...dust of time...

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

آخرین مطالب

۶ مطلب با موضوع «نیمه روزمره» ثبت شده است

یه چیزایی هست که اختیارا فراموش می کنم! 
یه لحظه هایی از زندگیم احساس می کنم خوابم! چون یه کارایی انجام میدم که باورم نمیشه دارم انجامشون میدم 
و شاید در حد توانمم خوب پیش ببرمشون ولی بعد که فکرشو می کنم انگار خواب دیدم!! 

+امروز رفتم ارشاد پوستر نمایشگاه عطیه شونو بدم . همچونین درباره خودمم پرسیدم. دستاوردمم یه شماره شخصی از خانم کارمند اونجا و یه کتاب کادو گرفتم(دیوان رودکی)!! سعی کردم بخونمش ولی انصافا نمی شد بفهمم:)) 
به خانم شین گفتم جمع کن بریم ارشاد . اونا خیلی توی استراحتن. با حوصله برام سخنرانی می کردن !!! 
ولی به نتیجه خاصی نرسیدم. گفتن این چیزی که میگی ما نداریم. باید بری وزارت خونه! خانمه به اون آقاهه گفت بازم زنگ بزنه بپرسه. که من زنگ بزنم دوشنبه بهش بپرسم چی شد. 

+بهم گفتن برم انجمن های فلان و فلان! ولی من حس خوبی به هیچی ندارم. کلا توی ذهنم یه خب که چی گنده میاد. البته می دونید دلیل اصلیش چیه؟؟ این که هیییییییییییییچ امیدی ندارم آدم هایی ببینم که فازمو بفهمن!! جدی میگم!! وگرنه کی بدش میاد که آدمای از جنس خودش ببینه!!؟ روی بعضی تفکرات حساسم ولی شاید حساسیتم بی جاست. اما به یاد میارم ژان کریستف رو که همیشه تنها بود. با وجود ناب بودن بی اندازه هنرش توی اون کشور پرهنر...آلمان و فرانسه! ... همیشه تنها بود. گه گاه با یه عده می پرید و منصرف می شد. تازه اون با اون همه شور وحال و امیدهایی که داشت. من که واقعا خیلی وقته دیگه خیلی چیزا برام مهم نیست و خیلی شور و حال ها و آرزوها در من مرده . 

+ ولی خب حقیقت اینه که توی این بیست سالی که عمر کردم و حداقل ده ساله که به سر سودای عنوانی به نام هنر دارم و با فراز و فرودهایی واقعا مساله جدی بوده برام ، تنها جمعی که توش حس کردم واو آدمایی که منو می فهمن ،  جمع مجازی بچه های رادیو بود. که اون جمع و اون روزها انتظارمو خیلی بالا برد. گرچه واقعا حتی اون موقع ش هم خیلی اهل دل و جمع و فلان و بهمان نبودم ولی واقعا موجودات استثنایی رو باهاشون آشنا شدم. 
همیشه این پیش داوری درست یا غلط باهام بوده که دنیای واقعی اون هم به خصوص توی این شهر، نمی تونه خیلی جای جذابی برای من باشه و به جز فشار روحی روانی چیزی بهم نمی رسه. 

+ حس کسی رو دارم که می ترسه با دیگران حرف بزنه و حرف زدن با خدا یادش بره 
من اصلا آدم پاکی نیستم ولی می ترسم درگیر نظر دیگران شدن باعث بشه دیگه کائنات باهام حرف نزنه و فقط بشم یه بافنده ی لغات 

+ چه نبرد سختیه ... وقتی فکر می کنی وارد شدن به این دنیا می تونه مساوی بشه با افزایش احتمالات دیدن عشقت ولی نخوای ... یا ندونی میخوای یا نمیخوای ... یا حتی میخوای آزمایشش کنی یا نمیخوای 

+ چون واردش نشدم تصوری هم ازش ندارم و هیچ کس هم وقتی ترسامو میگم منظورمو نمی فهمه که بتونه برام توضیح بده. یا بگه ترست بی خودیه یا بگه هرچی ...!!

+ کاش کسی می فهمید حرفامو!! کاش ... 

+ ولی با وجود همه این حرف ها و حس ها ... شاید آزمایش کردن این فضاها بد نباشه. حداقل به سمتش برم که بعدا نگم چرا خودمو توی معبد متروکه م نگه داشتم. شکل انسان های نخستین! که بعد با خودم بگم واو تو چه قد انسان نخستین خوبی هستی لکن عقده ای!! 
همین ژان کریستفش هم که همیشه تنها بود ، اما همیشه درحال آزمون و خطا بود که یه عده آدم همچون حال و هوای خودش پیدا کنه. با اینکه همیشه شکست میخورد:)) 
فوق فوقش این می تونه باشه که بدم میاد از همه چی و دممو می زارم روی کولمو برای همیشه از جلوی چشمای همه ناپدید می شم. کلاااا البته دوره زمونه ای شده که بمیری هم کسی نمی فهمه. چه برسه که محو شی! واسه همین همه چی خیلی راحت شده 
راحت یه پل می سازی و سپس هروقت نخواستی خرابش می کنی


+ ولی تو فرق داشتی ... لطفا بگو که فرق داشتی ...

+ شاید یه روزی همه این حرفای بالا رو بخونم خنده م بگیره ... شایدم نه! 
نمی دونم 

+ خلاصه که یه همچین وضعیتی هستش...بله! 

+ خود درگیر فقط خودم :)) و خودتون!!!!!! می دونم شما هم به وقتش از من بدترین 

+ وای امشب عطیه گم شده بود! تازه یادم اومد که من چهههه قددددددد دوستش داشتم و خبر نداشتم . 
راستش یه مدت بود گم کرده بودم اونی رو که عطیه رو به خاطر خود خودش خالص دوست داشت. البته الان فکر نورا هم هست. فهمیدم که نورا که شاده و خیالش راحته و لوسه و هرچی که هست فقط به خاطر اینه که مامان عطیه رو داره  :** 
به همه بچه های نازنازی فکر کردم که مامانشون یه بار رفت بیرون و هیچ وقت برنگشت خونه :((((( چه روح غمگنانه ای...

+مادری واقعا فداکاریه 
خانم شین برای همه شاخه اما واسه بچه هاش... یه همیشه نگراااان 
مادر یه خدای بی اختیاره که در قبال همه چی بچه ش احساس مسئولیت می کنه

+ من کلا خودم به شخصه قبل و بعد یلدا هیچ حسی نسبت به مادر بودن نداشتم و ندارم! :))) یه حسی بود اومد و بعد به دنیا اومدن یلدا تموم شد!!:)) منم همراه مامان داستانیش خسته شدم از زندگی و دلبستگی!!!! 
شیرین ***
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

آفتاب رو بومه 

تاریکی شومه 

گنجشکک اشی مشی بازی تمومه 

.

.

از آسمون سیر شدی 

توی بهار پیر شدی

.

.

موندی تو حوض نقاشی 

که از خونه ت جدا نشی 

حسرت آسمون شدی تو...

ساکت و سرخورده شدی 

آرزوی مرده شدی 

بازی دستشون شدی تو ... 


1) بالاخره تموم شد. قصه ی دخترخانم ما هم تموم شد. البته 95/12/13 تموم شده بود. امشب هم به تاریخ 96/05/03 ویرایشش تمام شد :))) :|

مدل تاریخ زدنامم عوض شد. شکل نامه ها و لیست های انجمن شد

کلهم پونزده صفحه ورد ناقابل 


2) اون شب که قربون صدقه دخترم می رفتم از شدت فشار روانی بود که الف وارد کرد بهم. کلااااااااااا قطع رابطه کردم باهاش. دیوانه م کرد. قول دادم دیگه آدرسشم باز نکنم

وگرنه من عادت ندارم جلو غریبه ها قربون دخترم برم که :))) 


3) مبارکه به دنیا اومدی یلدا خانم 

امشب منم دیگه باور کردم تو بزرگ شدی و خانم شدی و همیشه قرار نیست پنج ساله بمونی 


4) اگه یه روزی برسه که یکی بتونه از نزدیک منو دوست داشته باشه و باهام بمونه و باورم کنه ، بهش مدال میدم:) ^_^


5) البته قبلش از دخترم اجازه می گیرم :!!!!!


شیرین ***
۰۳ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

و بدین صورت ... پرونده ترم چهار هم بسته شد ! کاردانی هم بسته شد 

آخ راستی گزارشام مونده! :( 


امروز باید حسش غریب تر می بود ولی خب وقتش نبود. تازه میخواستم از اول اون راهی که همیشه می رفتم عکس بگیرم که دیدم پ زیر یکی از درختا روی موتورش نشسته :)))) دیگه ادامه دادم به راهم . نشد از این جلف بازی های عکس گرفتنی در بیارم 

ولی عاقا یه دونه خیلی خیلی خفنشو از کلاس 302 گرفتم . اینقدر حسش درومده که دوست دارم چاپش کنم . 


+ همه شاهدن که هیچ وقت تو نرفتی از دل من 

خیلی جالبه ... توی کوچه خیابون یهو مردها رو شکل تو می بینم . بعد می بینم که ای بابا ... این که یکی دیگه اصن ..ربطی هم نداره اصن 


+ همش یه جوری میشه که نمی دونیش . 

پارسال توی تردیدهام با خودم میگفتم ، فوق فوقش هزینه ی این علاقه تا یک سال دیگه طول می کشه ولی خب نمی دونستم قراره دریچه های جدیدی به زندگیم وا شه .

من فقط تغییرات شرایط رو می دیدم. تغییر خودم رو حواسم نبود بهش 

درحالی که اتفاقا برخلاف چیزی که نشون میدم ، یه انعطاف و سازگاری عجیبی توی وجودم هست 


+ برای این رها شدن اسم منو صدا بزن ... 


+ بغضی که داره می شکنه ... موسیقی روح منه 


+ ملت ازم شیرینی میخوان به خاطر تموم شدن این ماه پر از چالش ! :)) 

فقط استاد ماهو عشق است:)) 

البته خانم شین هم انصافا دوست داشتنی ست!! 


+ بابا این خانم خیلی خودشو می گیره :/ حوصله شو ندارم. آخه چرا اووومد ... فقط به خاطر جیب استاد تحملش موکونم :( تازه خوبه مثلا از قبل منو می شناسه 

خوبه حالا دقیقا از اولین باری که دیدمش ، سرکلاس پرسید حستون به من چیه!! منم گفتم : مدرسه :| 

فکر کنم فوش بدم به کسی بهتره تا اینکه به کسی بگم منو یاد مدرسه میندازی :))) . تازه من میخواستم برم به خاطر کم دانش بودنش و نوع تدریسش اعتراض کنم . خوب شد نرفتم :/ 

البته مراجعاش باحالن. طلاق و ازدباج و بچه های جیگر 


یکیشون که هر هفته میاد داستان تعریف می کنه . اینقدرم باهوش و خلاق و پر از کلمه س. مامانش میفرستادتش کلاس شاهنامه خوانی!!! واه نشنیده بودم !! بعد مامانش کلا براش داستان می خونه و ... 


کلا تخیلی و پر از اکته. بدنش اینقدر با احساس و جوندار. خیلی هم با محبته . چشماشم سبزه. درکل یه ناز جیگریه برای خودش. 

مامانش هم اینقدر نازه 


+ جدا اون چیزایی که اونجا می بینم میشه خاطره نوشت . اما همش یادم میره .


+ باید تکلیف این تابستون رو روشن کنم که میخوام چه جوری بگذره . نمی دونم صبح و بعدازظهر سرکار رفتن به صلاحه یا نه . البته بعدازظهر خب خیلی فان تر و بیکار تره ولی خب صبحش انرژی می بره ولی اونا هم هنوز شرایطشون رو به من نگفتن . 

الان باید برم تو نخ مشخص کردن تکلیفم .


+ امشب یه کیک خام گیاهی درست کردم گذاشتم یخدون (همون فریزر شما)ببنده . امیدوارم خوب بشه ^_^


+ خیلی دوست دارم سرانه مطالعه م بالا باشه :( حداقل این چند ماه . این ترمم اینقدر درسامون مزخرف بود که اصلا کتاب خونم پایین اومده. دوست دارم چیزای جدید بدونم . دیگه دانسته هام دارن قدیمی مشن . 


+هر نفس آواز عشق می رسد چپ و راست .. 



شیرین ***
۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
کاملا روزمره اس : 

امروز استارت اولین امتحانو زدم !

+ استاد ماه میفرماد که اون دانشگاهه همه استادهاش خانمن ! به قول این اصطلاح جدیده ، خدایا گاوم کن :/
گفت مسیرم به اونجا بیشتر میخورد بهشون گفتم اونجا بهم کلاس بدین به جای مردونه ش ، گفتن نمیشه :||
بعد از مردونه ش می گفت ... انصافا فقط بهش میشه گفت مردونه !!! نمیشه گفت پسرونه ! با اون چیزایی که تعریف می کرد 

استاد ماه مرسی که هستی:))) :| و کلا حضور پدرانه طورت رو توی زندگیم دوست دارم با اینکه دور و کم رنگه و البته همینطوریشم ترجیح میدم
البته دو سه تا استاد مرد دارن ولی خب ... منم نسبت به استادای زن آلرژیکم . 

+ هوف... 
ولی از دانشگاه خودمونم خسته شدم :( ... همه جاش منو یاد خاطراتم میندازه ... :( 

جوش هم دوست ندارم ولی خب دلم نمیخواد از چاه بیفتم تو چاله :)) 


+ بهترین کار اینه که یکی از بچه هامون که رفته اون جا پیدا کنم و ازش بپرسم 

+ پففف ... 

+ وای امروز من مثل افلیجا ... پ هم مجبورش کردیم تلفن جواب بده ! به لکنت افتاده بود :)))) 
فقط اون لحظه که با افلیج بازی تلفنو نقش زمین کردم!!! واکنشش طلایی بود. اصلا ندیدم آدم به این خونسردی تا حالا! 

+ دقیقا ماه رمضون که تموم شه ... هم امتحانا تموم میشه هم روزه گرفتن هم کارهای انجمن کم میشه!!! البته نمی دونم بعدش میرم یا نه . حالا همه چی باهم شده  

+ خانم ش خواب دیده دیشب که یه دعوای خیلی شدید با من کرده بعد با استرس زییااااد از خواب بیدار می شه :))) آخه چرااااا ! :)) 

+ وای یعنی هیچییی خواب شب نمیشه 
دیشب مجبور شدم از خستگی و کم خوابی زیاد بخوابم ، امروز حالم خیلی بهتر بود . 

+ عجب امتحان مزخرفی هم بود. هرچی چرت و پرت در چنته داشتم نوشتم . بعد با منم لجه ! سپرده بود به بچه ها بهم بگن که نمره کلاسیمو از سه و نیم به چهار ارتقا داده . حالا جالبه خودم هیچ اعتراضی بهش نکردما ولی توی ذهنش مونده بود . همینکه مخشو درگیر کردم کافیه :))) 

+ نتیجه گیری امروز منم اینه که فاصله رو حفظ کن 

+ خودمم موندم این ویژگی خمیرمانندی من از کجا میاد . می تونم با هر آدمی بسازم و خوب باشم اگر روی مود خوبی باشم 
اینجاست که اهمیت پیدا می کنه که من قلبا دلم کی رو دوست داره . نه که با کی می تونه خوب باشه 

+ واسه همین خمیرمانند بودنم هست که احساس گم گشتگی بین زمین و زمان و همه چی خیلی بهم دست میده . چون دقیقا هویت واقعی خودمو نمی تونم همیشه جمع کنم . یه جور مثل اینکه ایکس باشی!!

+ ولی عشق که بود فکر می کردم خود خود خودمم و دوباره برگشتم به کودکی و به اون خالصی و خودم .... 
فکر می کردم یه جایی و یه کسی هست که می تونی باهاش خودت باشی ... نه بیشتر نه کمتر 

+ فقط دارم سعی می کنم یه سری معانی رو درک کنم وگرنه اینکه چی شد و چرا اینجوری شد که کلا ولش و دیگه بخشیدم و خشم هامو خاموش کردم ... 
دیگه این درگیری ذهنی در تحملم نیست و بهتره مختومه شه 


شیرین ***
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

یارا یارا گاهی 

دل ما را 

به چراغ نگاهی روشن کن ... 


+ تولدهامونم نزدیکه 


+ بی تو برگی زردم 

به هوای تو می گردم ... 


+ آخی ... یادش بخیر 


+ موجم ... کنارم باش


+ ح!! این حرف خیلی برازنده شه ! جذاب و بی قید و بند!! از اون آدماس که به دنیا آمده که تا هر روز یکی رو بدبخت و آواره کنه و خودشم حالشو ببره 

درکش می کنم! مستی و بی قید بودنشو .

ولی این سکه دو رو داره و من دقیقا توی زندگیم فعلا اون روی سکه رو انتخاب کردم ...

چون چیزایی این طرف سکه دیدم که پابندم می کنه . آرامش واقعی همین وریه که منم 

مثل این می مونه که انتخاب کنی که یه گرگ سفید توی کوهستون برفی باشی یا ... 

راستش دقیقا نمی دونم اون یکی دسته گرگ ها کجان . نه ازون خیلی زشتا ... اون بهتراشون!! 

بعد مدت ها امروز زنشو دید و اصلا انگار نه انگار !!!!!!!!!!!!!!!!! و هیچ نشانی از ناراحتی هم نداشت 

حالا هی بیاد به قصد اصلاح فی مابین برای شوهر جذابش ، چه فایده؟؟ اصلا نیست . مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد 

این جور مردها یه زنی میخوان که اسیرش بشن تا شاید وایسن بالاخره و استاپ بدن به تنوع طلبیشون . البته شاید خیلی تفکر خاله زنکی باشه. نمی دونم . 

هر چی که هست دور و بر من نباشه که دیدنش به همم می ریزونه . خوشم نیاد توی این شرایط که دارم پایه هامو محکم می کنم ، یه آدم بی قید جذاب الکی خوش راضی ، دور و برم بپلکه 


+ پ! تا حالا ندیده بودم پسر به این دوستی ! خیلی ماهه . خیلی کول . خییییلی راحت و آسون گیر. خاکی . زحمت کش . خیلی صاف و صادق . گپ زدن باهاش خیلی صفا داره و تنها چیزی هم که توی وجودش نداره شیوه های مخ زنیه !! 

منو یاد اون پسره توی سریال سیزده دلیل برای ... ، میندازه که آنا نوارکاست هاشو قبل خودکشی داده بود بهش. البته به اون اندازه حکیمانه نیس اصلا!! 


+ این دوتا رو این چند وقته خیلی دیدم ... برام سوژه های جالبی بودن . دوست داشتم درباره شون بنویسم اما فقط همینقدر خلاصه میشه اینجا درباره شون گفت و گفتن باقیش شاید درست نباشه . فضای مجازی است دیگر 


+ یارا .. یارا .. گاهی ... 


+ چه قدر حیفه که آدما عشق رو نشناسن (با همه تلخی ها و سوختن هاش حتی) ... این تجربه فرازمینی رو ... 

اگر حرفای سهیل رضایی رو نخونده بودم ، فکر می کردم توی یه فکر اشتباه تنهام ولی اینطور نبود ... حداقل از نگاه من 


+ اصلا عشق ذاتش آمیخته با غمه ... یه شراب غمناک دلتنگ مست کننده ... 


+ چه قدر دوست دارم طرحواره هام بهشون اضاف می شه 


+ انصافا آدمی در خسرانه اگه به کار اداری تکرار شونده بدون خلاقیت عصر حاضر ما تن در بدهد همه عمر شیرین را !! 

خیلی در خسران ... خیلی 



شیرین ***
۲۱ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۵۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر
دیشب که از داد و فغان مسخره بازی های معده رفتم دکتر و زیر سرم ... بهترم و دیگه توی تاریکی ها غوطه ور نیستم. بازگشتم به وضعیت سابق

چند روز هم هست با موز و سیب زمینی آب پز و بیسکوییت زنده م

بازم خوبه و بازم خداروشکر ویروس نبود


+ می گذرد زندگی 

+ دوست دارم چندتا پنجره جدید باز کنم توی زندگی تا بشه بیشتر و بهتر و با لذت تر در حال زیست و حالشو برد 

+ دیشب که قند به مغزم رسید با خودم گفتم : زندگی با عذابی که بخواد سال به سال گندتر شه فایده نداره
یا با حالی نرمال و خوب زندگی کن یا خودتو خلاص کن
دو تا راه بیشتر نیست 


شیرین ***
۱۳ خرداد ۹۶ ، ۲۳:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر