...Dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

زندگی آزمونی بدون تمرین است نقطه

مادر هامون؟ 

در فقر احساسی زیاد و دلواپسی فراوان مدام به سر می برند !! 


× می دونی چه قدر سعی می کنم نباشم اینجوری؟ 

بخش دلواپس و ایثار درون یا همون مادر درون هم لازمه ولی باید شناختش و در صورت لزوم ازش استفاده کرد. و واقعا هم نیروی کمکی خوبیه در شرایط سخت. هم برای خود آدم هم برای اطرافیان. اصلا جهان این نیرو رو می طلبه

اما نه اون قدر که بشه دائمی و وظیفه و توقع و کل عشق و احساس در آدم کشته بشه و تبدیل بشه به یه دائم النگران سرویس دهنده ی منتظر بیچاره و غمگین و فرسوده 


هر کسی با من میخواد بمونه لطفا : به عشق و احساسم بیشتر بها بده تا به دلواپسی هام . اینجوری به نفع هممونه 


× دفعه قبل یه شوک بهم وارد شد. کسی که میخواستم دنیا نباشه ولی اون باشه ، بین حرفاش به دلواپس درونم واکنش منفی نشون داد 

بعدا که داشتم فکر می کردم با خودم ، یه لحظه بیشتر دوست دارش شدم از این واکنش منفی. یه لحظه دیدم تنها کسی بوده که به دلواپسی ها و سرویس دادن هام واکنش منفی نشون داد

با خودم فکر کردم اگر مجبور نباشم همیشه به همه سرویس بدم یا نگران و دلواپسشون باشم ، چه قدر راحت تر و خوشحال تر خواهم بود! 

البته کمک کردن و یار بودن و همراه بودن بخش جدایی ناپذیر ذات منه اما می تونم کنترلش کنم تا فواره نزنه یا اینکه به بلوغ برسونمش 

درواقع مدتی بود سعی می کردم کنترلش کنم اما کنترل دیگه تا یه جایی جواب میده . بهترین راه بالغ شدن و به موقع شدنشه 


توی این مدت یه نقاب هایی رو از صورتم برداشته شده. بعضی سرویس دادن ها و درگیر شدن ها نسبت به اطرافیان و دوستان و آشنایان رو کم کردم و ... 


کلا یه مقدار عوض شده مدلم با آدما و احساس راحتی بیشتری دارم توی خودم. دارم سعی می کنم نترسم از دلواپس نبودن یا در دسترس نبودن و...! به هرحال هر کسی آدمو دوست داشته باشه ، خب آدمو دوست می داره کلا


بقیه هم اگر میخوان کمکم کنن ، طبق جمله سبز و راه های مطمئن دیگر کمکم کنن ؛))


ولی واقعا ماها برای تغییر رفتارهامون به بازخوردهای هم نیاز داریم. چون معمولا زیادی توی خودمون غرقیم

البته من از این بازخوردها چند بار گرفته بودم در زندگانی اما نه از سوی نزدیکانم و خب همیشه هم همه بازخوردها اثر نمی کنن. یا اثرشون کمتره


البته هنوز راهم ادامه داره ... کلا همیشه راه ها ادامه دارن !! 


+ نمی دونم چرا دوست داشتم بنویسم 

به فال نیک بگیرید 

نمیخوام دلواپس باشم :)) 

در مسیر باد

تفاوت ما و اونا اونجاست که : 

- رفت  سر کوچه شون یه باشگاه یوگا پیدا کرد 

- یه کمی گشت یه روانپزشک غیر کلیشه ای درست درمون پیدا کرد (در حد بودجه انسان متوسط) 

- یه سرچ گوگل زد ، کلاس های تنفس پیدا کرد 

- دو قدم رفت اون طرف تر و به ساحل تمیز و زیبا دسترسی یافت 

و ... 


بله تفاوت اینجاست. اما او هم رنج و سختی داشت ولی خب همچین تسهیلات در دسترسی هم داشت

اینو نگفتم بگم بدبختیم ... خب شایدم هستیم ؛))) اما خب چه فایده . ما هم فرصت های خودمونو می تونیم ایجاد کنیم اما مسئولیتش با خودمونه و توی انجام دادنش تنهاییم یا تنها تریم و حسابی هم خو گرفتیم به این تنهایی و تنیدگی در خودمون 

به هر حال واقعا تاثیر این کمک های بیرونی و نشانه طور رو توی زندگی این زن دیدم و خب تونست واقعا خودشو متحول کنه با قبول این حقیقت که رنج ها همیشه هستن. (کتابش زندگی واقعی خودشه) (گلنن رو میگم)


به هر حال پیروز شدن های ما ، زمان بیشتری نسبت به اونا می بره و چالش ها و تنهایی ها و خستگی های بیشتری داره 


فقط خودمون و همدیگه رو بیشتر درک کنیم

ما هممون توی یه داستانیم ... با درد های مشترک تر 


راه های نجاتمونو اوریجینال خودمون داریم کشف می کنیم ... خصوصا جاهایی که خلاف قواعد مرسوم داریم زندگی می کنیم و پیش میریم


+ قواعد بازی و راه خودتو یاد بگیر 

تا جر نخوری از وسط 

یا کمتر جر بخوری

الانم نفهمین که چی شد

نمیگم چطورم تا زمان روون تر بگذره 

نمیزارم کسی حالمو بپرسه تا خودمم ندونم چطورم

نمیگم از دوست داشتن ، از تعلق و ... تا ماجرا طولانی تر شه

صحبت و بیانیه ای ندارم برای اعلام کردن و نوشتن ... ترجیح میدم بخوابم و به خواب واگذارم

آهنگ هایی که ازشون می ترسیدم گوش میدم و لبخند می زنم

در سرمو باز میزارم... فشار هوا ازش بره بیرون ، سبک سر شم

گاهی میزارم چشمه های روشنی در دقایقی از شبانه روز توی سرم بجوشه و تصور می کنم که بله ... ممکنه روشنی پیروز بشه ...

+ یه آهنگی بود که هیچ وقت گوشش نداده بودم ولی سیو بود. الان اتفاقی پخش شد . می خونه : 
می بری از بر من همه تن همه جان 
توبه ی من نفسی ست که نگفت تو بمان
بیا خط بزن این فاصله را تا نروم از دست 
..
آه که تمام نمی شود ترس من از زوال ع ش ق

× الکی ... 

× همینطوری ... 

صبح شب

هر روز صبحو شروع کن بعد شبش کن ... بعد صبح بعد شب 

بعد دوباره صبح بعد باز شب 

صبح شب
شب صبح


گلنن نوشت

گلنن : 
به خودم قول می دهم که برای بچه ها و دوست هایم اینطور باشم که در مقابل رنج عزیزانم ایستادگی کنم، که بپذیرم دست هایم خالی ست. گیج ام و نمی توانم به چیزی فکر کنم چیزی را برایش معنا کنم یا کاری را بیشتر از حدی که لازم است، انجام دهم. نمی خواهم بگذارم آزردگی ام از رنج او، از هم دورمان کند. قول می دهم هرگز رنجش را از او نگیرم و تسکینش ندهم، چون می دانم هر چقدر رنجش ادامه پیدا کند، همین رنج باعث آرامش او می شود. اندوه سوغات عشق است. همین ثابت می کند ما عاشقیم یا نه 

** 

شاید کار عشق همین است. ماندن در کنار چیزی که قدرتمندتر از ماست: عشق و رنج. انگیزه ای که آن ها را کنارمان نگه می دارد، این است که می دانیم عشق و رنج ما را می کشد، اما فقط بخشی از ما را.

× جنگجوی عشق _ گلنن دویل ملتن

دانه آواز

هوشم ببر زمانی
تا کی غم زمانه 
آااااااا 

× سعدی با صدای نامجو
× فاز آواز

+ یهویی

از استراتژی های وی در زندگی بود

اصولا من یه چیزی رو دلم میخواد بعد میرم دنبال خواصش می گردم !

:)) :/

+ حالا این از انتخاب خورد و خوراک شروع میشه تاااا برو بالا دیگه هر چی

همینطوری

لیلای بی سامان تویی 
مجنون سرگردان منم 

مجنون بی سامان تویی 
لیلای سرگردان منم 


× ... 

× همینطوری 

دربند آن مباش که نشنید یا شنید

درد ها و تاریکی های درون ما ، تنها با آگاهی روشن می شود! 


نه ؟


+ در اندرون من خسته دل ندانم کیست

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست


+ تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست


+ حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس

دربند آن مباش که نشنید یا شنید 

دودوتا پنج تا

واقعا سر کار رفتن در پاییز و زمستان چالش عجیبیه برای من 


دو سال پیش در معیت آقای ماه (پدر) بودیم در پاییز و زمستان . اما خب کار سبکی داشتم با ساعت کاری کم


غیر از این یه بار ، توی این چند سال همیشه شغل های بیرونیم توی بهار و تابستون بوده 


و همین باعث این ایده بوده در من که کاش می شد 6 ماه از سال برای دل خودم باشم و 6 ماه دیگه ش رو کار کنم اما همچین چیزی ممکن نیست! 


ولی اگر بعدا و بعدا تبدیل بشم به یه تسهیلگر اجتماعی و حالت دوره ای داشته باشه کارم ، می تونم این ایده رو اعمال کنم! (حالا اگر بشم!!)


البته اینجوری باید نصف سالی که برای دل خودمه رو مشغول پول درآوردن باشم :/ چون هیچی از مددکار جامعه بودن بهم نخواهد ماسید و ممکنه خودم از گرسنگی جان بدم


حالا چه جوری پول درآورم !!!؟ نمی دانم واقعا 


حالا کو تا اون موقع! فعلا که اختیار هیچیمون دست خودمون نیست 


فعلا که همین جاییم و اگه یه مقدار دیگه وضعیت جامعه به این شکل پیش بره ، احتمالا شرکت تنها نیروی اضافه بر سازمانش رو تعدیل نیرو کنه :))) و بیکار گردم


به هرحال من بیشتر از یه سالی که وعده شو داده بودم بهشون فکر نکنم بمونم ! 


+ الان دقیقا چه خبره رو کسی می دونه؟

ولی به قول عباس میلانی ، این کشور به هیچ طریق سر و سامون نمی گیره مگر از اصلاحات اساسی پایین به بالا !! 

البته که بالا به پایین هم موثره ولی خب پایین به بالا تنها چیزیه که ماها بتونیم بهش فکر کنیم یا براش کاری کنیم :))) 


چ شد!

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan