...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

آخرین مطالب

خسته م و خیره شدم به رو به رو
به این قطره های آروم بارون

چند وقتیه خستگی به تنم نشسته
وقتی تنهام نمی تونم بخندم
وقتی تنهام با خودم سکوت می کنم
وقتی تنهام به تو فکر می کنم لبخند می زنم

یه آهنگ با یه ریتم آروم
شاید یه پیانو
توی وجودم چکه می کنه
می ریزه روی سقف
و من خیره می مونم به رو به رو

این روزها بیشتر از هر چیزی دوست دارم همه لحظه ها رو نگاه کنم و با دماغم بالا بکشم و گلوله کنم توی تنم

دوست دارم سرمو بگیرم بالا و نفس بکشم تا روشنی از پشت پلک های بسته م رد بشه 

چه از این به ... !؟


× حرف های بعد امتحان با فشار افتاده 

+ ایستگاه اتوبوس

شیرین ***
۲۶ دی ۹۷ ، ۱۸:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر

دوست دارم یه آهنگ شم ...


و تکرار شم 

تکرار شم 

تکرار شم 

شیرین ***
۲۲ دی ۹۷ ، ۲۱:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

در رو به رویی از سال ها پیش همیشه عنصری شعر برانگیزی بوده
نور از زیر در میاد توی این اتاق تاریک
حتی شب ها
نیمه شب های خیره موندن به این روزنه نور فراموش نشدنیه
گرچه فراموش میشه

اون تابلو خیابون بارونی و همه کارت پستال هایی که چسبوندم به دیوار اتاق!

پناهگاه قشنگ من!

و من چه همتی دارم در خرکش کردن خاطراتم با خودم از جایی به جای دیگر
چندین و چند دفتر و نوشته و صندوق های یادگاری
جوری بهشون احترام میزارم که انگار وظیفمه سالم نگهشون دارم

چه روزها و چه شب ها و چه شب ها و چه شب هایی

زندگی است دیگر ...


× انگار می گفت که ماهی توی دریا قشنگه ...

شیرین ***
۱۴ دی ۹۷ ، ۰۱:۰۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

اومدیم بکوچیم امروز ! 

چه بارونی گرفت !! 


شیرین ***
۱۳ دی ۹۷ ، ۱۲:۴۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

ماییم و این سر نترس 

دل رو به طوفان ها زدن 

ماییم و افتادن به خاک 

اما دوباره پا شدن ...


(بابک صحرایی)


شیرین ***
۱۰ دی ۹۷ ، ۲۲:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

چرا هیچ وقت به اون مرحله نمی رسیم که بهمون بگن : آفرین! خسته نباشی! 

چرا خودمون هم هیچ وقت به خودمون اجازه نمیدیم بگیم : آفرین! 

همش می خواهیم بدوییم انگار خبریه

انگار چیزی خیرات می کنن! 

اونم اینجا ... اونم الان

شیرین ***
۰۹ دی ۹۷ ، ۱۹:۵۲ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

۱. امروز کاری بهم پیشنهاد شد که اگر دو سال پیش بود با اشتیاق و طمع می پذیرفتمش 

ولی فردا قراره زنگ بزنم و بگم : نه نیستم


۲. باید زود می رسیدم مهد. تاکسی گرفتم. تا نشستم آقاهه گفت : خانم الف هستی؟ من از سال ۸۲ دنبال یه الف می گردم که پیداش نمی کنم 

بعد هم گفت زن و بچه داره ولی هنوزم به عشق قدیمش (خانم الف) فکر می کنه و دنبالشه 

بعدشم لعنت کرد هر کی رو که نزاشت به هم برسن 

بعد از توانایی هاش در امور تاکسی داری گفت... و گفت شب ها رو خیلی بیشتر دوست داره چون خیلی آرامش داره


موقعیت مشابهی بود. راننده انجمن هم منو می دید یاد عشق جوونی هاش می افتاد البته به خاطر شباهت ظاهری نه شباهت اسمی 


و من فکر می کنم این اتفاق خیلی می افته و بقیه فقط بهم نمیگن!! :/



۳. به استاد گفتم به نظرتون امیدی هست که بخوام برای این کارها انرژی بزارم؟ 

حرفایی زد که انگار می فهمید من چی میگم 

بعد هم گفت که کاری رو انجام بده که دوست داری. فقط با کاری که دوست داری رشد می کنی


و این جواب خودش پیچیده س 



۴. با اینکه آقای ماه رو از مقام پدری عزل کردم ، اما هنوزم آدمایی هستن که فکر می کنن من دخترشم . مثل امشب 

قبلا ها این شنیدن این حرف از غریبه ها چه قدر کیف داشت 

البته امشب با نسی دختر ۶ ساله آقای ماه دوستی برقرار کردیم و خیلی بچه باحالی بود و حقا که فرزند ایشان بود

شیرین ***
۰۸ دی ۹۷ ، ۲۲:۴۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

گویا یه چیزهایی در حال تغییره 

فرش اتاقمو جمع کردم 

اون بیرون هم دارن یه سری ظرف ها رو میزارن تو جعبه ها

.

.

ما داریم می ریم

ما ... این واحد ۳ نفره عجیب و غریب 

دارم از اتاق کوچک محبوبم میرم ولی مثل پارسال ناراحت و غمگین نیستم

حتی حوصله ندارم به ناراحتی در این باره فکر کنم

برای این حال و روز و این روزهام شاید این تغییرات ظاهری مسکن ها و دلخوشی های جالب داشته باشن

شایدم نه اما امیدوارم که اینطور باشه

.

.

این هفته بابا هم جدی جدی با زن و بچه نشسته شد و دیگه صبح ها وقتی بیدار میشم، زودتر از مامان ، بابا بیدار شده و نشسته

و این هم چالش و تغییر جدیدیه 

خوشبختانه روزهای اول با زن و بچه نشستگیش، سرش مشغول کارهای دیگه س وگرنه ... ! 

.

.

ما داریم می ریم 

و بی رحمانه خودمون رو هم می بریم !!

من همین خودمو قراره ببرم توی اون اتاق جدید که خوشبختانه پنجره داره

مامان هم خودشو میاره 

بابا هم همینطور 

.

.

این واحد ۳ نفره عجیب و غریب 

آدم هایی که راجبشون نمی نویسم 

ولی بیشتر از هر کسی می بینمشون 

راستش دیگه دلم هم نمیاد باهاشون بزن بزن کنم 

هر سه تاییمون یه طوری هستیم دیگه زدن نداریم 

باید مدارا کنیم باهم 

.

.

گاهی خنده دار و گاهی واقعا گریه داریم 

ولی خوبه ... مدتیه بودنتونو دوست دارم بچه ها 

خوب باشین و بودنمو دوست داشته باشین لطفا 

با اینکه دختر تخس بی احساستونم


(حالا نه دیگه در این حد هم ولی خب تصورشون هست در هر صورت که من کلا احساساتم کمه)

شیرین ***
۰۷ دی ۹۷ ، ۲۲:۳۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

این روزها این فکرها رو نفس می کشم 

دارم باهاشون زندگی می کنم

توی تک تک ذرات هوا انگار یه سوال مبهمی هست

ازم می پرسه که می خوای کی باشی؟ تو کی هستی؟



نتیجه این چهارسال چی بوده؟

دانشجوی بااستعدادی که همه دوستش داشتن چی شده؟



از خودم می پرسم مگه هنرمند یا هنربند بودن چه مشکلی داشت؟

مگه تو چته که اینقدر دنبال دردسر می گردی؟



با خودم می گم شاید آدمای این شهر زیادی اشتباه و بی ذوقن 

اما اگر همه جا همین رنگی باشه چی؟


توی دانشگاه شهره بودم به خوره روانشناسی 

به آدمی که پر از فکر های جدیده و می تونه استاد ها رو به چالش بکشه (بودم الان نه)

اما خب که چی؟ وقتی هیچ همراهی و حمایتی نیست ؟

وقتی حتی یک نفر ... یک نفر هم دیگه نیست که بخوای روش حساب کنی

وقتی مثل چی بی اعتماد شدی 

وقتی توی لاکت فرو رفتی و هدف هاتو فراموش کردی!

حالا چی؟



چه قدر زود تموم شد!



راستش من واقعا شک دارم که هنرمند ها یا هنربندها واقعا به واقعیت نزدیک باشن!! واقعا شک دارم!! 

شک دارم واقعا به واقعیت یه دغدغه ساده هم نزدیک باشن!! چه برسه فایده داشتن

واقعا شک دارم که چه قدر تاثیرگذاری هایی که فکر می کنن واقعا تاثیرگذاریه ؟!

یا اینکه فقط به درد خودشون و چهار تا آدم مثل خودشون می خوره؟!

(همشون نه طبعا ولی قطعا خیلی هاشون)



و شک دارم که تلاش های دست های کوچک یه آدم کوچک بتونه فایده ای داشته باشه برای جامعه اش

تازه اگر بتونه ادامه بده!!

اما اگر کاری نکنه ، چی کار کنه؟



وقتی کاردانی تموم شد رفتم سراغ عکاسی

می خواستم دیگه اصلا رشته خودمونو ادامه ندم و برم یه رشته دیگه 

یا اینکه هرجوری هست فقط یه کارشناسی بگیرم و خلاص 

یا حداقل بشم روانشناس و از قبلش نون بهتری گیرم بیاد

حداقلش چهارتا کار آزاد می کردی و اسمتم روانشناس بود و خلاص 

نه این دردسرها 

هر کی بپرسه رشته ت چیه ؟ بگی یه چیزی بین روانشناسی و جامعه شناسی!! 



اما چرا باز ادامه دادم؟ 

اون چند ماه کار کردن سخت توی انجمن بهم ثابت کرد که هیچ وقت نمی تونم کارمند یه اداره این مدلی باشم 

و برای رشته ما در حال حاضر ، این یعنی هیچی! چون حتما باید کارمند یه اداره این مدلی باشی یا ول کنی بری پی زندگیت

اما ادامه دادم چون با خودم گفتم با این تجربه ای که دارم، می رم و به چالش می کشم این ماجراها رو 

شاید کسی یا چیزی بتونه در یه باغ سبزی رو بهم نشون بده 


اما کلا همه چی برعکس پیش رفت 

همه چی دست به دست هم داد که من ناامید تر شم 

ولی من هنوزم دوستش دارم 


یه وقتا می گم ببین تو چه قدر توانایی های دیگه داری و کارهای دیگه می تونی انجام بدی 

خب رها کن برو 

این همه آدم رشته دانشگاهیشون چیه و دارن یه کار دیگه ای انجام می دن

تو هم روش



من واقعا آدم خیلی سخت کوشی نیستم 

ظرفیت محدودی دارم 

ولی خب دوست دارم یه جوری زندگی کنم به دلم بچسبه 

واقعا اهل هیاهو نیستم 

از هیاهو بیزارم 

اگر اهلش بودم با همین شعرها و داستان هایی که توی گنجه پنهون کردم می رفتم خودمو یه جایی می چپاندم

چهار تا جلسه ای ... رفتی اومدی تیریپی ...

اما واقعا خوشم نمیاد ... به نظرم کارهای بی فایده ای ان

اگرم نوشته های من قرار باشه روزی به درد کسی بخوره ، روزیه که یا زنده نیستم یا اون قدری به حداقل بخشی از زندگی اشراف پیدا کردم که بتونم باعث راهنمایی و روشن کردن کسی بشم

وگرنه همینطوری حالی به حالی کردن ملت چه فایده! 

تازه اونم توی این همه سر و صدا و فضاهای مختلف ، کی میاد صدای ما رو بشنوه که بخواد براش مهم هم باشه !!!! 



نمی خوام متوقف شم ... می خوام پیش برم 

ما اومدیم زندگی کنیم نه که به دیگران ثابت کنیم حق با ماست!!




در هر صورت زندگی همیشه پیش رفته 

همیشه خدا راه هاشو جلوی پامون گذاشته 


و از ازل تا ابد من با این چالش رو به رو بودم که چطور می تونم هنرم رو به کاری که واقعا فایده داشته باشه و التیام بخش یا سازنده باشه ، گره بزنم!!؟


دنیای خشک و خسته ای داریم 


و من هنوز روی سرم آب می پاشم و می گم : داره بارون می باره ... سبزی میاره ... بهار نزدیکه ...



+ اشکال نداره ... همه آدم خفن های تاریخ چالش های زیادی رو پشت سر گذاشتن! تنهایی ها و بی اعتمادی های زیادی رو تجربه کردن!! نمیشه نمیشه های زیادی شنیدن

حالا ما خفن هم نشدیم نشدیم ... ولی خب در حد و حال خودمون خفن باشیم و خودمون با خودمون حال کنیم بسه


+ آدم محسن چاووشی باشه خوبه ها ... یا مثلا حسین صفا باشه 

یا خیلی از آدم باحال های دیگه : 


جهان فاسد مردم را بریز دور و در این دوری

به عطر نافه خود خو کن

کمین بگیر جهانت را 

سپس شکارچیانت را 

به تیر معجزه آهو کن 


مفصل اند زمستان ها 

و برف نسخه خوبی نیست

برای سرفه گلدان ها 

گلی نمانده خودت گل باش

تو را بکار و شکوفا شو 

تو را بچین و تو را بو کن ... 



+ به نظرم یه لیست از هنرمندهای محبوبم تهیه کنم و تحقیق کنم ببینم اون ها دارن توی زندگیشون چه می کنن و چه کردن و از چه کانالی به شعور و تاثیرگذاری و فایده داشتن رسیدن!!!

شیرین ***
۰۷ دی ۹۷ ، ۰۰:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

سلام زمستون

.

.

سکوت و سرد و سفید

تولدت مبارک دخترم ... 

.

.

برای مریم ، خودم و وی فال حافظ گرفتم 

.

.

یه کتاب شعر تنهایی دارم که خیلی فاز داره 

توی این شبا شاید بزارم شعراشو اینجا 

.

.

امسال هر سه ماهش اندازه یه سال طول کشید انصافا

شیرین ***
۰۱ دی ۹۷ ، ۰۰:۴۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر