...Dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

آسمون آبی کو

من این یه سال عوض شدم 

از خستگی ها و مشغله ها استفاده کردم تا عوض بشم 

هر کی ازم پرسید چرا این شکلی هستی یا شدی گفتم خسته م. سرکار بودم. از صبح بیرون بودم. دانشگاه بودم و ... 

چه بهانه های خوبی واسه لم دادن و حال نداشتن!! واسه عوض شدن!! واسه بیشتر در خود رفتن!! 

این که یه جواب قانع کننده داشتم خیلی خوب بود. اینکه اینقدر سرم شلوغ بود که روزها می گذشتن خیلی خوب بود 

لب به لب و با کمی ارفاق یک سال از کارم توی شرکت داره می گذره و الان دیگه فکر می کنم کافیه و هر چیزی که قرار بود بهم برسونه رسونده. منم کم نزاشتم براشون

خیلی کم نوشتم و خیلی کم گفتم. یه جورایی اصلا نگفتم از اینکه بیشترین ساعت های یه روزم رو کجام و چه می کنم. اما دوستش داشتم و جز تجربه های قشنگم بود

یه زن دیگه به زن های زندگیم که بهشون احترام می زارم اضافه شد! خانم مهندس! رشته های پنهانی بین ما بود و هست. احتمالا جز معدود آدمایی بودم که تونست بهم اعتماد کنه و از اینکه باهام حرف بزنه حس خوبی داشته باشه.  توضیح دادن راجع به این موضوع وقتی که هیچ وقت درباره زن های مهم زندگیم نگفتم و ننوشتم سخته! 

برای بعد از این کارم دو سه تا برنامه مشخص دارم که شبیه واحد های پیش نیازه و نمی دونم الان که عوض شدم دیگه بیشتر استراحت کردن رو بلدم؟ 

شاید بازم خودمو به هر دری آویز کنم و اون قدر خودمو خسته کنم که باز یه بهانه داشته باشم واسه کنار ایستادن! و بعد گشتن دنبال کار بعدی 

یه مجوز برای کم رنگ بودن و توی سایه موندن 
یه مجوز برای خنده های الکی 
یه مجوز برای خود رو وا دادن 

کار کردن و خودکشی مسکن درد های ماست ... برای روزهایی که نباشی بگی خودتو اذیت نکن


× چشماتو باز کن 
آفتاب طلوع می کنه 
پاک کن گونه تو 
غم هات غروب می کنه ... 


× و این سنگ دیگه چه قدر باید صیقل بخوره؟ 
چه قدر باید از کوه بیفته بیفته و غلت بخوره؟ 
خدا تو بگو 
آسمون آبی کو

برای الف.ت

دیدم یکی به اسم پریناز استوریمو ریپلای کرد و نوشت : 

"سلام دوستت دارم"

تعجب کردم و موندم که کیه. جواب دادم سلام مرسی عزیزم. می شناسمت؟ 

گفت الف‌. ت !! 

یه لحظه فلاش بک خوردم. حالم خوب شد. لبخند زدم. همون دختر ساده مهربون که سخت تر از بقیه می فهمید و خیلی راحت می شد دستش انداخت. همون که خیلی می فهمید و به روی خودش نمی آورد و قلبش راحت می شکست و قلبش راحت ترمیم می شد. همون که چیزایی می دونست که خیلیا نمی دونستن 


الف. ت یه روزی بهم یاد داد که هیچ کسی اون قدری هم ساده نیست فقط ممکنه دیده نشه! هر کسی از تحقیر اذیت می شه فقط شاید نشون نده و نتونه بگه! 

حالم خوب شد الف . ت ! دوست دارم که با تو برابر رفتار کنم 

از اینکه چند وقت یه بار با همه گرفتاریات برام آرزوهای خوب می کنی ممنونم. 

× دوست داشتم ثبت شه این احساس 

ذکر

پاک کن گونه تو 

غم هات غروب می کنه ... 

صدای ساز

پنجره بازه 

صدای سنتور زدن کسی میاد 

چه قدر هم قشنگ ...


باز دوباره صبح شد 

من هنوز بیدارم 

کاشکی می خوابیدم 

تو رو خواب می دیدم ...


× داره جان مریم می زنه ! 

که بخوابم

امروز خونه موندم که بخوابم 

که این سرماخوردگی یا حساسیت خوب بشه 

برای دومین بار در سال جدید


× احساس می کنم بدنم داره بهم آلارم می ده

همیشه سرد بوده

دوست داشتم توی یه علفزار زندگی می کردم. یه خونه چوبی توی کوهستان. شبیه خونه پدربزرگ هایدی
و نکته مهم ترش اینکه چند تا مرغ و خروس داشتم 
مرغ و خروس هایی که دستی خودم شده باشن 
گربه ها و سگ هایی که با مرغ ها و خروس هام دوست بودن و بهمون سر می زدن همیشه
بارون می زد 
همه جا خیس می شد 
غروب ها مرغ ها و جوجه ها رو می فرستادم توی خونه شون بخوابن
صداهای موقع خوابشون 
نصف شب ها که ناخوناشون می رفت تو چشم همدیگه و جیغشون درمیومد
صبح ها که از خواب بیدار می شدن ... 

ازون نگاهاشون که چپکی چپکی می بیننت 
تعجب که می کردن 
دعواشون که می شد ... 

وقتی دلشون بازی می خواست 
هوس کرم خوردن که می کردن 
وقتی دنبال یه حشره می دویدن تا بگیرنش و به نوکشون گیر می کرد
وقتی نمی تونستن سبزی های بلندو قورت بدن
وقتی خاک بازی می کردن 
وقتی شاد و مستونه می دویدن ...


وای خدا ... دلم برای همتون تنگ شده جینگولیای خدابیامرزم
بچه که بودم فکر می کردم شما توی بهشت منتظرم می مونین 


× همیشه خاک سرده
همیشه سرد بوده

۱۰۰ درصد

کاری که انسان همیشه ازش ناتوانه ، ۱۰۰ درصد بودنه 

دلخوشی ها

بعد از اینکه پست قبل رو نوشتم ، خودمو توی آینه نگاه کردم. بدم نیومد. از اینکه یه بچه توی آینه ندیدم خوشحال شدم

و اسبمو زین کردم برم خونه خواهرم به گل هاشون آب بدم که چند روزه توی خونه تنهان

هر وقت نیستن و میام خونشون ، یه حال عجیبیه. آثارشون و سبک زندگیشون از کل خونه داد می زنه و صداشونو می شنوم و دلم براشون تنگ میشه


فقط کفش کوچولوهای نورا دم در ... :*


+ خواهر گلم شما بنده رو تطمیع کردی!! گفتی کلی خوراکی خوشمزه خونتون هست. اما کجاست پس من نمییی بینمممم. یه فالوده یخ زده فقط بود که دوست داشتم اونم با کلی مکافات و در حال یخ زدن دارم می خورمش

حالا که اینطور شد چند تا شکلات ویفریاتونو با خودم می برم 😌 با تشکر


شاید باید بازم بگردم ... 😆


حالا باز خوبه اینترنتتون روشن بود ... 😝


+ وقتی همیشه غرقی و دیگه عادی میشه غرق بودن

یا شاید شناگر بهتری شدم

ولی جدا دوست ندارم برگردم به زندگی عادی ... 

متاسفانه به دوست داشتن من نیست

به زمان خیلی بیشتری نیاز دارم

تا چند سال پیش ، وقتی اوضاعم بحرانی می شد یا شرایط سخت می شد یا خیلی دلم می گرفت ، توی رویاهام جاده ها رو طی می کردم و می رسیدم به شهر ...

شهر معشوقم بود. حتی گاهی توی شعرها و نوشته ها مخاطبم می شد.

تصویری که در نهایت درد آرومم می کرد ، دفن شدن توی خاک نرم و مرطوب کنار ریشه های یاس ها بود. مثل آب روی آتیش عمل می کرد


ولی از چند سال پیش که بی وطن شدم ، وقتی گم می شم دیگه خیالم سر به هیچ جا نمی زاره. دیگه هیچ جاده ای رو طی نمی کنه و دیگه دلم برای معشوق سابقم تنگ نمی شه


و رویاهام از دستم رفتن. رویاهایی که تمام زندگیم مثل آب توی مشتم جمع کرده بودم و نگه می داشتم ، همه چی ریخته روی زمین. 


امروز داستانی که می خواست متولد بشه رو نگاه کردم. حالم ازش به هم خورد. 


یه چیزی دائم بهم می گه هر چه قدر بدوام نمی رسم ... ولی من حتی دیگه نمی دونم می خوام به کجا برسم


به زمان بیشتری نیاز دارم ... به زمان خیلی بیشتری نیاز دارم ... این دو سه هفته هم برام کمه ... دوست ندارم برگردم به جریان زندگی که برای خودم ساختم 


خیلی دورم ... خیلی از خودم دورم ... از هر چیزی که دوست دارم دورم 


دستم از خودم کوتاهه ... هر چه قدر دستمو می کشم به خودم نمی رسم ...

گاهی باید رفت تا عمق بی نهایت

به ما توی بچگی یاد دادن چیزایی که ازشون لذت می بریم ، کارهای مهمی نیستن. فقط یه سرگرمی و تفریح هستن کنار زندگی که گاهی خوبن. بود و نبودشون هم مهم نیست


اطلاع ندارم که این یه جور ناخودآگاه جمعی حساب می شه یا نه اما می دونم کمتر بچه ای یا تعداد کمتری از بچه ها، با این شدتی که ما (من و خواهرم) پیام بالا رو در سن خیلی کم دریافت کردیم ، گرفته باشه. 


نمی خوام بگم بده یا فلان ولی نیاز به شناختن داره. فکر می کنم این پیام از ما آدم های عمیق تر و مسئول تری ساخته اما باعث شده نتونیم کارهایی که ازشون لذت می بریم یا استعدادش رو داریم جدی بگیریم! 

به نظر من نوجوونی می تونه ناب ترین سن زندگی باشه. توی نوجوانی زود رسم به شدت دنبال جدی گرفتن لذت هام رفتم اما موقع انتخاب رشته م ثابت کردم که تربیت سال های اولیه زندگی کاملا تاثیر خودشو گذاشته. اون موقع اصلا مشخص نبود. شبیه رفتن دنبال علاقه بود اما حالا جور دیگه ای دارم بهش نگاه می کنم. 


احتمالا به خاطر همین هم با وجود استعداد زیادی که از خودم توی رشته م نشون دادم ، اما باز هم همیشه با خودم درگیر بودم. چون یه جایی چیزهای مهم تری رو نادیده گرفته بودم. 


الان هم وقتی دارم این جمله ها رو می نویسم احساس ترس و عذاب وجدان دارم. اگر کار مهمی نباشه لذتی هم برای من وجود نداره؟ چون لذتم در انجام کار های مهمی مثل نجات دادن آدما و احساس مسئولیت کردنه؟ 


این من همون من واقعیه. منی که داره روی زمین می چرخه و تصمیم می گیره. 


ولی برام خیلی عجیبه. با وجود اینکه خواهرم تحت فشار مستقیم تری نسبت به من بود ، اما احساس می کنم اون پیام تربیتی روی من تاثیر عمیق تر و بیشتری گذاشته. شاید هم اشتباه فکر می کنم. 


اما احتمالا با چیز دیگه ای هم همراه شده. و اون این که من همیشه خودمو منجی می دونستم و در برابر تمام اتفاقاتی که توی خونه می افتاد احساس مسئولیت می کردم. حتی ایده ها و ابتکاراتی برای حل مسائل داشتم که وقتی الانم بهشون فکر می کنم مغزم هنگ می کنه.


الان که دارم می نویسم و فکر می کنم ، واقعا از خودم شرمنده نیستم. همه آدم ها همچین چیزایی دارن. کل زندگی آدما اون ها رو ساخته. اون خود اولیه ، اون لوح پاک بچه ، بدون تاثیرات محیطی معنایی نداره و نمی شه هیچ تعریفی از شخصیت براش داد. حتی اگر همین الان یه کار متفاوت و خواستنی در زمینه رشته خودم بهم پیشنهاد بدن با کله و عششق قبول می کنم. چون به هرحال این منم. اما مهم اینه که توی این من بودن کمتر حالت های سماجت و عقده ای بودن داشته باشم.


فایده شناختن ها اینه که پنجره ها و دریچه های بیشتری توی زندگی برامون باز می کنن و باعث می شن بهتر حرکت کتیم ...



پیام من : به کارهایی که ازشون لذت می بری بها بده ... اون ها خیلی مهم هستن چون باعث لذت و شوق تو می شن


پیام من : کمی بیشتر مکث کن


نکته مهم : این چیزهایی که بالا گفتم رو می شه به روابط عاطفی من توی زندگیم هم تعمیم داد. به دوستی هام و عاشق شدنام

اما اما 

از نظر من هر رابطه عاطفی یا خصوصا عاشقانه و ... ، یه فضای پاک و نابی توی خودش داره که در صداقت و شفافیت کامل و بی عقده س که قلب اون رابطه س. اگر گمش کردید به روزهای اولتون فکر کتید. حتما به یادش میارید


+عنوان از آهنگ زیبای لعنتی > گلابمون

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب
آرشیو مطالب
پیوندها
Designed By Erfan Powered by Bayan