...dust of time...

...dust    of     time...

به افتخار غبار زمان ...
که روی همه چیز می نشیند
همه چیز ...
بزرگ و کوچک!!

+دیالوگ فیلم.یاکوب

آخرین مطالب

الف توی ذهن من شده مصداق بارز یه شخصیت قربانی! همیشه نقش قربانی رو توی زندگی به عهده می گیره ( تا جایی که من متوجه شدم) 

حالا خودش نمی دونه دقیقا یکی از اون آدم هاییه که دلم نمی خواد ببخشمش و از دوست نداشتنش مثل سابق هم واقعا ناراحت نیستم . 

یکی الف و یکی هم مهسا . اتفاقا هردوشون در مورد همیشه قربانی بودن خیلی اشتراک دارن 

ولی جالب اینجاست که هردوشون ضربه های سنگینی بهم زدن توی زندگی که من هیچ وقت نتونستم به روشون بیارم. هروقت هم خواستم بگم ، خودشونو زدن به نفهمیدن 


(فکر کنید دیگه من چه قربانی هستم که این قربانیا به من زدن!! البته انصافا اینطوری نیست. احساس ضعف و آهوی زخمی ندارم در برابرشون . می دونم که چی باعث شده اونا همچین کنن باهام ، اونم توی اون سن حساس) 


به این دو نفر مهر و محبت زیادی داشتم . توی یه رابطه نابرابر . شخصیتشون هم جوری نبود که بعدها جذبشون بشم یا بخوام ببخشمشون و بهشون دوباره محبت داشته باشم .

فقط سعی می کنم فراموششون کنم و یادآوریشون باعث میشه حس کنم مسئولیتی دارم 


چون هیچ وقت آدمو به خاطر خود آدم دوست ندارن . با همه داعیه هایی که دارن .

من یکی که حالم دیگه باهاشون خوش نمیشه 

چون نه باور می کنن اشتباهاتشونو ... نه جبران می کنن ... و هم اینکه واقعا نمی تونن اشتباهاشونو تکرار نکنن 


حتی اگه یه جاهایی واقعا حق باهاشون باشه ، چون از حالتشون بیزار شدم ، بهشون نامطمئنم و باور ندارمشون قلبا ... 

حتی دوست ندارم از زندگیم بدونن یا راجبش نظر بدن چون یه روزایی خیلی گفتن .. زیادی گفتن یا زیادی شنیدم . زیادی دنبالشونو گرفتم


ولی مثلا دلم برای رفیق روانی خودم تنگ میشه! به خاطر خودمدیریتی فجیعی که داره. به خاطر اون واقع بینی که دلش میخواد جسورانه به خرج بده و طبیعتا گاها از دستش هم درمیره .. به خاطر اینکه می دونم وقتی میگه : خسته شدم ، می دونم واقعا خسته شده . واقعا افتاده . حالا شاید خیلی این رو گفته باشه ولی قابل باور من میشه . می تونم درکش کنم 


اما یه جورایی به اون دونفر و آدمای امثالهمشون بدبین شدم . 

اما این بدبینی زیاد هم ضربه زننده س. خصوصا وقتی طرف مقابلت به عنوان یه دوست جدید یا یه مراجع یا هر چیز دیگه ای ، این ویژگی رو داشته باشه و تو یاد همه خاطرات و تجربیاتت بیفتی و ... نتونی تشخیص بدی . نتونی حسشونو درک کنی. تا میخوای عاطفه و حسشونو باور کنی ، می بینی که ای بابا مثلا طرف مقابلش که اینقدر ازش شاکیه ، خب تا حدودی هم حق داره یا یه خشم ناخودآگاه داره و....! اون وقت می بینی این آدم ایییینقدر حق به جانبانه حرف می زنه حرصصصت می گیره . 

مسلما همه اشتباه می کنن ، همه از هم آزار می بینن و همه دلشون می خواد بهشون بگی راست میگی ولی اینقدر همیشه طلب کار بودن و خود رو ندیدن ... !! نمی دونم چی بگم 


فعلا که سعی می کنم با همه این نوع آدما دورادور باشم ولی خب این بیزار بودنه نرمال نیست. درواقع طریق صحیح نیست . فعلا ولی چیزیه که هست


+ شخصی پیام خصوصی گذاشته که ویرگولو اونجوری بزاری درسته و فلان چیز فلان جور بنویس

راستش من کلا توی این جور چیزا مقید نیستم . درست یا غلطشو نمی دونم ولی حداقل توی این فضا ترجیح می دم جوری بنویسم که چشمام می پسندن . هروقت خواستم کتاب بنویسم ، میدم کسی برام درستش کنه :)))) از توان خودم فعلا خارجه 


شیرین ***
۰۵ تیر ۹۶ ، ۰۲:۰۵ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

کاش می شد حال و هوای اون پاییز دل انگیز رو از جایی خرید!! 


+ نوراجانم باش عزیزم ... 

هرسال مهر که یه سال بزنی روی سال های زندگیت ، 

وقتی شمع های روی کیکت رو بشمرم ،

دقیقا می تونم بفهمم که چندسال از اولین روزی که عشق زندگیم رو دیدم می گذره! 



+ ولی خیلی جالب نیست اون همزمانی؟ نورا ... نور و خورشید زندگی من !!!!! و ... هر دو در یک روز!! من قبلا خیال می کردم یه روز بینشون فاصله بوده بعد فهمیدم دقیقا توی یه روز بوده . 


+ این هماهنگی ها آدمو به وجد میاره 


+ بسه هرچی قبلا فکر کردیم آینده چی میشه :( من چه می کنم!! بقیه چه می کنن!! زندگی چه می کنه !! دیگه الان نمیخوام به بعدا فکر می کنم 

هرچه باد آباد ... 



شیرین ***
۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۴۳ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

و بدین صورت ... پرونده ترم چهار هم بسته شد ! کاردانی هم بسته شد 

آخ راستی گزارشام مونده! :( 


امروز باید حسش غریب تر می بود ولی خب وقتش نبود. تازه میخواستم از اول اون راهی که همیشه می رفتم عکس بگیرم که دیدم پ زیر یکی از درختا روی موتورش نشسته :)))) دیگه ادامه دادم به راهم . نشد از این جلف بازی های عکس گرفتنی در بیارم 

ولی عاقا یه دونه خیلی خیلی خفنشو از کلاس 302 گرفتم . اینقدر حسش درومده که دوست دارم چاپش کنم . 


+ همه شاهدن که هیچ وقت تو نرفتی از دل من 

خیلی جالبه ... توی کوچه خیابون یهو مردها رو شکل تو می بینم . بعد می بینم که ای بابا ... این که یکی دیگه اصن ..ربطی هم نداره اصن 


+ همش یه جوری میشه که نمی دونیش . 

پارسال توی تردیدهام با خودم میگفتم ، فوق فوقش هزینه ی این علاقه تا یک سال دیگه طول می کشه ولی خب نمی دونستم قراره دریچه های جدیدی به زندگیم وا شه .

من فقط تغییرات شرایط رو می دیدم. تغییر خودم رو حواسم نبود بهش 

درحالی که اتفاقا برخلاف چیزی که نشون میدم ، یه انعطاف و سازگاری عجیبی توی وجودم هست 


+ برای این رها شدن اسم منو صدا بزن ... 


+ بغضی که داره می شکنه ... موسیقی روح منه 


+ ملت ازم شیرینی میخوان به خاطر تموم شدن این ماه پر از چالش ! :)) 

فقط استاد ماهو عشق است:)) 

البته خانم شین هم انصافا دوست داشتنی ست!! 


+ بابا این خانم خیلی خودشو می گیره :/ حوصله شو ندارم. آخه چرا اووومد ... فقط به خاطر جیب استاد تحملش موکونم :( تازه خوبه مثلا از قبل منو می شناسه 

خوبه حالا دقیقا از اولین باری که دیدمش ، سرکلاس پرسید حستون به من چیه!! منم گفتم : مدرسه :| 

فکر کنم فوش بدم به کسی بهتره تا اینکه به کسی بگم منو یاد مدرسه میندازی :))) . تازه من میخواستم برم به خاطر کم دانش بودنش و نوع تدریسش اعتراض کنم . خوب شد نرفتم :/ 

البته مراجعاش باحالن. طلاق و ازدباج و بچه های جیگر 


یکیشون که هر هفته میاد داستان تعریف می کنه . اینقدرم باهوش و خلاق و پر از کلمه س. مامانش میفرستادتش کلاس شاهنامه خوانی!!! واه نشنیده بودم !! بعد مامانش کلا براش داستان می خونه و ... 


کلا تخیلی و پر از اکته. بدنش اینقدر با احساس و جوندار. خیلی هم با محبته . چشماشم سبزه. درکل یه ناز جیگریه برای خودش. 

مامانش هم اینقدر نازه 


+ جدا اون چیزایی که اونجا می بینم میشه خاطره نوشت . اما همش یادم میره .


+ باید تکلیف این تابستون رو روشن کنم که میخوام چه جوری بگذره . نمی دونم صبح و بعدازظهر سرکار رفتن به صلاحه یا نه . البته بعدازظهر خب خیلی فان تر و بیکار تره ولی خب صبحش انرژی می بره ولی اونا هم هنوز شرایطشون رو به من نگفتن . 

الان باید برم تو نخ مشخص کردن تکلیفم .


+ امشب یه کیک خام گیاهی درست کردم گذاشتم یخدون (همون فریزر شما)ببنده . امیدوارم خوب بشه ^_^


+ خیلی دوست دارم سرانه مطالعه م بالا باشه :( حداقل این چند ماه . این ترمم اینقدر درسامون مزخرف بود که اصلا کتاب خونم پایین اومده. دوست دارم چیزای جدید بدونم . دیگه دانسته هام دارن قدیمی مشن . 


+هر نفس آواز عشق می رسد چپ و راست .. 



شیرین ***
۰۴ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۶ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر
َمی روی و دل اگر زنده بمانم با توست
ور نمانم....


+ مرسی فرخ نعمتی چه زیبا خوندی

+ چشام می سوزه . خوبه که جایی برای خوابیدن داریم

+ کاشکی این دنیای دلگیر قد قاب عکس ما بود...

+ همه ی سهم من از تو بشه این عکس قدیمی

+ مگه میشه برنگردی ... من که باورم نمیشه

+ اصلا با صدای سوخته بابک بیات یه حس دیگه ای داره شنیدنش 

+ دل روشن دار 

+ روشن به روشنی...

+ اگه هیچ وقت هیچ کس تو نشه ... اون وقت با حس پیروزی می میرم. با قلبی مطمئن حتی
احمقانه س فکر کنم ولی مقداری مث همه کارها😋

+ دور از تو موج سر کشم

+ تا صبح هم وایسم تیکه تیکه چیزایی که میشنفم بنویسم اینجا

+ وای ینی میشه یه کمی سرم خلوت تر شه
یه کمی فراغت واسه کارهای دوست داشتنی

× امیدوارم ! طی یکی دوهفته آینده!


شیرین ***
۳۱ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

دوست دارم چند روز بخوابم

بیدار شم ببینم تو بهشتم

یه جا که لازم نباشه هی نگران باشم و دو سه تا چهارتا کنم

یه جا که همه چی راحت باشه 


چه خوبه که زندگی کوتاه باشه 

یا چه خوبه که زندگی کوتاهه


می ترسم آخر این میل به ساحل رسیدن چنان چشمامو ببنده که کارهایی انجام بدم که نباید... برم جاهایی که نباید 

همه ی اون چیزهایی که ظاهرا خیال راحتیه ولی تازه اول دلهره س برای آدمی مثل من .



شیرین ***
۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۴:۵۱ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

به خاطر همه فکرها و باورهای نازیبایی که پس پس پس ذهنم بود ، به خاطر همه فکر هایی که فکرشم نمی کردم...

و به زبون هم نمی آوردم ...

به خاطر همه چیزهایی که بودن و بهشون اعتراف نکردم

عذر خواهم از زندگی 

از خدا

از تو ...


+ دلگیرم از این شهر سرد 

این کوچه های بی عبور 


+ پس زمینه های ذهنی ما چه می کنن با ما...

وقتی زیباترین گل... زیباترین و مانا ترین شعله رو بندازی وسط صفحه ای که تمیز نیست ، مسلما تلف میشه یا گم میشه یا ...


+ عذرخواه بودن ، قصه ناگزیر همه ماست ...


+ میان تمام این دوست داشتن های دلفریب ، تو به یادم بیار که موجودی ناقصم...تو عشق باش...نور باش

شیرین ***
۲۸ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۲۴ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱ نظر

تولدت مبارک خورشید زندگی ...

خوب و خوش باشی

و یاد ما از تو دور مبادا ... کاش!! 

.

.

چه روز روشنی باشه روز میلاد تو


شیرین ***
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۵۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

صدای نوشته های من تویی
باید یه روز ازت بخوام بخونیشون ، ضبطشون کنم تا بتونم برای تک تک اون کلمه ها بمیرم..‌‌. برای صدات

در دسترس باش
در دسترس باش مخاطب من...

شیرین ***
۲۷ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۵ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر

خیلی خسته م ...

کسی خونه نیست . 

باید بخوابم.

دلهره دارم 

چرا کسی خونه نیست 

دلهره دارم

اگه یه روزی آدمای این خونه هم نباشن..چی؟

با همه وقتایی که حرصم میدن و همه تنهایی ها که ندارم و ...

ولی ...

میخوابم

می خوابم

به قول نورا 

بیخوااااب

بخوابییی؟ آرهه؟


شیرین ***
۲۴ خرداد ۹۶ ، ۰۰:۰۷ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲ نظر
کاملا روزمره اس : 

امروز استارت اولین امتحانو زدم !

+ استاد ماه میفرماد که اون دانشگاهه همه استادهاش خانمن ! به قول این اصطلاح جدیده ، خدایا گاوم کن :/
گفت مسیرم به اونجا بیشتر میخورد بهشون گفتم اونجا بهم کلاس بدین به جای مردونه ش ، گفتن نمیشه :||
بعد از مردونه ش می گفت ... انصافا فقط بهش میشه گفت مردونه !!! نمیشه گفت پسرونه ! با اون چیزایی که تعریف می کرد 

استاد ماه مرسی که هستی:))) :| و کلا حضور پدرانه طورت رو توی زندگیم دوست دارم با اینکه دور و کم رنگه و البته همینطوریشم ترجیح میدم
البته دو سه تا استاد مرد دارن ولی خب ... منم نسبت به استادای زن آلرژیکم . 

+ هوف... 
ولی از دانشگاه خودمونم خسته شدم :( ... همه جاش منو یاد خاطراتم میندازه ... :( 

جوش هم دوست ندارم ولی خب دلم نمیخواد از چاه بیفتم تو چاله :)) 


+ بهترین کار اینه که یکی از بچه هامون که رفته اون جا پیدا کنم و ازش بپرسم 

+ پففف ... 

+ وای امروز من مثل افلیجا ... پ هم مجبورش کردیم تلفن جواب بده ! به لکنت افتاده بود :)))) 
فقط اون لحظه که با افلیج بازی تلفنو نقش زمین کردم!!! واکنشش طلایی بود. اصلا ندیدم آدم به این خونسردی تا حالا! 

+ دقیقا ماه رمضون که تموم شه ... هم امتحانا تموم میشه هم روزه گرفتن هم کارهای انجمن کم میشه!!! البته نمی دونم بعدش میرم یا نه . حالا همه چی باهم شده  

+ خانم ش خواب دیده دیشب که یه دعوای خیلی شدید با من کرده بعد با استرس زییااااد از خواب بیدار می شه :))) آخه چرااااا ! :)) 

+ وای یعنی هیچییی خواب شب نمیشه 
دیشب مجبور شدم از خستگی و کم خوابی زیاد بخوابم ، امروز حالم خیلی بهتر بود . 

+ عجب امتحان مزخرفی هم بود. هرچی چرت و پرت در چنته داشتم نوشتم . بعد با منم لجه ! سپرده بود به بچه ها بهم بگن که نمره کلاسیمو از سه و نیم به چهار ارتقا داده . حالا جالبه خودم هیچ اعتراضی بهش نکردما ولی توی ذهنش مونده بود . همینکه مخشو درگیر کردم کافیه :))) 

+ نتیجه گیری امروز منم اینه که فاصله رو حفظ کن 

+ خودمم موندم این ویژگی خمیرمانندی من از کجا میاد . می تونم با هر آدمی بسازم و خوب باشم اگر روی مود خوبی باشم 
اینجاست که اهمیت پیدا می کنه که من قلبا دلم کی رو دوست داره . نه که با کی می تونه خوب باشه 

+ واسه همین خمیرمانند بودنم هست که احساس گم گشتگی بین زمین و زمان و همه چی خیلی بهم دست میده . چون دقیقا هویت واقعی خودمو نمی تونم همیشه جمع کنم . یه جور مثل اینکه ایکس باشی!!

+ ولی عشق که بود فکر می کردم خود خود خودمم و دوباره برگشتم به کودکی و به اون خالصی و خودم .... 
فکر می کردم یه جایی و یه کسی هست که می تونی باهاش خودت باشی ... نه بیشتر نه کمتر 

+ فقط دارم سعی می کنم یه سری معانی رو درک کنم وگرنه اینکه چی شد و چرا اینجوری شد که کلا ولش و دیگه بخشیدم و خشم هامو خاموش کردم ... 
دیگه این درگیری ذهنی در تحملم نیست و بهتره مختومه شه 


شیرین ***
۲۳ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۳۰ موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰ نظر