...Dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

و خدا بزرگ تر از همه ماست رفیق

آدم ها موجودات مسخره و عجیبین! 

+ آیا می دانستید تحت هر شرایطی من اینجا می مونم؟ 
اینجا جزیره منه و هیچ چیزی اون قدر مهم نیست که بخوام خونه مو ترک کنم 

+ اینجا برای خودم می نویسم

+ فکرای خوب دارم

+ ضعف و اشک و آه هم دارم اما هیچ وقت مثل این روزهام قوی نبودم 
تموم این یک سال گذشته، خیلی زیرزمینی تلاش کردم قوی بشم 
و حالا؟ 
بزرگ شدم چون خشمی ندارم و دنبال خون و خون ریزی هم نیستم. کسی رو هم نمیخوام تحقیر یا بی ارزش کنم. من اشتباهات خودم را می پذیرم

+ وقتی شدیدا متوجه میشی بیشتر مامانشی تا عشق یا حتی دوست و رفیق!!! پس موفق باشی پسرم واقعا امیدوارم به خواسته هات برسی

+ یه روزی یکی رو پیدا می کنم یا منو پیدا می کنه که برای همیشه بمونه 
یکی که پای موندن و پای راه رفتن و پای دویدن و حتی بال برای پرواز کردن داشته باشه
هنوز راه هست و به غم خوردن نمی ارزد

+ پای خودم هستم و تمام زندگی و تجربه هامو بغل می کنم. چه تلخ چه شیرین. در نهایت هیچ چیزی تلخ و گزنده نمی مونه

+ توی این دنیایی که ما زندگی می کنیم، ضربه های مهلک هم کوچیکه! چه برسه اینا

+ یادتونه می گفتم یه مشکلی دارم که فکرها و ایده ها و حس های قشنگم میان از دلم بالا و میخورن به یه طاقی و نابود میشن؟ 
اون مشکلم تا حد زیادی رفع شده جدیدا ... کلیدش دست خودم بود

+ وقتی با یه آدم بی تکلیف می مونی یعنی خودت بلاتکلیفی! اینو از دکتر شیری شنیدم چند ماه پیش و همین جمله منو به کلیدم رسوند

+ و من به شدت آماده م برای جاخالی دادن به همه حرف ها و کلمات و نشانه هایی که بذر میشن میرن توی ذهنت تا پابندت کنن!! 

+ نوشتم : من قوی تر از دردهام هستم و خدا بزرگتر از همه ی ماست رفیق! 
اشاره به اون بیت معروف ابراهیم پور 

+ پیام آخر : واقعی باشید! طوری نمیشه

Im heavy

کاش آدم اشک نداشت ، احساس نداشت

کاش ...


× می بارید و پای خودش برای خودش شل می شد و می رفت

و به خودش می گفت : سنگینی ... سنگینی برای کشیدن ... سنگینی ...


× بخواب ... فردا صبح میشه 

نداره ارزش غم خوردن این زندگی

برای نیکی عزیزم

معمولا شخصیت های محبوبم آدم های خیلی معروفی نبودن! 
مثلا نیکیتا! اون بهترین زنی است که دوستش دارم 
از استیج شناختمش و هنوزم شدیدا پیگیرشم و هنوزم خییییلی دوستش دارم
اصلا حرف که می زنه من عشق می کنم 
جدیدا که ربل رو هم به دنیا آورده دیگه علاقه مو دوبل کرده :)
الان یه مصاحبه جدید ازش دیدم

× شاید داره مثلا زندگی نزیسته من رو زندگی می کنه

بیست هزار آرزو بود مرا پیش از این

کاش واقعا از چیزی بودن و شدن دست برداریم! 


+ یه چیزی که راجع به خودم فهمیدم اینه که مرگ یه بار شیون یه بار کلا برای من کاربرد نداره. من معمولا عادت دارم هزار بار بمیرم

دوست داشتنی ها

چند روز پیش کلافه بودم و داشتم سقفو می کاویدم که چرا من نمی تونم هیچ وقت یه اسم خوب پیدا کنم. شیشصد ساله دنبال یه اسمم که یه پیج بزنم که بهم انگیزه بده برای کارایی که دوستشون دارم

اما بالاخره پیداش کردم! دقیقا توی همون لحظه ها. البته یه اسم نیست یه جمله س! اما بهترین چیزی بود که می تونست باشه

امروز عکس پروفایلشو ساختم و اولین پستشم گذاشتم. فعلا دوست دارم کپشنام انگلیسی باشه. تا بعد

دوست دارم این روزها یه جا عکاسی هم برم. خیلی دلتنگم براش. البته توی خیالاتم میرم وسط یه جنگل اما خب در واقعیت ...!! خصوصا با پنجاه میلی متر فقط باید رفت در دل یک جنگل درهم و برهم


+ همیشه برای انتخاب کردن اسم مستعار برای خودم مشکل داشتم. همیشه هم دنبال یه اسم بودم غیر اسم خودم که بهم بیاد. آخرشم هیچی پیدا نکردم. همون اسم خودم خوبه
اسم آدم وقتی دوست داشتنی می شه که آدم های دوست داشتنی زندگیت تو رو با اون اسم صدا بزنن. اون وقت می بینی هر چه قدرم تکراری باشه اسمت، ولی اونا یه جور دیگه میگن

+ خیلی سخته. ته ذهنم همش اینه که هیچ کاری رو نمی تونم مثل آدم و درست و کامل انجام و ادامه بدم. ته ذهنم همش شکسته. ته ذهنم همش از دست دادنه. حالم به هم می خوره از این

+ بی حسی هامم از همینه. ترس از دست دادن منو خفه می کنه آخرش. از ترس از دست دادن خودمو بی حس می کنم. 

+ حالا این وسط پیشنهاد کاری مرتبط با رشته و مصاحبه دانشگاه رو کجای دلم بزارم!!
واقعا ...

+ آه خدا ... 
منو به خودم برگردون
منو به خودم برگردون
منو با خودم نگهدار
منو با خودم نگهدار

نقش ها

یه احساس گم شدن غریبی دارم

تنها جایی که خودمم اون موقع س که می رم توی رنگ ها و طرح ها



× وای به حال بازیگری که خودش نقش خودشو باور کنه! 


× نقش ... نقش

؟


× مترسک گنده خندون شدم تو خونه. یه وقتا لپم درد می گیره از تظاهر 

ولی لازمه چ کنم 



× هیچی به هیچی 

شنبه وات؟ 

جواب اون خانومه وات؟ 


× مرداد ! 

در

فکر کنم دوباره یه خورده کم حرف شم شایدم نه


× چه قدر گرمه 


× حس خوب : دستات بتونن چیزای قشنگ بسازن 


× مود : هیچی نمی دونم 


× من کلا هیچ وقت وصله هیچ جمع دخترونه ای نشدم. کلا معاشرت با پسرا باحال تره خصوصا وقتی فهمیدن تو ازشون بزرگتری!

بیشتر که فکر کنم می فهمم هیچ وقت وصله هیچ جمعی نشدم


× فکر می کردم اگر یه روز در میون مریمو ببینم دوست ندارم! ولی الان دیدم خوبه دوست دارم


× امروز چند تا گربه خیلی بانمک دیدیم


× هی روزگار ... هی پیشونی 


× کاش کسی جایی منتظرم بود

من هی خیره شدم ...

دوست داشتم ثبت بشه اتقاق امروز. قطعا ترجیح می دادم رمزدار باشه اما به دلایلی ترجیح دادم دیدنش برای همه آزاد باشه شاید نیم درصد کسی که امروز دیدمش از اینجا هم اتفاقی رد بشه. دوست داشتم بدونه. 

برای عین و قلب روشنش ...


حالا که می نویسم، بعد از کلی تلاش به خودم احساس تزریق کردم تا قلبم بجنبه. زندگی منم شده مثل فیلم ها! چند روزی بود یادت بودم. یاد حرف هات. یاد خواسته هات از من برای پرواز کردنم! یاد باورهایی که بهم داشتی! 
دقیقا داشتم به خودت و گذر روزها فکر می کردم. سرمو تکیه داده بودم به شیشه اتوبوس و فکر می کردم شاید این آخرین روزهایی باشه که دیگه فرصتی پیش میاد که اینطور تکیه بدم به  شیشه اتوبوس و شهرو مرور کنم 

راننده بیش ار حد توی ایستگاه ایستاد و من بیش از حد غرق در خودم بودم. و تو! تو اومدی. من تو رو از فرسنگ ها دورتر هم می شناسم. روزگاری تو خونه ی من بودی.

همه چیز شبیه یه فیلم بود. همه چیز کاملا شبیه یه فیلم بود. البته تو تنها نبودی. تو با خانمی مهربان بودی. خانومی که بسیار خانوم بود. 

تو منو دیدی من مطمئنم. گمونم تو هم منو از فرسنگ ها دورتر بشناسی. 

منو دیدی و من رومو برگردوندم! دهنم وا نمی شد برای چیزی گفتن. انتظار داشتم هر جایی ببینمت و هر جوری ببینمت غیر از اونجا

ساکت موندم و هاج و واج به دیدن فیلم ادامه دادم. مثل باباهای مهربون به خانمت گفتی : ببین اونجا جا هست می تونی بشینی! 

وقتی نشستی خیره موندم به پس کله ت و موهای ریخته ت. به دسته ی عینکت. به روشن بودنت. به حرکت سرت. بعد هم بی اجازه وسط فیلم ازت با گوشیم عکس گرفتم تا بعدا باورم بشه خواب ندیدم

تمام مدت نگاهت می کردم. شاید این آخرین بار بود! چند وقت یک بار هم خانمت را دید می زدم و ته دلم می گفت آخی آخی جان بهش

بعد آهنگ برف آمد رو گذاشتم روی ریپیت تا کمی یخ هام آب بشه. زیادی در اون موقعیت بی حس بودم! قلبم تکون نمی خورد

اما بالاخره تکون خورد. اما نه خیلی. حواسم که پرت می شد، دوباره یخ می شد

وقتی خواستین پیاده شین، باز هم منو دیدی! من که می شناسم اون نگاهاتو که انگار نمی بینی ولی می بینی. من که می دونم تو پشت سرت هم چشم داری. آره آره ...

خدایا عزیز جانم ... این همه صغری کبری چیدم که بگم تا همیشه ی دنیا، هر جا که باشم یکی از عزیز های جانمی و غمت مباد. غمت مباد که من رنجشی ندارم. زندگی خرکی خودمم به خاطر موجودیتی است که دارم و تا حدودی می شناسی

ببخشید که لال بودم. ببخشید که نتونستم چیزی بگم. راستش بهتر هم همین بود. بهتر بود نگاه کنم. بهتر بود نگاهتون کنم

تو خونه ی مهربونی داری. مطمئنم مهربونی هاتو خرج می کنی و به همه اطرافیانت آرامش و مهر می دی. این خیلی خوبه و شادم می کنه. 

می فهمم ... من فهمیدمت و کاش غمت نباشد. 

من هم خوبم ... خوب می شم :)

پیوندی بود بین روح من و تو ... تو هم با من به بهشت بیا ...


+ البته این اولین بار نبود از این اتفاقات اعجاب انگیز می افتاد. اما هیچ کدوم اینقدر نزدیک و اینطور نبود!
خداروشکر کردم ... اتقاق خوبی بود. 

+ و باز هم میگم برای اینکه این احساسات در من به جریان بیفته تلاش زیادی کردم!!!! الان دوباره بر می گردم به حالت معمولم!! 

+ عنوان : تکه ای از ترانه ای که غوغا می خواند

کارگر یا هنرمند

متاسفم که سرزمینم بیشتر از هنر و هنرمند به کارگر احتیاج داره! 

کارگر هایی که بتونن از ویرانه ها خونه بسازن 


دارم به این فکر می کنم که ما بیشتر از اون چه که فکرشو می کنیم به جامعه مون وابسته ایم. جامعه مون می تونه تعیین کنه ما کجا باشیم و کدوم بخش از وجودمون پررنگ بشه

البته که خودمون هم موثریم اما زمونه ای که توش زندگی می کنیم و جامعه مون خیلی تاثیرگذاره


من نمی تونم یه اتاق امن برای خودم بسازم و فراموش کنم بیرون از اتاقم آشوبه

نمی تونم آدم هایی که می تونستن جای من باشن ولی نیستن چون شانسشو نداشتن، فراموش کنم 


نمی تونم و همین باعث شده سر هر دو راهی به جای هنر ، چیزهای دیگه ای رو انتخاب کنم. مثل خیلی وقتا که ترجیح دادم شعری نباشه اما زندگی خودم باشه

ما محصولات جامعه مون هستیم و وقتی این هستیم، یعنی جامعه مون به ما احتیاج داشته که ما رو تولید کرده 


هر چه قدر عاشق رنگ ها باشم، هرچه قدرم دنیا رو بخوام از پشت منشورم نگاه کنم، باز هم نمی تونم بی تفاوت باشم. بالاخره برمی گردم!! این سرنوشت جدایی ناپذیر من شده


ادامه می دم ولی دیگه منشورمو گم نمی کنم و می پذیرم من فقط دنیا رو با جور دیگه ای دیدن می تونم تحمل کنم 

حالا هنر برای ما زندگی رو قابل تحمل تر می کنه! جاست دیس! 

ویولن سل

دوست دارم خیال کنم هیچ وقت برای یاد گرفتن ویولن سل یا همون چلو، پیر نمیشم!
می تونه امیدی باشه!!؟ 
از ۱۴ سالگی عاشقش شدم
به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan