکر کردم که یه شب فکراتو با علاقه من گذاشتی توی یه کاسه و بعد فکراتو درآوردی و بی من بودنو انتخاب کردی ....

شیفته وار همچنان دوست داشتنت یه جور حماقته 

چه طور کسی رو دوست داشته باشیم که الویتش نبودیم و انتخابش نشدیم!! 

.

.

آدمایی که مشکلات آدم ها رو زیاد می بینن... روز به روز بیشتر متوجه میشن که خودشون اون قدری هم موجود مهمی نیستن برای آدمیزاد ها و کلا جهان 

یه روز اگر بمیریم قرار نیست اتفاق عجیبی بیفته یا با بودنمون قرار نیست کن فیکونی بشه 

کلی اعتبارات بیخودکی آویزون خودمون کردیم و هزاران فرسنگ از هم فاصله گرفتیم. از هم دور شدیم. از نزدیکانمون از آدم های شهرمون دور شدیم‌ 

اگر قرار باشه مهم باشیم و اهمیتی داشته باشیم ... بیشترین اهمیت رو برای خودمونو زندگیمون داریم. برای خودمون مهم باشیم...موثر باشیم

باور کنیم جهان بدون ما نمی میره اما ما بدون خودمون قطعا می میریم

.

.



شیرین ***
۲۲ تیر ۹۶ ، ۱۶:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

در روزگاران قدیم بشر چه تنهایی تنهای وحشت انگیزی داشت وقتی توی مخفی گاهش ، توی خونه گلیش می خوابید و هیچ کس جز خودش از خودش خبر نداشت و به هیچ بنی بشری متصل نبود و هرآن ممکن بود از آسمون ، قلمبه ای بباره و دیگه زنده نباشه 
بعد چراغ روشن کرد تا ترسش کمتر بشه 
بعد برق آورد که همیشه بتونه ببینه 
نامه ، تلفن ، هرچیزی گذاشت تا بتونه خبر خودشو به دیگران برسونه و از اونا بدونه و همه چیزو ببینه 

تا به امروز که اگر فقط لپ تاپ و گوشی روشن باشن و به اینترنت وصل باشن ، تحمل همه چیز راحت تر میشه . 
اما اگر خاموش بشن اما اگر نباشن ...
آدما دیوونه میشن 
مغزشون سوت می کشه که نمی دونن فلان جا و شهر و کشور چه خبره... چندنفر آنلاینن..کی حالش چطوره؟ کی عکس گذاشته باید لایکش کرد؟ کجاها زندگی جریان داره؟ کجا ایستاده؟ کجاها بدبختی شده؟ کجاها خوشبختی؟ 
حریص دونستنه... هی می دونه و می دونه و دردها و تنهاییاشو قورت میده ... مرگ رو قورت میده
وای که اگه چند مدت همه چیزو ازمون می گرفتن .. اون وقت همه عاشقا از زیرسنگ هم شده همدبگه رو پیدا می کردن ... همه توی خیابونا سردرگم دنبال یارشون می رفتن 
اون وقت هیچ کس پیشرفت نمی کرد ... هیچ کس باخبر از جهان نبود اما دیگه هیچ کس تنها نبود...هرکسی خودش بود بی تکلف

فکر می کنم بشر خودآزاری داره... هرچی بیشتر می گذره تنهاتر میشه و این وحشت انگیز تر از تنهایی انسان های نخستینه؟

هرچی بیشتر می گذره راه های بیشتری برای حفظ و ضبط و موندن توی خاطراتش پیدا می کنه و کمتر یاد می گیره ....

شاید یکی در آینده ها ... همچین چیزی برای خودش بنویسه :

وقتی که نباشی... 
من با رباتت زندگی ام را می سازم 
تمام حافظه ی رباتم از تو پر شده 
نمی دانم ربات من برای توست یا تو برای من! 
آه زندگی با ربات ها 
افسونی آهنین 
تو هستی اما نیستی
نیستی اما هستی 
می دانی چیست؟
زندگی با ربات ها گاهی هم بهتر است 
وقتی که می گویمش دوستت دارم .... 
در آغوشم می کشد!
اما آن لحظه که من به تو می گفتم که دوستت دارم ...
 تو رفتی!

@ اینجاست که می فهمیم بشر هیچ وقت عاقل نبوده ... 
فقط با ژست عقلانیت ... همه ی تخیلات و آرزوهاشو ، واقعی و بیرونی کرده تا احساسش هوایی بخوره 

شیرین ***
۰۵ خرداد ۹۶ ، ۰۳:۱۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲ نظر