...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

آخرین مطالب

خب تموم شد! 

فکر می کردم تا سه نصف شب باید براش بیدار بمونم 

راحت شدم تا بعدی 


× این مقاله نوشتن ها هم باعث شد که در ته بندی مطالب سرعتم بالا بره 

گرچه الان هم کلی مکافات دارم برای نوشتن هر دونه شون ! چون اونجا اصلا نمیشه تمرکز کرد

الان بیشتر از یه ساله که به انواع مختلف در حال تولید محتوا کردنم 

واقعا مخم آفرین بهت 

فکرشو نمی کردم بتونی سفارشی کار کن هم باشی :)  ) 


+ دیشب خیلی کم خوابیدم. فردا نباید خیلی خسته باشم ... 

شیرین ***
۲۰ آبان ۹۷ ، ۰۱:۲۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

ساعت : 11 و ده دقیقه شب


و من همچنان با جدیت دارم آرشیو آهنگ های قدیمی رو گوش می دم!! 

خیلی جالبه واقعا ... 

جدیتم ستودنیه 


و این در حالی است که لپ تاپو روشن کردم تا پاور ارائه فردا رو کامل کنم !! تنها زمانی هم که برام باقی مونده، همین الانه 


+ من دیگه صحبتی ندارم 


+ به چه چیزایی هم رسیدم واای 

یادم رفته بود کلا


+ نصفشونم خودم با گوشی ضبط کرده بودم از رادیو . با خش خش و تیکه تیکه و اینا

چه تلااااشی می کردم اون موقع ها که یه آهنگ مث آدم ضبط کنم

اینترنتمون که چیزی دانلود نمی کرد که


+ ساعت 11 و 17 دقیقه 


+ چرا اینقدر این ترم به ما ارائه دادددین ... ای وای بر شما  .... که ما را مایه ی آب بندی کلاس ها می کنید


+ من یادمه اون موقع هم که وقتم خیلی وسیع تر بود و ترم اولی بودم، ارائه ها و تحقیق ها رو دقیقه نود آماده می کردم. چه برسه به الان !!


+ ن ن ن نن ن ننننن ... 


+ نگو از تنها شدن دلم شکسته

تنها نیستی اون بالا خدا نشسته 

.

.

 تو میگی فردا ندارم

کسی فردا رو ندیده 

من میگم فردا پر از روشنی نور امیده

دل صاف مثل شیشه

تو میگی پیدا نمیشه

من میگم زنده به عشقه 

دل صاف مثل شیشه


(این جز خیلی محبوب ها بود. آخرشم صدای طوفانه)


+ دور سایه ت رو زمین خط می کشم

هر چی که این ور خطه وطنه 


(چه قدر این آهنگ و ترانه و همه چیشو دوست داشتم)


و ....


+ خداییش باید این بساطو جمع کرد ...!

ساعت 11 و سی دقیقه 

شیرین ***
۱۹ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

خیلی دوست دارم به آدم ها نشون بدم : اونا همیشه توی زندگیشون خودشون بودن! 

حتی وقتی فکر می کنن دور افتاده ن یا گم شدن 

آدم ها باید بدونن همیشه با خودشون هستن 

و حتی اگه می بینن گم شدن، واسه این نیست که خودشون گم شده ، واسه اینه که اون جایی که هستن رو بلد نیستن هنوز یا جای درستشون نیستن


شاید باید همیشه یه نشونه هایی باشن تا یادمون بیارن ما همیشه خودمون بودیم و هستیم 


شاید غبار زمان ، حوادث و اتفاقات زندگی، باعث بشن فراموشی هایی بگیریم (که لازمه) اما ... واقعیت هیچ وقت تغییر نمی کنه 


خود ما ... نخ تسبیح ماست

اتفاقات و ماجراها بهش اضافه میشن و رد میشن

ولی ما؟ می مونیم

شیرین ***
۱۶ آبان ۹۷ ، ۱۲:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

شاید مسخره یا کلیشه ای به نظر بیاد 

اما 

یکی از راز های زیبایی به نهفتنه! 


+ نه همیشه

اما خب بالاخره 


+ چه بی خود حالم گرفته ست

خیلی خسته ام شاید 


+ از آسمان بودن بسیار غمگینم 


+ وقتی یه فنچ بودم، عاشق بهلول بودم 

مدتیست گاهی بین حال و روز خودم و بهلول تشابهاتی میابم 


+ نصف شبا که خوابم نمی برد، کتاب داستانشو می خوندم 

اون موقع هنوز شهر خودمون بودیم


+ حتی اگه این کتابو کسی نخواد ورق ورق بزنه ... مهم نیست 


+ کتاب! 


+ به قول شاعر ... بخوابیم ! تا کارها درست شود! 

:  ))))


+ فقط خودم می دونم این حرفا جواب چه چیزا یا چه کسایی در دیروز و امروز است

+ و قطعا برای خودم

+ پس نوشته شد 

شیرین ***
۱۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
ما آدمیم ها 

ماشین نیستیم ...

یادمون نره عزیزان 


+ از هزار و یک جهت
+ از بیانات وی وقتی توی اتوبوس بود 
+ چه قدرم سرد بووود

+ یاد اون جوکه افتادم! یادتونه؟

خرت خرت خرت ...



صدای خیار خوردن دکتر شریعتی !!! :)))))

+ آااخ چه سردردی داشتم، چه قدر چایی خوبی بود
خیلی وقت بود چایی نخورده بودم 
چه قدر می چسبه این روزها 

+ دارچین هم بندازین 

+ دیروز بعد مدت ها بالاخره طلسم شکسته شد و شعری از نهادمون بر اومد
برام خیلی خاصه . خیلی هم عاقله! اصلا هم آب بندی نشده
احساس می کنم عصاره تموم اون چیزهاییه که این مدت طولانی توی مغزم قفل شده بود و نمی تونستم به هیچ بیانی بگمشون
یک وقت خوب برای وی هم می فرستم بخوانه

+ و مرسی از لارا فابین و you are not from here که کمک اتفاقی و به موقعی بود

+ جالبه که هم به خودم می گم وی ، هم به وی می گم وی ...

+ یه کتابی رو عاشق شدم چهارشنبه و خریدمش ... و وای فوق العاده س 
درباره ش بعد میگم
ازون کتاب ها که حتما باید می خوندم

+ عنوانو نگاه تو رو خدا!!
تا حالا چایی رو تنها دیده بودین؟
حالا ببینید
چه خنده دار و جالبه
شیرین ***
۱۲ آبان ۹۷ ، ۲۰:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

تو شب بیدار منی 

همه جا تکرار منی 

گرچه بی من 

گرچه که دور 

دل من ، دل یار منی ... 



× سارا نائینی _  دل یار

+ مثلا همینطوری

شیرین ***
۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۱:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
این دو سه شبه کشف جالبی داشتم ! 

تازه فهمیدم چرا وقتی صبح ها بیدار میشم کلافه م!! (یادمم نمیاد چی می بینم فقط می دونم خیلی واقع گرایانه دغدغه هامو توی فضاهای مختلفی می بینم)

کشفم این بود : شاید باورتون نشه ولی من تماااام شب یه ریییییییز با خودم حرف می زنم 
کاملا یه ریز و با صدای بلند 

اینو وقتی فهمیدم که این دو سه شب یهویی با صدای در بیدار می شدم. 

مچ خودمو درحالی گرفتم که داشتم یه ریز حرف می زدم

اصلا فکرشم نمی کردم 

× :))) 
+ خوبه که با دهنم و صدای واقعیم حرف نمی زنم!! وگرنه کل رازهای زندگیم برملا می شد. خانواده هم بیچاره بودن 

+ اما خب خودمو دیوونه کردم 

+ خوشم میاد حتی خواب هام هم قصه نداره
هیچ وقت قصه پرداز نبودم
حتی وقتی نورا ازم میخواست و میخواد براش قصه بگم، واقعا عاجز می مانم :)) 
برعکس مامانش که همیشه بساط قصه و داستان هامون باهاش به راه بود. خودم یکی از فن ها و طرفدار های رسمیش بودم 
هرموقع مهمون داشتیم، برای من و بچه های دیگه قصه می گفت. حتی طنز!! و من بودم که از خنده غش می کردم
کلا من منتظر بودم عطیه یه چیزی بگه تا من از خنده پس بیفتم :*)))) 
عاشق اون داستان هایی بودم که برام تعریف می کرد از اون پسربچه هه. یا اون نمایش هایی که با هم بازی می کردیم

× این روزها گاهی توی خاطراتم می جویم ! میفتم توشون درواقع 

شیرین ***
۰۸ آبان ۹۷ ، ۰۰:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر

بارون پاک و باد های سرد ... 


:           )

شیرین ***
۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بچه ها ، زنان ، سالمندان و تمامی موجودات در معرض آسیب یا آسیب دیده ، ارزششون خیییییییییییلی بیشتر از طرح های مسخره و پولی شماست

طرح هایی که بیشتر برای شاغل کردن فارغ التحصیلان رشته های بی ربط و باربط هست تا رسیدگی به حال آدم ها ( و صدالبته برای آمار دادن های روسا که دست پر باشن و جلوی هم کم نیارن)

واقعا اسم این طرح ها و کارگاه ها و فلان رو که می شنوم مور مورم می شه 

دست خودمم نیست با اینکه بارها شرکت کردم و احتمالا خیلی بیشتر مجبور باشم شرکت کنم اما واقعا ازتون آزار می بینم 

از این کلیشه ها و کارهای بی نتیجه و یه ذره دلسوزی که ندارید.... 

البته مسلما نه همه! اکثریت!


+ امروز به جمع کردن ارائه درباره رفاه کودکان و البته جوشیدن های همراهش گذشت ! البته به علاوه وقت تلف کنی ها و نق زدن ها که ای بابا امروز که جمعه س و باید هیچ کاری نکنم بشینم سر این :)) :/

+ شاید باورتون نشه ولی توی این یه سال و خورده ای هر موقع بحث های اینچنینی میشه سرکلاس ها، من فقط سرمو میندازم پایین و هیچیی نمی گم. 
کلا مدتیه که هیچی نمیگم! گوش شنوایی نیست و بیشتر آدما دنبال مجادله و لفاظی هستن. منم ترجیح میدم انرژیمو جمع کنم و کمتر حرص بخورم
راستش اینکه هیچی نگی هم واقعا سخته. اصلا یکی از دلایلی که اینقدر از دانشگاه دلزده شدم همینه. چون اونجا تنها جایی بود که می شد در این موارد شنیده بشی ولی اصلا شنیده نمی شی 
و این سخته چون اون اوائل تجربه های خوبی داشتم و بازخوردهای مثبتی دیدم و شنیده شدم ، این روزها برام دل سرد کننده شده 

+ به هرحال خوشحال کننده س که من مثل اونا فکر نمی کنم و اینکه مطمئنم تنها نیستم و هستن آدمای دور و ناشناخته و کم شناخته ای که مثل من فکر می کنن
شیرین ***
۰۴ آبان ۹۷ ، ۲۳:۳۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

می دانی که من از تو فقط همین یک دانه دارم ای دیار عزیز ❤⚘

× این آدما اصلا شبیهت راه نمیرن 
دنبال هوا تا ته دنیا نمیرن ... 

+ دیار عزیز! ترکیبی که حسین منزوی توی یکی از شعراش به کار برده
پارسال همین موقع ها این شعرش رو زیاد می خوندم
شیرین ***
۰۴ آبان ۹۷ ، ۰۰:۵۴ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر