...Dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

معلق در کهکشان تاریک و نورانی

وقتی بچه بودم یه تفریح جالبی داشتم 

اینکه چشمامو با دستم فشار می دادم تا به تاریکی مطلق برسم. اولش مثل تلویزیون های خراب برفک نشون می داد. بعد ازون همه جا سیاه و شفاف می شد و از اعماق طرح ها و نقش های نوری و مدور خوشگل با حرکت های عجیب میومدن و می رفتن و من حسابی شگفت زده و مسخ می شدم 

همینطور خیره می موندم توی تاریکی و نورهای رنگی رو دنبال می کردم.

بعد به یه جایی می رسیدم که دیگه ته ماجرا بود انگار 

و من همیشه فکر کردم اونجا یه چیزی هست که من باید بیشتر تلاش کنم تا بهش برسم

یه چیزی بود شبیه یه فرش یا پارچه خیلی زیبا و براق که من دوست داشتم اونو کامل ببینم 

ولی هرموقع به اون قسمت می رسیدم دیگه چشمام اینقدر درد گرفته بود و گرما داشت خفه م می کرد که باید دستمو از چشمام برمی داشتم 

هر بار با خودم می گفتم دفعه بعد موفق می شم. باور کنید تمرکز زیادی لازم داشت! حتی خیلی جرئت لازم داشت چون واقعا یه جاهاییش ترسناک بود. فرو رفتن بیشتر و بیشتر توی اون تاریکی ها که نمی دونستم بعدش چی میشه یه ترس لذت بخشی داشت

یادم نمیاد کی دست از این بازی برداشتم 

فقط یادمه مامان منو چند بار دیده بود و بهم گفته بود برا چشمات ضرر داره و این حرفا. دیگه کم کم از سرم افتاد


× الان چشمام خسته شده بود از مانیتور، چشمامو گذاشتم روی دستم استراحت کنم. یهو دیدم یه چیزایی دارم می بینم ... یاد اون موقع ها افتادم


و تیر که آمد ولی به جایی نخورد

تابستون واقعا شروع شد. گفتم اولین پست تیر ماهو بزارم 

با اینکه چندسالی هست تابستونو فصلی برای رسیدن به پاییز می بینم و به خاطر همین بهش احترام میزارم!

.

.

در حال حاضر تنها خواسته م از زندگی اینه که بهتر بشی و به زندگی عادیت برگردی آخه تو خودت زندگی

.

.

یه چیزایی تو فکرمه که توی هیچ کدوم اون قدری متبحر نیستم 

دوست دارم توی این چند ماه تابستون بهشون مسلط تر بشم 

تابستون برای من واسه شروع هیچ کاری مناسب نیست 

.

.

البته خواهر گلم با شما نبودم ... شما شروع کن کلا همه چیزو ... منم هسوم

.

.

یه نکته عجیب و جالب راجع به پاییز پیش رو اینه که دیگه از دانشگاه کوفتی هم خبری نیست!

حالا بزنه و یهو ارشد قبول شم:/ شانس ندارم که. بشمم مصاحبه شو که قبول نمیشم. هر جفتش بعیده کلا

حس خوبی ندارم فعلا به درس و دانشگاه و اسستتتاد ... اه


Hold on ...

بهتر میشه همه چی 


× ❤

کاش واقعا

کاش یه کمی خوش اخلاق تر می شدم !!!

واقعا نیازه 

واقعا لازمه 

چرا اینقدر سخت شده 

کاش خوش اخلاقی یه صفت نسبی نبود مثل همه صفت ها 

کاش می شد مثل یه ماسک زد به صورت و همیشه پشتش بود 

خصوصا برای کسایی که طاقتشو ندارن بفهمن چه قدر ازشون آسیب دیدیم یا ازشون داریم اذیت می شیم 

کاش آدما گناه نداشتن 

کاش حداقل یه کم فقط یه کم ... خوش اخلاق تر می شدم

در حد کار راه اندازی 

در حد کار راه اندازی !!

شاید قضیه خیلی ساده تر از این حرفاس 

نمی دونم چرا اینقدر سخت شده 

شبیه زندگی کردن توی یه حباب 


× نوشتم شاید راحت شه !

هفته تداخل

من از امتحان خوشم نممیییاااااااااااااااادددددددددد 
کلا چهار تا درس که بیشتر نیست نمره شو می دادن بریم پی زندگیمون دیگههه😶😥😮 

+ هششش 
+ یه تحقیق هم مونده تازه 
+ این هفته را هفته ی تداخل بین کارهایی که دوست دارم انجام بدم و درس های مسخره ای که باید بخونم نامگذاری می کنم

× بعدا نوشت : 
شنیدین چی شد؟ نوشتم : کارهایی که دوست دارم انجام بدم 
اولین تغییر سال ۹۸ ! 
یادتونه چند ماه شدید با این قضیه چالش داشتم؟ توی همه پست ها اثرش بود

بریم به دنیای رنگ

بیخیال ... 

بریم به دنیای رنگ 

بریم به دنیای رنگ 

به موزیک های دوستداشتنی 

به کارهایی که موندن و باید انجام بشن 

به امید فرداهایی که نیومدن 

به خیال یاری که نیست و دلی که هنوز به دره

به کنکور خنده دار فردا 

به امتحان مسخره تر شنبه 


بریم به دنیای رنگ 

به دنیای معمولی 

جایی که صبح شب میشه و شب صبح ... و باز و باز و باز و ... 


و بیخیال ...

خجالتی کودن نیست

امروز داشتم فکر می کردم که من هنوزم همونقدر خجالتی ام با این تفاوت که دیگه کسی اینو نمی دونه 

از مدرسه که زدم بیرون (کاملا زدم بیرون) تصمیم گرفتم یه تصویر دیگه از خودم به آدما نشون بدم 

دوست نداشتم مظلوم و کودن و ساکت و سر به زیر به نظر بیام . دوست نداشتم چون ساکتم آدمای پرحرف دوستم داشته باشن. دوست نداشتم چون بی آزارم و به قول یه دوست، پر رو نیستم، ادما به طرفم بیان

من خیلی چیزای دیگه بودم و اصلا اونی که اونا فکر می کردن نبودم

همیشه هرکسی میگفت بهم خجالتی ، برام مساوی بود با واژه کودن 

من اصلا کودن نبودم. خیلی هم بیشتر از هم سن و سالام می فهمیدم. فقط نمی تونستم اون چیزی که درونم می گذشت رو به آدما نشون بدم 

وقتی بهت میگن خجالتی ، کم رو و ... ، یعنی براشون مبهمه که تو چی هستی و چون براشون مبهمه ترجیح می دن فکر کنن خالی هستی یا هیچی نیستی! 


خسته و خفه بودم از برداشت هایی که اینقدر با خودم فاصله داشت. خسته بودم از باری که می کشیدم و کسی نمی دید 


طنز! شوخی و خندیدن و در فاصله قانونی از آدما بودن ، راهی بود که برای جلوه جدیدم به آدمای خصوصا جدید انتخاب کرده بودم! 


وارد هر جمع جدیدی می شدم، دقیقا اون اوائل که همه از هم فاصله دارن، من خیلی شوخ طبع و گرم ظاهر می شدم و بعد هر چه قدر اون آدما به هم نزدیک تر می شدن، من ازشون دورتر می شدم

اینجوری هم می تونستم در پنهان کاریم موفق باشم و هم اینکه دیگران بهم نگن خجالتی و من برداشت کنم : کودن و پوچ


اینو مردهایی که دورادور طرفدار و دوست دارم بودن خیلی خوب فهمیدن! توی این شهر هر دختری که گرم و شوخ طبع باشه این معنی رو به مردها القا می کنه که می تونی وارد مرزهام بشی! اما دقیقا جایی که تلاش می کردن نزدیک تر بشن می خوردن به در و دیوار!! و این خیلی وقتا ناخودآگاه و خیلی وقتا هم خودآگاه بود

معدود آدم هایی هم بودن که بیشتر می فهمیدن اما توانایی ادامه دادن کتاب پنهانی هامو نداشتن. چون صفحه هاش زیاد بود. چون مثل رمان های روس، اسم های عجیب زیاد داشت، چون مثل رمان های کلاسیک حوصله سر بر بود ...


یه جورایی دست خودم نیست که خجالتی بودم همیشه ... اره خجالتی یا به قول خودم پنهان کننده و پنهان کار!! حتی برای معدود آدمایی که عاشقشون بودم یا آدم هایی که دوستشون داشتم... دوستام ... و ... 


امروز داشتم فکر می کردم که من هنوزم همونقدر خجالتی ام با این تفاوت که دیگه کسی اینو نمی دونه 


با این تفاوت که الان به جای سکوت می خندم 

و بلد شدم چه جوری به آدما نگاه کنم درحالی که چشمامو ازشون می دزدم 

چشمایی که شاید حقشون باشه ببینن!

شایدم نه


این یه گردابه 

گردابی که انتهایی نداره 

؟

.


شاید ته ته همه این بند و بساطا ... فقط یه ادم کوچولو یا دخترکوچک غمگین و زخمی نشسته که قهر کرده!!!! با همه! با زندگی! با چیزایی که دربرابرشون بی دفاعه!

شاید یه روزی پروانه شم

دوست دارم خودمو باز کنم 

و کف دست کسایی بزارم که دوستم دارن 

ولی اگر می دونستم طاقت تماشای تقلای اون شعله ی کوچیکو دارن که خودمو نمی بستم ... گره نمی زدم 

گره کوری که سرش دست هیچ کس نیست

دوست دارم خودمو باز کنم 

اما نمیشه 

فقط می تونم وقتایی که شعله م زبونه می کشه ، امیدوار باشم که یه روزی می رسه که دیگه اینجوری نباشه 

فقط می تونم امیدوارم باشم که این گره ها پیله ی تن منن 

شاید یه روزی پروانه شم ...

بنوشان و نوش کن

چون ساغرت پر است بنوشان و نوش کن ... 


× خواهی که زلف یار کشی ترک هوش کن ... 


× دیدن خودش در آینه 

لبخند داشت و می چرخید 


× کاش این آهنگ بی کلامی که دارم می شنوم می شنیدید 

 خاطره انگیز دم صبحی پر احساس

یکی از ترک های L'attesa ... 


× بهتر می شم وقتی نتیجه های کوچیک تلاش های کوچیکمو می بینم 


× بهتر می شه

خرت خرتی

در نصف شب خواب آلوده با سر خیس و سنگین که باید بیدار بمونی و چند تا گزارش و مسخره بازی دیگه بنویسی، فقط یه خوراکی خرت خرتی می تونه نجات دهنده باشه


من نمی دونم چرا تموم نشدن 

فردا شب هم همین اوضاعه. فرداشب تحلیل ویدئو های مشاوره الیس و راجرز با گلوریا 


وای دیر شد 

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan