...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust of time...

نوارمغزی های یک ذهن خسته

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

چرا دیشب اینقدر حالم بد بوووود 

خیلی مشوش بودم. بی خود و بی جهت 

آخه یه مدتم هست خیلی عادت ندارم به هم بریزم🙄


+ روز میگه : مگه یادت رفته زندگی در جریانه و متوقف نیست؟ 


دائما یکسان نماند حال دوران ‌...

شیرین ***
۳۱ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

چند کشته می دهی به شهر؟ 

شهر عاقبت تو را جواب می کند 

چشم های خیره مانده ام به در

عاقبت تو را عذاب می کند


آه این تویی تمام آن چه من،

در برابرش به شهر داده ام 

خون چند غنچه فلک زده ، خون چند قاصدک


چند کشته می دهی به شهر؟

چند می دهی بایستم برابرت؟

چند می دهی که خانه را رها کنم؟ 

شهر عاقبت مرا جواب می کند

می کشند می برند اهل خانه را 

من ، قاب عکس و چند قاصدک 


کاش این تمام قصه می شد ای خیال دور

اهل خانه را بدون تو 

شهر حبس می شود ولی‌..

این پرنده از قفس نمی پرد!



+ تقدیم به عشق وقتی با مبانی فیزیکی دوره و با مبانی روحانی نزدیک...

+خیلی دوستش دارم☺ 

+ امروز روز عجیبی بود. فهمیدم که بعضی آدما تاریخ انقضا دارن برامون. نه برای خودشون. برامون. درواقع خیلیا تاریخ انقضا دارن برامون

+ بیخیال فردا و فرداهاش‌‌

نمی صرفه زندگی


شیرین ***
۳۰ مرداد ۹۶ ، ۱۵:۵۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

وقتی با خانم شین درددل می کنیم که یه وقتایی چه قدر دلمون میخواد مخمونو ببندیم و صدایی نشنویم که گاهی چه قدر شنیدن و قوی بودن سخت ترین کار میشه برامون 


×هنس فری قرض میگیره تا بتونه گزارشاشو بنویسه. آهنگای عاشقانه دوست داره 


×بهش میگم یه روز که خیلی خسته و بی کارایی شدم ، جمع می کنم میرم یه گوشه و فقط می نویسم ، عکس می گیرم و آشپزی می کنم🙄 

البته مطمئنم هیچ وقت نمی تونم مدت طولانی یه گوشه باشم. اون کارا رو هم یه جور ربطش میدم به همه چی 

😶😌

شیرین ***
۲۸ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
قطره قطره می ریزم توی خودم
همه چیزو 

+ کاش جمعه ۴۸ ساعت بود

+ در آستانه تغییرم

+ all by my self...

+ استقلال شخصیتی معنیش ابدا بی عشقی نیست

+ یه چیزی!! آدمایی که کلاس های دوازده قدم ترک رو میرن می تونن موجودات خطرناکی بشن😶 چون دنیایی که توی ذهنشون ایجاد میشه هیچ ربطی به واقعیت نداره. در واقع یه اعتماد به سقف خیلی کاذب و خودرایی پیدا می کنن و حس پروفسورها رو دارن درحالی که واقعا ممکنه هیچی نداشته باشن
بعدا بیشتر درباره ش میخوام بدونم ولی با چشمای خودم زبون بازی های اون آدمو دیدم و حق نداشتن هاشو و ...😐 حالا در معرض خودکشی هم هست. این خودشناسی بخوره تو سر هممون. خب طرف اگه معتاد هم نمی شد قرار نبود موجود برجسته اخلاقی و خودشناسی بشه ولی اونجا یه جوری آموزش می بینن  در حد علامه و فیلسوف. خب ظرف این آدم اینقدر نیست خب اصلا!!!!! درواقع به جای مواد میشن معتاد تفکرات خاصی!!! درحالی که فاضل ترین انسان ها هم توی حبابی از تفکرات اسیر نیستن و هر لحظه امکان لغزش و یا تغییر خوب یا بد دارن. 
کلااااا یادم باشه مکانی که یه سری آدم متفاوت تحویل می گیره و یه سری آدم ظاهرا یک شکل تحویل میده ... همه جای کارش می لنگه 

+ هشت تا گزارش ننوشته😒😢🤕🤒😞😞😞😞

+ داشتم فکر می کردم با این اوصاف ... آینده خیلی تلخی هم در انتظار من و دخترم نیست. با اینکه این اون چیزی نبود که می خواستیم 

+ الان واقعا دوست دارم یکیو استخدام کنم توی کارهام کمکم کنه🙄😣
یکی نیست بگه تو خودتم هنوز با این همه جان کندن هات حقوق نگرفتی😶😣

+ در ادامه حرفام درباره دوازده قدم... باید بگم که آدمایی که خودشونو به هرطریقی معتاد تفکرات معنوی کردن که عمیقا احساسش نکردن و فقط درحال بلغور کردن یه سری چیزان ... به خودشون مجوز هرکاری رو ممکنه بدن و خیلی راحت تر از بقیه آدما. یه جوری که خودشونم متوجه نمیشن 
عین چیییی دروغ میگن و آزار میدن ولی چهره مقدس و مظلوم خودشونو خراب نمی کنن حتی پیش خودشون 
و همه اینا خطرناکه

+ به پست قبلم که نگاه می کنم حس می کنم سال ها گذشته و فکر کنم سال ها باید بگذره تا بتونم موفق بشم اقدامی انجام بدم😶😥 
البته اگر آدم منظمی بودم می شد😩 نیستم😊😋

شیرین ***
۲۷ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۲۱ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
پیرو پیرامون پست قبلی : 

با اینکه وقتی ازشون سوالمو پرسیدم ،حس کردم آدم فضایی هستم و از کره مریخ اومدم ولی امروز بهم زنگ زدن گفتن چه شانسی داری دختر! همین امروز برامون نامه زدن که یه سامانه وا شده و فلان و بیسار و آدرسشو فرستاد! 

ولی خب فعلا که سایتشون خیلی کنده هنوز تا اشتباهاتشو اصلاح کنن طول می کشه و اینکه جمع و جور کردن و اینکه چه جوری یا کدوما!! سوال هاییه که منم برای حلشون زمااااااان لازم دارم که خب اصلنم عجله ای نیست 

دولت الکترونیک دوست! فقط به شرطی که واقعا سرعت و دقت هم داشته باشن! 


+ چه عنوانی!!!! مشخصه که نگارنده باید بخوابه کله ش استراحت کنه
ولی خب میخواد بره دیدن دوست جانش... 
چه خوش تر... چه خوش تر 
هوای تازه 
دیدن خنده های کسی که دوستش داری 

خدا دوست داشتنی هامونو برامون حفظ کنه ... بازمانده های جنگ های زندگی

واقعا زندگی میدون جنگه؟ 


شیرین ***
۲۳ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱ نظر
یه چیزایی هست که اختیارا فراموش می کنم! 
یه لحظه هایی از زندگیم احساس می کنم خوابم! چون یه کارایی انجام میدم که باورم نمیشه دارم انجامشون میدم 
و شاید در حد توانمم خوب پیش ببرمشون ولی بعد که فکرشو می کنم انگار خواب دیدم!! 

+امروز رفتم ارشاد پوستر نمایشگاه عطیه شونو بدم . همچونین درباره خودمم پرسیدم. دستاوردمم یه شماره شخصی از خانم کارمند اونجا و یه کتاب کادو گرفتم(دیوان رودکی)!! سعی کردم بخونمش ولی انصافا نمی شد بفهمم:)) 
به خانم شین گفتم جمع کن بریم ارشاد . اونا خیلی توی استراحتن. با حوصله برام سخنرانی می کردن !!! 
ولی به نتیجه خاصی نرسیدم. گفتن این چیزی که میگی ما نداریم. باید بری وزارت خونه! خانمه به اون آقاهه گفت بازم زنگ بزنه بپرسه. که من زنگ بزنم دوشنبه بهش بپرسم چی شد. 

+بهم گفتن برم انجمن های فلان و فلان! ولی من حس خوبی به هیچی ندارم. کلا توی ذهنم یه خب که چی گنده میاد. البته می دونید دلیل اصلیش چیه؟؟ این که هیییییییییییییچ امیدی ندارم آدم هایی ببینم که فازمو بفهمن!! جدی میگم!! وگرنه کی بدش میاد که آدمای از جنس خودش ببینه!!؟ روی بعضی تفکرات حساسم ولی شاید حساسیتم بی جاست. اما به یاد میارم ژان کریستف رو که همیشه تنها بود. با وجود ناب بودن بی اندازه هنرش توی اون کشور پرهنر...آلمان و فرانسه! ... همیشه تنها بود. گه گاه با یه عده می پرید و منصرف می شد. تازه اون با اون همه شور وحال و امیدهایی که داشت. من که واقعا خیلی وقته دیگه خیلی چیزا برام مهم نیست و خیلی شور و حال ها و آرزوها در من مرده . 

+ ولی خب حقیقت اینه که توی این بیست سالی که عمر کردم و حداقل ده ساله که به سر سودای عنوانی به نام هنر دارم و با فراز و فرودهایی واقعا مساله جدی بوده برام ، تنها جمعی که توش حس کردم واو آدمایی که منو می فهمن ،  جمع مجازی بچه های رادیو بود. که اون جمع و اون روزها انتظارمو خیلی بالا برد. گرچه واقعا حتی اون موقع ش هم خیلی اهل دل و جمع و فلان و بهمان نبودم ولی واقعا موجودات استثنایی رو باهاشون آشنا شدم. 
همیشه این پیش داوری درست یا غلط باهام بوده که دنیای واقعی اون هم به خصوص توی این شهر، نمی تونه خیلی جای جذابی برای من باشه و به جز فشار روحی روانی چیزی بهم نمی رسه. 

+ حس کسی رو دارم که می ترسه با دیگران حرف بزنه و حرف زدن با خدا یادش بره 
من اصلا آدم پاکی نیستم ولی می ترسم درگیر نظر دیگران شدن باعث بشه دیگه کائنات باهام حرف نزنه و فقط بشم یه بافنده ی لغات 

+ چه نبرد سختیه ... وقتی فکر می کنی وارد شدن به این دنیا می تونه مساوی بشه با افزایش احتمالات دیدن عشقت ولی نخوای ... یا ندونی میخوای یا نمیخوای ... یا حتی میخوای آزمایشش کنی یا نمیخوای 

+ چون واردش نشدم تصوری هم ازش ندارم و هیچ کس هم وقتی ترسامو میگم منظورمو نمی فهمه که بتونه برام توضیح بده. یا بگه ترست بی خودیه یا بگه هرچی ...!!

+ کاش کسی می فهمید حرفامو!! کاش ... 

+ ولی با وجود همه این حرف ها و حس ها ... شاید آزمایش کردن این فضاها بد نباشه. حداقل به سمتش برم که بعدا نگم چرا خودمو توی معبد متروکه م نگه داشتم. شکل انسان های نخستین! که بعد با خودم بگم واو تو چه قد انسان نخستین خوبی هستی لکن عقده ای!! 
همین ژان کریستفش هم که همیشه تنها بود ، اما همیشه درحال آزمون و خطا بود که یه عده آدم همچون حال و هوای خودش پیدا کنه. با اینکه همیشه شکست میخورد:)) 
فوق فوقش این می تونه باشه که بدم میاد از همه چی و دممو می زارم روی کولمو برای همیشه از جلوی چشمای همه ناپدید می شم. کلاااا البته دوره زمونه ای شده که بمیری هم کسی نمی فهمه. چه برسه که محو شی! واسه همین همه چی خیلی راحت شده 
راحت یه پل می سازی و سپس هروقت نخواستی خرابش می کنی


+ ولی تو فرق داشتی ... لطفا بگو که فرق داشتی ...

+ شاید یه روزی همه این حرفای بالا رو بخونم خنده م بگیره ... شایدم نه! 
نمی دونم 

+ خلاصه که یه همچین وضعیتی هستش...بله! 

+ خود درگیر فقط خودم :)) و خودتون!!!!!! می دونم شما هم به وقتش از من بدترین 

+ وای امشب عطیه گم شده بود! تازه یادم اومد که من چهههه قددددددد دوستش داشتم و خبر نداشتم . 
راستش یه مدت بود گم کرده بودم اونی رو که عطیه رو به خاطر خود خودش خالص دوست داشت. البته الان فکر نورا هم هست. فهمیدم که نورا که شاده و خیالش راحته و لوسه و هرچی که هست فقط به خاطر اینه که مامان عطیه رو داره  :** 
به همه بچه های نازنازی فکر کردم که مامانشون یه بار رفت بیرون و هیچ وقت برنگشت خونه :((((( چه روح غمگنانه ای...

+مادری واقعا فداکاریه 
خانم شین برای همه شاخه اما واسه بچه هاش... یه همیشه نگراااان 
مادر یه خدای بی اختیاره که در قبال همه چی بچه ش احساس مسئولیت می کنه

+ من کلا خودم به شخصه قبل و بعد یلدا هیچ حسی نسبت به مادر بودن نداشتم و ندارم! :))) یه حسی بود اومد و بعد به دنیا اومدن یلدا تموم شد!!:)) منم همراه مامان داستانیش خسته شدم از زندگی و دلبستگی!!!! 
شیرین ***
۲۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۶ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
آخه چرا وقتی تو هستی همه چی خوش رنگ تره؟؟؟ 

چرا!!!! 

چرااااااااااااااا 


شیرین ***
۱۹ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۳۰ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
می دونم که نه اتفاقی میفته ... نه خبر جدیدی هست ... نه اونی که رفته هیچ وقت میاد ... 
بیاد هم به این زودیا نمیاد 
ساده ترین اتفاق خوب ممکن هم به این زودیا رخ نمیده 
بله این حقیقته 
ولی لعنت به همه افق ها و همه لحظه های تهی زیبا که خیال می کنی نویدبخشن ... 
.
.
ما این روزها رو برای خودمون نمی دیدیم آره 
.
.
یه مددکار کم کم یاد میگیره که هیچ وقت با شلوغ بازی و جو دادن و پرت کردن خودش توی شرایط و احساسات نتیجه ای نمی گیره 
کم کم یاد می گیره سنگ دل تر یا سخت دل تر بشه 
کم کم یاد می گیره خودشو بالاتر نگه داره و نیفته توی باتلاق فرو برنده احساسات منفی 
اون می دونه که هر گرد و خاکی نشون دهنده آخر خط نیست 
شاید اگر کمی صبر کنی گرد و غبار بشینه یا در جدیدی باز بشه یا راه حتی بهتری پیش پات بیاد 
اما هیچ کس نمی دونه غبارها کی می رن
اصلا میرن؟ 
اما فرقی نمی کنه چی باشی و چی بدونی ... هیچ کس توی غبار خیالش راحت نیست!
.
.
چه بچه های کلاسه نچسبن ... ایش
اینقدر به آدمای از دماغ فیل نیفتاده عادت کردم که تحمل این دوستان حداقل فعلا سخته 
.
.
گاهی احساس می کنم قلبمو درآوردم جاش کاه گذاشتم 
.
.
لوس نتوان شد ... لوس نتوان بود 
کسی نیست ناز بخره 
باید ادامه داد 
ادامه داد 
.
.
زنهار از این بیابان 
وین راه بی نهایت 
.
.
این روزها هم می گذرن
شیرین ***
۱۶ مرداد ۹۶ ، ۱۹:۳۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

راننده ی لیسانسه ریزه پیزه مون زندگیش پر حسرته ...

جالب ترش اینه که وقتی منو می بینه یاد اون دختری میفته که دورون جوونیش عاشقش بود ولی بهش نرسید😶


+ جالب ترش اینه که اون دختره همشهری تو بود 

+ جالب تر ترش این که این چندمین باره منو میخوان ربط بدن به شماها 

+ سوالم از خودم اینه که از اولش اینجوری بوده یا این شکلی شدم😶 

+ زندگی کوتاه است بابا

+ این روزها که میریم خونه های آدما... 

× این روزها هم خاطره میشن ... می دونم

.

.

+ مرسی که توی آشغالا زندگی نمی کردین ... مرسی که اینقدر خانوم و مسئولیت پذیری... مرسی که یه زن قدرتمند توی اون چشم های معصومت نشسته... مرسی که تو و برادرت اینقدر خوبین...مرسی و ببخشید که نمیشه ساعت ها با تو بود...که زنی نیست تا بتونی دختربچه شیطون باشی... وای که تو چه زیبایی...

.

.


شیرین ***
۱۵ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۰۷ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
گر یادآورمت یا نه ...
از یادم کاسته نمی شوی 
کاسته نمی شوی 
کاسته نمی شوی 
کاسته نخواهی شد 
.
.
این قصه نیست ... قصه نیست
.
.
همگان روند و آیند و تو همچنان که هستی
شیرین ***
۱۳ مرداد ۹۶ ، ۱۷:۱۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر